ج جَنَادِب (ح) : مترادف (الجُنْدُب) است.
=جَنْدَرَ-
جَنْدَرَةً الكتابَ: نوشته پاك شده كتاب را با قلم باز نويسى كرد.
=الجَنْدُرْمة-
ژاندارمرى، نام ديگر آن (الدَّرَك) است. اين واژه ايتاليائى است.
=جَنْدَلَ-
جَنْدَلَةً هُ: او را بر زمين افكند.
=الجَنْدَل-
ج جَنَادِل: صخره بزرگ.
=الجَنْدَلة-
واحد (الجَندَل) است.
=الجُنْدِيّ-
سرباز،- المَجْهُول: سرباز گمنام.
=الجُنْدِيَّة-
خدمت سربازى يا خدمت زير پرچم؛ «الجيش» : ارتش.
=جَنَّزَ-
تَجْنِيزًا المَيْتَ: مُرده را تشييع كرد، بر مُرده نماز خواند.
=الجِنْزَار-
تحريف زِنْجار: زنگ خوردگى كه بر روى مِس معمولًا پديد آيد. اين واژه فارسى است.
=الجِنْزِير-
تحريف زِنْجِير: زنجير. اين واژه فارسى است، نام ديگر آن (السلسلة) است.
=جَنَّسَ-
تَجْنِيسًا هُ بجنسيّة بلدٍ من البلدان: به او شناسنامه كشورى را اعطا كرد و تابع آن كشور شد.
=الجِنْس-
ج أَجْنَاس: اين واژه مفهوم عمومى دارد كه بر افراد و انواع مختلف دلالت كند مانند جنس حيوانيّت در انسان و در اسب، هر رسته يا تيره از جنسى مانند جنس سگ كه از تيره حيوان است، جنس بر عائله و ايل و خانواده و مَردم و مردم يك كشور اطلاق مى شود؛ «أَبْناءُ جنْسِنا» : افراد ايل و خانواده ما؛ «الجِنسُ اللَّطيف» : زنان؛ «الجنسُ الخَشِن» :
مَردان.
=الجِنْسِيَّة-
شناسنامه كه مُعَرِّف شخص و هويّت و تابعيّت او مى باشد.
=الجَنْطِيان-
(ن) : گياهى است داراى شكوفه از تيره (جنتيانيات) كه در مناطق كوهستانى مى رويد. اين گياه و شكوفه هاى زيباى آن در ساختن مشروبات الكلى كه به همين نام معروف است بكار برده مى شود.
=جَنَفَ-
-جُنُوفًا عن الطريق: از راه برگشت،- في وصيَّتهِ: از وصيت خود برگشت و ستم كرد،- عليه: به او ستم كرد و از حق وى كم نمود.
=جَنِفَ-
-جَنَفًا عن الطريق و في وصيَّتهِ: مترادف (جَنَفَ) است.
=الجَنَفَ-
ستم كردن و منحرف شدن از راه حق و عدالت.
=الجَنِف-
ستمگر و عُدُول كننده از راه حق.
=الجِنْفَيْص-
گونه اى پارچه درشت بافت.
اين واژه مُعَرَّب (كنيفوس) است و يونانى مى باشد.
=جَنَقَ-
-جَنْقًا الحجرَ: با منجنيق بر او سنگ پرتاب كرد.
=جَنَّقَ-
تَجْنِيقًا الحجرَ: با منجنيق بر او سنگ پرتاب كرد.
=الجُنْك-
ج جُنُوك (مو) : گونه اى ساز است كه همان (طنبور) مى باشد. اين واژه فارسى است.
=الجَنْك-
جنگ، پيكار. اين واژه فارسى است و در زبان متداول رايج است.
=جَنَّنَ-
تَجْنِينًا [جنّ] هُ: او را ديوانه كرد.
=الجُنُن-
[جنّ] : ديوانگى يا از بين رفتن خِرَد.
=الجَنَن-
ج أَجْنَان [جنّ] : گور، مُرده، كَفن.
=الجَنُوب-
ج جَنَائِب: جنوب كه نقطه مقابل شمال است و بر آن نيز (القِبْلَة) اطلاق مى شود، باد جنوب.
=الجُنُون-
[جنّ] : ديوانگى و از بين رفتن خِرَد،- المُطْبِق: ديوانگى كامل.
=الجَنِيّ-
[جني] من التمر: خُرماى تازه كه چيده شود.
=الجِنِّيّ-
[جنّ] : واحد (الجِنّ) به معناى جنّي مى باشد.
=الجَنِيب-
فرمانبردار،- مِنَ البَعير: شترى كه آن را ساربان با خود راه بَرَد؛ «فَرَسٌ جَنيب» :
اسب يدك.
=الجَنِيبَة-
ستورى كه با خود آن را راه برند.
=الجَنِيَّة-
[جني] : گناه.
=الجِنِّيَّة-
[جنّ] : مؤنث (الجنّ) است.
=الجَنِين-
ج أَجِنَّة و أَجْنُن [جنّ] : آنچه كه از هر چيزى پوشيده باشد، جنين تا زمانى كه در رَحِم باشد، قبر، مُرده در گور.
=الجُنَيْنَة-
ج جُنَيْنَات: تصغير (الجَنَّة) است، باغ ميوه و گلها.
=الجَهَاد-
ج جُهُد: زمين سخت كه در آن گياه نرويد.
=الجِهَاد-
مص، جنگ در راه دين و خدا.
=الجُهَادَى-
منتهاى كوشش؛ «جُهَادَاك، أن تفعَلَ كذا» : منتهاى كوشش تو آن است كه اين كار را بكنى. اين واژه مرفوع است بنا بر ابتداء و جمله مؤَوَّل به مصدر كه بعد از آنست خبر آن مى باشد.
=الجِهَار-
آشكار، «لقيتهُ جِهَارًا» : او را بطور آشكار ديدم.
=الجَهَارَة-
اندام موزون و قيافه اى زيبا.
=الجَهَاز-
ج أَجْهِزة و أَجْهِزَات للبيت أو للمسافر أو للعروس: جهاز خانه يا مسافر يا عروس،- مِنْ جسمِ الإنسان: هر دستگاهى كه در بدن انسان وجود دارد كه عمل معينى انجام دهد مانند (جهاز التَّنَفُّس) : دستگاه تنفس و غيره.
=ابزارهاى مختلف تشكيل شده باشد،- اللَّاقِط: ابزارى كه با آن اخبار تلگرافى را گيرند،- الباعِث أَو المُرسِلِ: فرستنده امواج و اخبار تلگرافى،- لِلْبَيت أَو للمُسَافر أَو لِلْعَرُوس:
آنچه كه مورد نياز خانه يا مسافر يا عروس باشد،- مِن جسمِ الإنسان: جهازهاى مختلف در بدن است كه عمل خاصى را انجام مى دهند مانند جهاز تنفس و جهاز هاضمه؛ «الجَهازُ السّريّ» : دستگاه مَحرمانه.
=الجَهَام-
ابرى كه باران ندارد.
=الجِهْبِذ-
ج جَهَابِذة: مَرد عارف و دانشمند، آنكه خوب را از بد تشخيص دهد. اين واژه فارسى است.
=الجَهْبَر-
(ح) : شير ماده يا مؤنث (الأَسَدْ) است.