فهرس الكتاب

الصفحة 568 من 1009

=الصَّدَد-

[صدّ] : كجى، ناحيه، آنچه كه در برابر تو آيد، قصد؛ «نَحْنُ فِى صَدَدِ فُلانٍ» :

ما در پى او و سخن او هستيم؛ «فِى صَدَدِ كَذَا» : در پى آن چيز.

=صَدَرَ-

-صَدْرًا هُ: بر سينه اش ضربه زد،- صُدُورًا الأَمْرُ: حكم صادر و حاصل شد.

=،- عَنْهُ: از آن بوجود آمد،- مِنْه: از آن آشكار شد،- صَدْرًا و مَصْدَرًا عَنِ المَكانِ و عَنِ المَاءِ: از آن مكان يا از كنار رودخانه برگشت؛- «الى المَكَانِ» : به آنجا رسيد،- الرَّجُلَ عَنْ كَذَا: او را از چيزى برگردانيد.

=صُدِرَ-

از دردِ سينه ناليد.

=صَدَّرَ-

تَصْدِيرًا [صدر] هُ: آن مرد را مقدّم داشت و در صدر مجلس نشانيد،- الكِتابَ بكَذَا: براى كتاب مقدمه نوشت،- الفَرسُ:

آن اسب سر و گردن افراشته و بر همه اسبها پيشى و سبقت گرفت،- هُ: آنرا برگردانيد،- السّلعةَ: كالا را به خارج از كشور صادر كرد.

=الصَّدْر-

ج صُدُور (ع ا) : سينه؛ «رَحَابةُ الصَّدْر» : صبر و حلم، سينه فراخ، «ذاتُ الصَّدْر» (طب) : بيمارى سينه؛ «بَنَاتُ الصَّدْر» :

غمها و اندوهها، بالاى هر چيزى، آغاز هر چيزى مانند روز و يا كتاب، گروهى از چيزى؛ «اخَذْتُ صَدْرًا مِنْهُ» : مقدارى از آن را گرفتم،- (مو) : روى جعبه و دستگاه موسيقى.؛ «صَدْرُ الاسْلام» : اوائل اسلام؛ «الصَّدْرُ الأَعظم» : صدر اعظم، نخست وزير؛ «صَدْرُ القَوم» : رئيس و مهتر مردم؛ «صُدُور الوادىُ» : بلنديهاى دره.

=الصَّدَر-

اسم است براى جمع صادِر، برگشتن از پيرامونِ آب، برگشتن مسافر از حج يا مقصد مسافرت.

=الصُّدْرَة-

سينه يا قسمت بالاى سينه، سينه بند.

=الصُّدْرِيَّة-

سينه بند.

=صَدَعَ-

-صَدْعًا الشي ءَ: آنرا پاره كرد ولى از هم جدا نشد،- الْقَوْمَ: آنها را پراكنده كرد،- الأَمْرَ بِالْحقّ: حقيقت امر را بيان كرد،- بِالحَقّ: آشكارا و به حق صحبت كرد.

=- فِى الْمَكان: از آنجا گذشت،- في الأَمْر:

بدنبال كار رفت،- فُلانًا: به سوى او كه مرد بخشنده ايست رفت،- صَدْعًا و صُدُوعًا الفَلاةَ اوِ النّهرَ: از بيابان يا رودخانه گذر كرد،- اللَّيْلَ: شبانگاه راه پيمود،- صُدُوعًا الى كَذا: به سوى آن چيز تمايل نمود،- رِجْلَهُ:

پايش لغزيد و پيچ خورد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=صُدِعَ-

به سر درد دچار شد.

=صَدَّعَ-

تَصْدِيعًا [صدع] الشي ءَ: آن چيز را دو قسمت كرد،- الفَلاةَ او النّهر: از بيابان يا رودخانه عبور كرد،- خَاطِرَهُ: از او خواست كه حاجت وى را روا كند. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=صُدِّعَ-

به معناى (صُدِعَ) است.

=الصَّدْع-

مص، و- ج صُدُوع: دو قسمت كردن چيزى سخت (سفت) تازه، جوان و نيرومند، مرد لاغر و كم گوشت.

=الصِّدْع-

نيمى از چيزِ شَقِّه شده، «صِدْعُ الرِّجل» : لغزش پا، گروهى از مردم.

=الصَّدَع-

الصدْع، «صَدْعُ الحديدِ» : زنگ آهن.

=الصَّدْعَة-

ج صَدَعات: اسم مره از (صَدَع) است.

=الصَّدْعَة-

ج صِدَع: نيمى از چيز شقّه شده، گلّه گوسفند.

=صَدَغَ-

-صَدْغًا هُ: سرش را بالا برد.

=دوشادوش او راه رفت،- هُ عَن الأَمْر: او را از آن كار منصرف نمود،-- صَدْغًا و صَدَغًا و صُدُوغًا الى الشّي ء: به سوى آن رفت.

=صَدُغَ-

-صَدَاغَةً الرجُلُ: ضعيف و ناتوان شد.

=صُدِغَ-

از درد گيجگاه ناليد.

=الصُّدْغ-

ج أَصْدَاغ (ع ا) : گيجگاه، موى برآمده بر روى گيجگاه؛ «صُدْغُ الباب» :

پاشنه درب.

=الصَّدَغ-

كجى و خميدگى.

=صَدَفَ-

-صَدْفًا و صُدُوفًا: از آن چيز منصرف شد و برگشت،- فلانًا: او را منصرف نمود،- هُ: او را ناگهان ديد،- صَدْفًا عَنْهُ: از او روى گردان شد.

=صَدِفَ-

-صَدَفًا: روى گردان شد.

=الصُّدُف-

كناره يا لبه كوه.

=الصُّدَف-

مُرادف (الصدُف) است.

=الصَّدَف-

ج أَصْدَافِ: صدف، پوشش مرواريد، گوشه و ناحيه، نبش كوه يا گوشه آن،- في الخيل: نزديكى رانها و فاصله بين سُم هاى اسبان؛ «صَدفُ الأَصداف» : امواج دريا.

=الصِّدْفَة-

ج صِدَف: ملاقات بدون اطلاع قبلى، «صِدْفَة» : ناخودآگاه يا بدون قرار قبلى.

=الصَّدَفَة-

يك دانه صدف كه پوشش مرواريد است، مكان و ناحيه؛ «صَدَفَةُ الأُذُنِ» (ع ا) : داخل و باطن گوش.

=الصَّدَفِيَّات-

(ح) : حيوانات نرم بدن و بىستخوان كه در آب زندگى مى كنند.

=صَدَقَ-

-صَدْقًا و صِدْقًا و مَصْدُوقَةً و تَصْدَاقًا:

راست گفت،- في وَعْدِهِ أَوْ وَعيدِه: وعده و وعيد خود را اجرا كرد،- هُ النّصيحةَ او المحبَّةَ:

بى ريا به او نصيحت و محبت نمود،- هُ الْحديثَ: سخن را به راستى و درستى به او گفت،- فِى الْحملَة: در حمله جنگ شجاعت نشان داد.

=صَدَّقَ-

تَصْدِيقًا [صدق] هُ: او را تصديق و تأييد نمود،- القولَ: سخن را پذيرفت.

=الصَّدْق-

مص، و- ج صُدْق و صُدُق و صَدْقُون: هر چيز كاملى، فولاد آبديده براى نيزه ها و جز آن.

=الصِّدْق-

راستگوئى، اخلاص و پاكدامنى، كوشش، شدت و سختى، بزرگى، مصلحت.

=الصُّدْقَة-

ج أَصْدِقَة و صُدُق: مهريه زن.

=الصَّدْقَة-

ج صَدْقات: مؤنث (الصَّدق) است،- ج: اصْدِقَةٌ و صُدُق: مهريه زن.

=الصُّدُقَة-

ج أَصْدِقَة و صُدُق: مُرادف (الصُّدْقَة) است.

=الصَّدُقَة-

ج أَصْدِقَة و صُدُق: مُرادف

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت