خود ماهر شد،- هُ: از او ماهرتر شد.
=،- المرأة: به زن مهريه داد و يا براى او مهريه تعيين كرد،- الكتابَ: آخر كتاب را مُهر زد.
=مَهَّرَ-
تَمْهِيرًا [مهر] : براى خود كره اسبى گرفت.
=المُهْر-
ج مِهَار و أَمْهَار و مِهَارَة (ح) : كُره اسب،- ج مِهَرَة: استخوان بالاى سينه، جوجه كبوترى بشكل قمرى، ميوه حنظل، مُهر.
=المَهْر-
مص،- ج مُهُور و مُهُورَةً: صداق يا مهريه زن.
=المِهْرَاج-
[هرج] : «فَرَسٌ مِهْراجٌ» : اسب بسيار دونده و رونده.
=المِهْرَاس-
ج مَهَارِيس [هرس] : هاون، سنگى مستطيل كه در فرو رفتگى آن چيزى كوبند، چوبى كه با آن دانه ها را بكوبند، شتر پر خور، شتر تنومند و سنگين، مردى كه از شب و يا راهپيمائى در آن ترسى نداشته باشد.
=المِهْراع-
[هرع] (ح) : شير درنده.
=المُهْرَاق-
[هرق] : اسم مفعول از (هَرَاق) است.
=المُهَرَاق-
[هرق] : اسم مفعول از (هَرَاق) است.
=المُهْرَأ-
[هرأ] : مفع، گوشت پخته.
=المَهْرَب-
[هرب] : مص، گريزگاه؛ «لا مَهْرَبَ مِنْ ذَلك» : راه گريز و يا فرار از آن بسته شده است.
=المُهْرَة-
ج مُهَر و مُهَرَات و مُهُرَات (ح) : مؤنّث (المُهْر) است.
=المُهَرَّت-
[هرت] : مفع، شير درنده.
=المُهَرَّنَة-
[هرت] : «كلابٌ مُهَرَّتةُ الأَشْداقِ» : سگهاى فراخ دهان.
=المِهْرَج-
[هرج] : «فرسٌ مِهْرَجٌ» : اسب تيزتك.
=المُهَرِّج-
[هرج] : مرد شوخ و خنده آور.
(اين كلمه در زبان متداول رايج است) .
=المِهْرَجَان-
[هرج] : جشن مهرگان، جشن بزرگ- اين واژه فارسى است.
=المِهْرَس-
[هرس] : «رجُلٌ مِهْرَسٌ» : پُرخور.
=المُهْرَع-
[هرع] : مفع، مرد آزمند، مرد عجول و شتابگر.
=المُهْرِع-
[هرع] : فا، شير درنده.
=المُهْرَق-
ج مَهَارِق [هرق] : مفع، صفحه، جامه يا پارچه اى از ابريشم سفيد كه بر آن صمغ ماليده و آنرا صاف كنند و بر روى آن چيزى نويسند، بيابان نرم و صاف، ابزارى كه با آن پارچه يا كاغذ را صيقلى نموده و آنرا جلا دهند.
=المُهْرُقَان-
[هرق] : دريا، ساحل دريا كه در آن مد و جزر شود.
=المُهْرَقَان-
[هرق] : مرادف (المُهْرُقان) است.
=المَهْرَقَان-
[هرق] : مرادف (المُهْرُقان) است.
=المَهْرَمَة-
ج مَهَارِم [هرم] : تخته پاره اى كه بر روى آن گوشت يا تنباكو و مانند آنها را خُرد كنند.
=المَهْرُوءَة-
[هرأ] : دامهائى كه بر اثر سرما و يا گرما تلف شده باشند.
=المُهْرُوت-
ج مَهَارِيت [هرت] : مفع؛ «هو مَهْرُوتُ الفم» : او دهان فراخ دارد.
=المَهْرُود-
[هرد] : مفع، جامه اى كه با رنگ زرد رنگين شده باشد.
=المَهْرُور-
[هرّ] : مفع، شترى كه زير پوست آن ورم كرده باشد.
=المُهْرَوْرِق-
[هرق] : «مَطَرٌ مُهْرَوْرِقٌ» : باران ممتد و بسيار.
=المَهْرُوع-
[هرع] : ديوانه، آنكه در اثر كوشش و خستگى بر زمين افتاده باشد.
=المَهْرِيَّة-
[مهر] : گندم سرخ؛ «ابِلٌ مَهْرِيَّةٌ» ج مَهَارى و مَهَارٍ و مَهَارِيّ: شتران وابسته به (مَهَرَة بن حَيْدان) از اعراب يمن است و گفته شده كه هيچ حيوانى نمى تواند از اين گونه شتران پيشى گيرد.
=المُهْرِيق-
[هرق] : اسم فاعل از (هَرَاق) است.
=المَهَزّ-
[هزّ] : تكان و حركت.
=المِهْزَاق-
[هزق] : زن خنده رو، زنيكه همواره بخندد؛ «رَجُلٌ مِهْزاقٌ» : مرد سبك و همواره خندان و نامنظم.
=المِهْزَام-
ج مَهَازِيم [هزم] : چوبى كه با آن آتش را بهم زنند، چوبدستى كوتاه، چوبى كه در نوك آن آتش افروزند و كودكان عرب با آن بازى كنند.
=المَهْزَأَة-
[هزأ] : آنچه كه باعث مسخره گى باشد.
=المَهَزَّة-
[هزّ] : مرادف (الْمَهَزّ) است.
=المِهْزَر-
[هزر] : «رجُلٌ مِهْزَرٌ» : مردى كه در هر كارى مغبون مى شود و يا زيان مى بيند.
=المِهْزَع-
[هزع] : آنكه هر درختى را بشكند، دسته هاون، آنكه بسيار حركت و يا شتاب كند.
=المَهْزَلَة-
[هزل] : داستان خنده آور.
=المُهَزَّم-
[هزم] : مفع؛ «قَصَبٌ مُهَزَّمٌ» : ني شكسته و ترك برداشته؛ «سِقَاءٌ مُهَزَّمٌ» :
مشكى كه بر اثر خشكى تا خورده باشد.
=المَهْزُول-
ج مَهَازيل- [هزل] : آنكه به بيمارى لاغرى گرفتار است.
=المَهْزُولَة-
[هزل] : مؤنث (المَهْزول) است؛ «ارْضٌ مَهْزُولَةٌ» : زمين نرم.
=المِهْشَام-
[هشم] : «ناقةٌ مِهْشَامٌ» : ماده شترى كه بسرعت لاغر مى شود.
=المِهْصَار-
[هصر] (ح) : شير درنده.
=المِهْصَر-
[هصر] (ح) : مرادف (المِهْصَار) است.
=المُهَصْهِصَة-
[هصهص] : جاسوس دزدان بويژه در شب هنگام.
=المَهْصُوص-
[هصّ] : آنچه كه با انگشتان بشدت گرفته شده باشد.
=المِهْصِير-
[هص] (ح) : مرادف (المِهْصار) است.
=المُهَضَّمَة-
[هضم] : «قَصَبَةٌ مُهَضَّمَةٌ» :
ني كه با آن بنوازند.
=المَهْضُوبَة-
[هضب] : «روضة مَهْضُوبَةٌ» :
بوستانى كه در آن باران آمده باشد.
=المَهْضُوض-
[هضّ] : «شَي ءٌ مَهْضُوضٌ» :