-رَأسَهُ وَ بِرأْسِه: سر خود را برگردانيد و دور شد،- فُلانًا عَلى فُلانٍ: او را بر ديگرى ترجيح داد،- تِ الناقَةُ بِذَنَبِها: شتر دم خود را تكان داد.
تَلْوِيَةً [لوي] عليهِ الأمْرَ: كار را بر او سخت كرد.
=اللُّوَى-
[لوو] : چيزهاى پوچ و بى اساس و باطل.
=اللَّوَى-
[لوو] : مص، خميدگى پشت، دردى كه در معده پديد آيد.
=اللِّوى-
ج أَلْوَاء و أَلْوِيَة [لوو] : ماسه هاى نرم و به هم پيچيده از رمل.
=اللِّوَاء-
ج أَلْويَة و أَلْوِيَات [لوو] : پرچم،- (ا ع) : ارتشبد (جنرال) ، ناو جنگى كه زير فرماندهى دريا سالار باشد، استان كشور، گروهى معين از لشكر و در اين رابطه گويند «امِير اللِّوَاء» : فرمانده لشكر.
=اللَّوَّاء-
[لوو] (ح) : پرنده اى كه سر خود را مى گرداند و كج مى كند.
=اللُّوَاب-
[لوب] : مص، لعاب، اسم است از لابَ الرَّجُلُ أو البعير كه بمعناى تشنه و سرگردان است.
=اللَّوَابِن-
[لبن] : پستانهاى شيرده.
=اللُّوَاث-
[لوث] : آردى كه بر روى طبق بپاشند تا خمير به آن نچسبد.
=اللُّوَاثَة-
[لوث] : مرادف (اللُّوَاث) است، آنكه بهر چيزى آلوده شود، گروه و جماعت.
=اللِّوَاذ-
[لوذ] : «لِواذُ الشي ءِ» : اندازه و محدوده چيزى.
=اللَّوَاذِع-
[لذع] : «لَواذِعُ الكلامِ» : زخم زبان زدن با گفتار ناهنجار.
=اللَّوَازِم-
[لزم] : ابزار مورد نياز؛ «اللَّوَازِم الْمَدْرَسِيَّةِ» ، و «لَوَازِمُ الْمَكْتَبِ» : لوازم درسى و ابزار نوشتن.
=اللَّوَّاس-
[لوس] : مرادف (اللّائس) است و بمعناى شيرينى خور افراطى است.
=اللُّوَاسَة-
لقمه.
=اللَّوَاص-
[لوص] : عسل تصفيه شده.
=اللَّوَّاف-
[لوف] : سازنده و بافنده فرش.
=اللَّوَاقِح-
[لقح] : زنان باردار و آبستن،- مِنَ الرِّيَاحِ: بادهاى حامل شبنم است كه در ابرها ذوب و در نتيجه باران مى شوند.
=اللَّوَّام-
[لوم] : بسيار سرزنش كننده.
=اللَّوَّامة-
[لوم] : مرادف (اللَوَّام) است؛ «النَّفْسُ اللَّوَّامَة» : وجود يا نفسى كه فضائلى اكتساب كرده و هر گاه دارنده و صاحب خود مرتكب گناهى شود او را نكوهش و ملامت كند.
=لَوَّبَ-
تَلْوِيبًا [لوب] هُ: آنرا با عطر مخلوط كرد يا عطر آگين نمود.
=اللُّوب-
[لوب] : اسم است از (لَابَ الرَّجُلُ اوِ الْبَعِيرُ) : مرد يا شتر تشنه و سرگردان براى آب.
=اللَّوْب-
[لوب] : مرادف (اللُّوب) است.
=اللُّوبَاء-
[لوب] (ن) : لوبيا.
=اللُّوبِيا-
[لوب] (ن) : لوبيا.
=اللُّوبِياء-
[لوب] (ن) : لوبيا سفيد.
=اللُّوَة-
[لوو] : عودى كه با آن بخور كنند.
=لَوِثَ-
-لَوَثًا [لوث] في الأَمر: در آن تأخير نمود.
=لَوَّثَ-
تَلْوِيثًا [لوث] الشي ءَ: آنرا پى گيرى كرد،- التِّبنَ بِالْقَتِّ: كاه را با يونجه مخلوط نمود،- ثيابَهُ بالطِّين: لباسش را گِل آلود كرد،- الْمَاءَ: آب را كثيف و كِدر كرد،- الْأَمْرَ:
امر را مشتبه كرد،- فُلَانًا عَنْ كَذَا: او را از كارى بازداشت.
=اللَّوْث-
[لوث] : مص، دليل ناقص و بى پايه، نيرو، ماجراجوئى و كينه توزى، زخمها، بدى، كين خواهيها.
=اللَّوث-
[لوث] : سستى.
=اللَّوْثَاء-
[لوث] : مؤنث (الْأَلْوَث) است.
=اللُّوثَة-
[لوث] : سستى، كندى و آهستگى، بسيارى گوشت و چربى؛ «بِهِ لُوثَةٌ» : در او ديوانگى وجود دارد.
=اللَّوْنَة-
[لوث] : اسم مَرّة از (لَاثَ) است، حماقت.
=اللُّوجِسْتِيك-
(ا ع) : سازمانى است نظامى كه در ارتشهاى نوين تشكيل يافته و وظيفه آن رسانيدن شمارى سرباز با تجهيزات كامل به محل معينى در زمانى مناسب است. اين كلمه يونانى است.
=لَوَّحَ-
تَلْوِيحًا [لوح] : از دور اشاره كرد،- بِسَيْفِهِ: شمشير خود را صيقلى و برّاق كرد،- بِثَوبِه: دامن خود را بالا زد و آنرا تكان داد تا به نظر بيننده برسد؛ «لَوَّحَ لِلْكَلْبِ بِرَغِيْفٍ فَتَبِعهُ» قرص نانى به سگ نشان داد و آن بدنبال او براه افتاد،- الشّيبُ فُلانًا: پيرى موى او را سفيد كرد،- السَّفَرُ او العَطَشُ فلانًا:
مسافرت يا تشنگى رنگ او را پرانده و چهره او را كبود كرد،- فُلَانًا بِالْعَصَا وَ السَّيْف وَ السَّوطِ وَ النَّعْل: چوب يا شمشير يا شلاق يا كفش را بالا گرفت و با آن وى را زد،- الشَّي ءَ بِالنَّار: چيزى را با آتش گرم و داغ كرد،- العِنَبُ: انگور رسيده شد، اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=اللُّوح-
[لوح] : هواى ميان آسمان و زمين، تشنگى.
=اللَّوْح-
ج أَلْواح [لوح] : صفحه يا لوحه پهن اعم از چوب و تخته و استخوان و غيره، و در زبان متداول بر صابون اطلاق مى شود؛ «لَوْحُ الجَسَدِ» جمع أَلْوَاح و جج ألاوِيح:
استخوانهاى پهن و عريض در بدن انسان؛ «نَظَرْتُ الى الْوَاحِهِ» : بشكل و ظاهر آن نگاه كردم.
=اللَّوْحَى-
[لوح] : «إِبلٌ لَوْحَى» : شتران تشنه.
=اللَّوْحَة-
[لوح] : مرادف (اللَّوح) است،- عكس و يا تصوير.
=اللَّوْذ-
[لوذ] : مصدر است،- ج أَلْوَاذ:
اطراف كوه، جانب و كنار كوه، پيچ راه، ناحيه.
=اللَّوَذَانِيَّة-
[لوذ] : مكر و فريب و گول زدن.
=اللَّوْذَع-
[لذع] : با هوش و قوى دل، خوش بيان و فصيح.
=اللَّوْذَعِيّ-
[لذع] : مرادف (اللَّوْذَع) است.
=اللُّور-
(ط) : ماست كيسه كه آنرا (قَرِيشَة)