پايانى دارد.
ج دَبَرَ و أدْبَار: زخم پشت ستور كه از برخورد پالان و مانند آن پديد آيد.
=الدَّبْرِيّ-
نماز خواندن در آخر وقت.
=الدَّبَرِيّ-
آنچه كه به هنگام گذشت زمان نيازمندى بدست رسد.
=دَبَّسَ-
تَدْبِيسًا [دبس] العنبُ: انگور بسان شيره بسيار شيرين شد،- العصيرُ المَغْليّ:
عصاره ى جوشانيده شيره شد،- الرجُلُ العصيرَ: آن مرد چكيده را شيره كرد،- الشي ءُ: آن چيز پنهان شد،- الشي ءَ: آن چيز را پنهان كرد،- المِخْرَزُ و نحوُهُ: نوك مته يا جوالدوز سابيده شده و از كار افتاد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الدَّبْس-
هر چيز سياهى، مردم بسيار و جز آنها.
=الدِّبْس-
چكيده ى انگور يا خرنوب و مانند آنها كه بر روى آتش سفت شده باشد.
=الدِّبِس-
شيره ى خرما و مانند آن، عسل زنبور.
=الدُّبْسَة-
سرخي آميخته به سياهى.
=الدَّبْش-
سنگريزه ها كه بر روى زمين ريخته شده باشد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الدَّبِش-
مرد تنومند و غليظ. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الدَّبْشَة-
عند العامّة: در زبان متداول واحد (الدبْش) است، جنگل انبوه از درخت.
=دَبَغَ-
-دَبْغًا و دِبَاغًا و دِبَاغَةً. الجلدَ: پوست را نرم كرد و تَرى و بوى بد را از آن زدود يا دباغى كرد،- الثَوبُ: جامه چركين يا رنگين شد و پاك نگرديد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الدِّبْغ-
آنچه كه با آن پوست را دباغى كنند.
=الدِّبْغَة-
مترادف (الدِّبغ) است.
=دَبَقَ-
-دَبْقًا الصائدُ الطيرَ: شكارگر بوسيله ى (دِبْق) پرنده را شكار كرد.
=دَبِقَ-
-دَبَقًا بهِ: به آن چسبيد و از وى جدا نشد.
=دَبَّقَ-
تَدْبِيقًا هُ: بوسيله ى (دِبْق) آن را شكار كرد.
=الدِّبْق-
(ن) : درخت كوچكى است كه ميوه اى لعابى دارد. شكوفه هاى اين گياه بشكل خوشه است و در مناطق گرمسيرى بويژه هند مى رويد از ميوه اى اين درخت ماده ى چسبنده ى دبق را سازند كه در شكار پرنده ها از آن استفاده مى شود، چسبى است سبز رنگ كه بر روى چوب شاخه ى درخت كشيده و در ميان درختان قرار دهند و با اين وسيله پرندگان را فريب داده و به آن چسبيده و شكار شوند؛ «قَضِيبُ الدِّبق» :
شاخه ى درخت كه بر روى آن ماده ى (الدبق) كشيده و آن را در شكار پرندگان بكار برند.
=دَبَكَ-
-دَبْكًا الوعاءَ: ظرف را محكم پُر كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- الرجُلُ: آن مرد زمين را محكم پاى كوبيد و صدائى رسا از آن درآمد. اين تعبير نيز در زبان متداول رايج است، هُ على الأرْضِ: او را سخت بر زمين انداخت.
اين تعبير نيز در زبان متداول رايج است.
=دَبَّكَ-
تَدْبِيكًا: مترادف (دَبَكَ) است. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الدَّبْكَة-
نام گونه اى رقص و پايكوبى معروفى است و اين اسم از فعل (دَبَكَ) ساخته شده است.
=دَبَلَ-
-دَبْلًا و دُبُولًا الشي ءَ: آن چيز را اصلاح كرد،- الأَرضَ: زمين كشت را با كود تقويت كرد،- دَبْلًا اللقمةَ: لقمه را بزرگ گرفت،- الشي ءَ: آن چيز را گرداورى كرد و بهم فشرد همانگونه كه لقمه را با انگشتان گيرند،- هُ بِالعَصَا: او را پياپى با چوب زد،- هُ فلانٌ: آن چيز را بر فلانى سنگين كرد و او را به بيمارى دبله انداخت.
=دَبِلَ-
دَبَلًا: چاق و فربه شد.
=دَبَّلَ-
تَدْبِيلًا اللقمةَ: لقمه را بزرگ گرفت،- الشي ءَ: آن چيز را بسان لقمه گرفتن با دست گرفت و فشرد.
=الدَّبْل-
ج دُبُول: جوى آب، بيمارى طاعون، بلا، بى فرزندى.
=الدُّبْلَة-
لقمه ى بزرگ، يك مشت از چيزى، سوراخ تيشه يا كلنگ.
=الدَّبْلَة-
(طب) : گونه اى بيمارى درونى است از قبيل دمّل يا كورك، بلا و سختى.
=الدِّبْلوم-
مدركى است رسمى كه امتيازى را دارد، گواهينامه ى تحصيلى از مدرسه ى عالى.
=الدِّبْلُوماسيّ-
ديپلماتى كه از سوى دولت خود با منصب سياسى در يكى از كشورها تعيين گردد. اين واژه يونانى است؛ «السِّلْكُ الدِّبْلُومَاسِيّ» : ديپلماتها يا نمايندگان كشورهاى خارجى در يك كشور.
=الدِّبْلوماسيَّة-
وصف ديپلمات و كارهاى او است. اين واژه يونانى است.
=الدَّبُوب-
[دبّ] : آنكه سخن چين باشد.
=الدَّبُور-
باد غرب كه در برابر باد صبا است يا شرقى است.
=الدَّبُّور-
ج دَبَابِير (ح) : زنبور.
=الدَّبُورة-
ابزارى است كه با آن سنگها را بهنگام تراش صاف كنند. فصيح اين كلمه (الصَّاقور) است.
=الدُّبُّوس-
ج دَبَابِيس: سوزن يا سنجاق ته گِرد. اين واژه فارسى است.
=الدَّبُّوس-
ج دَبَابِيس: مترادف (الدُّبُّوس) است، ابزار كوچكى است بگونه ى سوزن كه از آهن يا طلا سازند و در چيزى تثبيت كنند يا فرو برند.
=الدَّبُوقَاء-
[دبق] : مترادف (الدَّابُوق) است.
=الدَّبُّوقَة-
گيسوى بافته شده.
=الدَّبُول-
زنى كه فرزند خود را از دست داده باشد، بلا و مصيبت و پيشامد ناگوار.
=الدَّبِيب-
[دبّ] : مص، هر چه كه بر روى زمين راه رود،- (ح) : حشرات خرد و ريز كه در آب حركت كنند.