متحرك. اين واژه فرانسوى است.
تَوَرُّخًا [ورخ] العجينُ: خمير نرم شد.
تِ الْأرضُ: زمين خيس شد.
=تَوَرَّدَ-
تَوَرُّدًا [ورد] : خواستار نوبت براى آب گرفتن شد،- المَاءَ: به سوى آب رفت،- الْخَدُّ: چهره گلگون شد،- تِ الْخَيلُ الْبَلْدَةَ:
اسبان بتدريج وارد شهر شدند.
=تَوَرَّطَ-
تَوَرُّطًا [ورط] تِ الماشيةُ: ستوران در ميان گِل و لاى افتادند بطوريكه نتوانستند از آنجا رهايى يابند،- الرَّجُلُ: آن مرد در ورطه يا كار سختى افتاد، نابود شد.
=تَوَرَّعَ-
تَوَرُّعًا [ورع] من أو عن كذا: از آن چيز پرهيز و اجتناب كرد.
=تَوَرَّقَ-
تَوَرُّقًا [ورق] الظبيُ: آهو برگ خورد.
=تَوَرَّكَ-
تَوَرُّكًا [ورك] : بر نشيمنگاه خود تكيه كرد،- الرَّاكِبُ: سواره براى پياده شدن يا استراحت گرفتن پاى خود را خميده كرد يا برگردانيد،- بالمكان: در آن مكان اقامت كرد،- عَنِ الْأَمرِ: در آن كار دِرنگ و آهستگى كرد،- لِلرَّجُلِ: پاى آن مرد را بست،- على الْأَمْر: بر آن كار توانا شد.
=تَوَرَّمَ-
تَوَرُّمًا [ورم] الجلدُ: پوست وَرَم كرد.
=تَوَرَّهَ-
تَوَرُّهًا [وره] فلانٌ في عملِ هذا الشي ءِ: آن مرد در آن كار مَهارت نداشت.
=تَوَزَّرَ-
تَوَزُّرًا [وزر] لهُ: وزير او شد.
=تَوَزَّعَ-
تَوَزُّعًا [وزع] : پراكنده شد،- القومُ الْمَالَ: آن قوم آن مال را ميان خود تقسيم كردند.
=تَوَسَّخَ-
تَوَسُّخًا [وسخ] : چِركين و آلوده شد.
=تَوَسَّدَ-
تَوَسدًا [وسد] الوسادةَ: بالش را زير سر گذاشت،- ذِرَاعَهُ: دست خود را بسانِ بالش زير سر گذاشت و خوابيد.
=تَوَسَّطَ-
تَوَسُّطًا [وسط] القومَ أو المكانَ: در ميان آن قوم يا آن مكان نشست،- بَيْنَهُم: در ميان آن قوم واسطه و مصلح شد،- الرَّجُلُ: آن مرد چيز ميانه را بين خوب و بد برگزيد.
=تَوَسَّعَ-
تَوَسُّعًا [وسع] : فراخ شد. اين واژه ضدّ (تَضَيَّق) است،- الْقَومُ في الْمَكَانِ: آن قوم در آن مكان گِرد هم آمدند،- الرَّجُلُ في النَّفَقَةِ:
آن مرد بر نفقه افزود.
=التَّوْسِعَة-
[وسع] : مترادف (السعَة) است. به معناى فراخى.
=تَوَسَّفَ-
تَوَسُّفًا [وسف] الشي ءُ: پوست آن چيز كنده شد،- الْبَعيرُ: شتر چاق و فربه شد و كُركِ اوّليه آن ريخت و براى بار دوّم كُرك درآورد،- تْ أوبارُ الإبلِ: كُركهاى شتر پراكنده شدند.
=تَوَسَّلَ-
تَوَسُّلًا [وسل] الى اللّه بعملٍ أو وسيلةٍ:
براى نزديكى به خدا به درگاه خداوند متوسّل شد.
=تَوَسَّمَ-
تَوَسُّمًا [وسم] الرجُلُ: آن مرد در پي بدست آوردن اولين گياه بهارى شد، نشانه آن چيز را خواست،- فيهِ الْخَيْرَ: نشانه خير و بركت در او ديد،- الشَّي ءَ: آن چيز را به فراست دريافت، آن را شناخت،- بِالْوَسِمَة:
با وسمه خضاب كرد.
=تَوَسَّنَ-
تَوَسُّنًا [وسن] هُ: به هنگام خواب نزد او آمد.
=تَوشَّى-
تَوَشِّيًا [وشي] : اين واژه مطاوع (وَشّى) است.،- الشيبُ في رَأسِه: در موى سر او موهاى سفيد پخش شد.
=تَوَشَّجَ-
تَوَشُّجًا [وشج] تْ عروقُ الشجرةِ و نحوها:
ريشه هاى درخت و مانند آنها درهم پيچيده شدند.
=تَوَشَّحَ-
تَوَشُّحًا [وشح] : آن مرد حمايل پوشيد،- بِثَوبه: حمايل را پوشيد يا آن را به زير بغل خود درآورد و بر رانِ خود آويخت،- بِسَيْفِهِ: شمشير خود را بر دوش افكند،- الْجَبَلَ: كوه پيمايى كرد.
=تَوَشَّعَ-
تَوَشُّعًا [وشع] الشيبُ رأسَهُ: موى سر او سفيد شد،- الشيْ ءُ: آن چيز پراكنده شد،- القومُ الضيوف: آن قوم مهمانان را به خانه هاى خود توزيع كردند،- في الجبل:
از كوه بالا رفت،- تِ الغَنَمُ في الْجَبَلِ:
گوسفندان براى چريدن بالاى كوه رفتند.
=تَوَصَّبَ-
تَوَصُّبًا [وصب] : بيمار شد، دردمند شد.
=تَوَصَّفَ-
تَوَصُّفًا [وصف] وصيفًا أو وصيفةً:
خدمتگزار مرد يا زن استخدام كرد.
=تَوَصَّلَ-
تَوَصُّلًا [وصل] الى كذا: به فلان جاى رسيد و پايان آن را طى كرد،- الى فُلانٍ:
براى رسيدن به او مهربانى كرد.
=تَوَضَّأَ-
تَوَضُّؤًا [وضأ] بالماء للصلاة: براى نماز وضو گرفت.
=تَوَضَّحَ-
تَوَضُّحًا [وضح] الأمرُ أو الكلامُ: آن كار يا آن سخن روشن و آشكار شد.
=تَوَطَّى-
تَوَطِّيًا [وطي] الشي ءُ: اين واژه مطاوِعِ (وَطَّاهُ) است و لغتى است با همزه در (تَوَطَّأَ وَ وَطَأَ)
تَوَطَّأَ-
تَوَطُّؤًا [وطأ] فلانًا برِجْله: فلانى را با پاى خود لگدمال كرد،- هُ علَى الْأَمر: با او بر سر آن كار توافق كرد.
=التَّوْطِئَة-
[وطأ] : مص، كلمه اى است مختصر كه با آن مقدّمه كتاب را نويسند، پيشگفتار.
=تَوَطَّدَ-
تَوَطُّدًا [وطد] : آن چيز ثابت شد؛ «وَطّدَهُ فَتَوطَّدَ» : آن چيز را ثابت و استوار كرد بس ثابت و استوار شد؛ «تَوَطَّدَتْ لهُ عندهم مَنْزلةٌ» : مقام و منزلتى براى آنها بدست آمد.
=تَوَطَّنَ-
تَوَطُّنًا [وطن] تْ نفسُهُ على كذا: دل او بر آن چيز شد و به آن تصميم گرفت،- البَلَدَ: آن شهر را وطن خود گرفت.
=تَوَظَّفَ-
تَوَظُّفًا [وظف] في الدولة أو في مؤسَّسةٍ أو في شركةٍ: در دستگاه دولتى يا در مؤسسه اى يا شركتى استخدام شد.
=تَوَعَّدَ-
تَوَعُّدًا [وعد] هُ: او را تهديد كرد.
=تَوَعَّرَ-
تَوَعُّرًا [وعر] المكانُ: آن جاى سِفت و سخت بود و رفت و آمد در آن سخت شد.
=،- الأَمرُ عليَّ: آن كار بر من سخت شد،- الرجُلُ: آن مرد سختگيرى كرد،- في الكلام:
آن مرد در سخنان خود سرگردان شد،- هُ في الكَلَامِ: در سخن او را حيرت زده و سرگردان كرد.
=تَوَعَّكَ-
تَوَعُّكًا [وعك] : آن مرد بيمار شد.
=تَوَعَّلَ-
تَوَعُّلًا [وعل] الجبلَ: بر بالاى كوه