[صدّ] : كجى، ناحيه، آنچه كه در برابر تو آيد، قصد؛ «نَحْنُ فِى صَدَدِ فُلانٍ» :
ما در پى او و سخن او هستيم؛ «فِى صَدَدِ كَذَا» : در پى آن چيز.
=صَدَرَ-
-صَدْرًا هُ: بر سينه اش ضربه زد،- صُدُورًا الأَمْرُ: حكم صادر و حاصل شد.
=،- عَنْهُ: از آن بوجود آمد،- مِنْه: از آن آشكار شد،- صَدْرًا و مَصْدَرًا عَنِ المَكانِ و عَنِ المَاءِ: از آن مكان يا از كنار رودخانه برگشت؛- «الى المَكَانِ» : به آنجا رسيد،- الرَّجُلَ عَنْ كَذَا: او را از چيزى برگردانيد.
=صُدِرَ-
از دردِ سينه ناليد.
=صَدَّرَ-
تَصْدِيرًا [صدر] هُ: آن مرد را مقدّم داشت و در صدر مجلس نشانيد،- الكِتابَ بكَذَا: براى كتاب مقدمه نوشت،- الفَرسُ:
آن اسب سر و گردن افراشته و بر همه اسبها پيشى و سبقت گرفت،- هُ: آنرا برگردانيد،- السّلعةَ: كالا را به خارج از كشور صادر كرد.
=الصَّدْر-
ج صُدُور (ع ا) : سينه؛ «رَحَابةُ الصَّدْر» : صبر و حلم، سينه فراخ، «ذاتُ الصَّدْر» (طب) : بيمارى سينه؛ «بَنَاتُ الصَّدْر» :
غمها و اندوهها، بالاى هر چيزى، آغاز هر چيزى مانند روز و يا كتاب، گروهى از چيزى؛ «اخَذْتُ صَدْرًا مِنْهُ» : مقدارى از آن را گرفتم،- (مو) : روى جعبه و دستگاه موسيقى.؛ «صَدْرُ الاسْلام» : اوائل اسلام؛ «الصَّدْرُ الأَعظم» : صدر اعظم، نخست وزير؛ «صَدْرُ القَوم» : رئيس و مهتر مردم؛ «صُدُور الوادىُ» : بلنديهاى دره.
=الصَّدَر-
اسم است براى جمع صادِر، برگشتن از پيرامونِ آب، برگشتن مسافر از حج يا مقصد مسافرت.
=الصُّدْرَة-
سينه يا قسمت بالاى سينه، سينه بند.
=الصُّدْرِيَّة-
سينه بند.
=صَدَعَ-
-صَدْعًا الشي ءَ: آنرا پاره كرد ولى از هم جدا نشد،- الْقَوْمَ: آنها را پراكنده كرد،- الأَمْرَ بِالْحقّ: حقيقت امر را بيان كرد،- بِالحَقّ: آشكارا و به حق صحبت كرد.
=- فِى الْمَكان: از آنجا گذشت،- في الأَمْر:
بدنبال كار رفت،- فُلانًا: به سوى او كه مرد بخشنده ايست رفت،- صَدْعًا و صُدُوعًا الفَلاةَ اوِ النّهرَ: از بيابان يا رودخانه گذر كرد،- اللَّيْلَ: شبانگاه راه پيمود،- صُدُوعًا الى كَذا: به سوى آن چيز تمايل نمود،- رِجْلَهُ:
پايش لغزيد و پيچ خورد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=صُدِعَ-
به سر درد دچار شد.
=صَدَّعَ-
تَصْدِيعًا [صدع] الشي ءَ: آن چيز را دو قسمت كرد،- الفَلاةَ او النّهر: از بيابان يا رودخانه عبور كرد،- خَاطِرَهُ: از او خواست كه حاجت وى را روا كند. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=صُدِّعَ-
به معناى (صُدِعَ) است.
=الصَّدْع-
مص، و- ج صُدُوع: دو قسمت كردن چيزى سخت (سفت) تازه، جوان و نيرومند، مرد لاغر و كم گوشت.
=الصِّدْع-
نيمى از چيزِ شَقِّه شده، «صِدْعُ الرِّجل» : لغزش پا، گروهى از مردم.
=الصَّدَع-
الصدْع، «صَدْعُ الحديدِ» : زنگ آهن.
=الصَّدْعَة-
ج صَدَعات: اسم مره از (صَدَع) است.
=الصَّدْعَة-
ج صِدَع: نيمى از چيز شقّه شده، گلّه گوسفند.
=صَدَغَ-
-صَدْغًا هُ: سرش را بالا برد.
=دوشادوش او راه رفت،- هُ عَن الأَمْر: او را از آن كار منصرف نمود،-- صَدْغًا و صَدَغًا و صُدُوغًا الى الشّي ء: به سوى آن رفت.
=صَدُغَ-
-صَدَاغَةً الرجُلُ: ضعيف و ناتوان شد.
=صُدِغَ-
از درد گيجگاه ناليد.
=الصُّدْغ-
ج أَصْدَاغ (ع ا) : گيجگاه، موى برآمده بر روى گيجگاه؛ «صُدْغُ الباب» :
پاشنه درب.
=الصَّدَغ-
كجى و خميدگى.
=صَدَفَ-
-صَدْفًا و صُدُوفًا: از آن چيز منصرف شد و برگشت،- فلانًا: او را منصرف نمود،- هُ: او را ناگهان ديد،- صَدْفًا عَنْهُ: از او روى گردان شد.
=صَدِفَ-
-صَدَفًا: روى گردان شد.
=الصُّدُف-
كناره يا لبه كوه.
=الصُّدَف-
مُرادف (الصدُف) است.
=الصَّدَف-
ج أَصْدَافِ: صدف، پوشش مرواريد، گوشه و ناحيه، نبش كوه يا گوشه آن،- في الخيل: نزديكى رانها و فاصله بين سُم هاى اسبان؛ «صَدفُ الأَصداف» : امواج دريا.
=الصِّدْفَة-
ج صِدَف: ملاقات بدون اطلاع قبلى، «صِدْفَة» : ناخودآگاه يا بدون قرار قبلى.
=الصَّدَفَة-
يك دانه صدف كه پوشش مرواريد است، مكان و ناحيه؛ «صَدَفَةُ الأُذُنِ» (ع ا) : داخل و باطن گوش.
=الصَّدَفِيَّات-
(ح) : حيوانات نرم بدن و بىستخوان كه در آب زندگى مى كنند.
=صَدَقَ-
-صَدْقًا و صِدْقًا و مَصْدُوقَةً و تَصْدَاقًا:
راست گفت،- في وَعْدِهِ أَوْ وَعيدِه: وعده و وعيد خود را اجرا كرد،- هُ النّصيحةَ او المحبَّةَ:
بى ريا به او نصيحت و محبت نمود،- هُ الْحديثَ: سخن را به راستى و درستى به او گفت،- فِى الْحملَة: در حمله جنگ شجاعت نشان داد.
=صَدَّقَ-
تَصْدِيقًا [صدق] هُ: او را تصديق و تأييد نمود،- القولَ: سخن را پذيرفت.
=الصَّدْق-
مص، و- ج صُدْق و صُدُق و صَدْقُون: هر چيز كاملى، فولاد آبديده براى نيزه ها و جز آن.
=الصِّدْق-
راستگوئى، اخلاص و پاكدامنى، كوشش، شدت و سختى، بزرگى، مصلحت.
=الصُّدْقَة-
ج أَصْدِقَة و صُدُق: مهريه زن.
=الصَّدْقَة-
ج صَدْقات: مؤنث (الصَّدق) است،- ج: اصْدِقَةٌ و صُدُق: مهريه زن.
=الصُّدُقَة-
ج أَصْدِقَة و صُدُق: مُرادف (الصُّدْقَة) است.
=الصَّدُقَة-
ج أَصْدِقَة و صُدُق: مُرادف