افريقاست؛ «مَشَارِقُ الأرضِ و مَغَارِبُها» :
جهان. گيتى.
[غرب] : «مَغْرِبانُ الشمسِ» : آنجا كه خورشيد غروب مى كند.
=المُغَرْبَل-
[غربل] : مفع، فرومايه و خسيس، كشته اى كه جسدش باد كرده باشد، ملك و دارائى از دست رفته.
=المَغْرِبيّ-
ج مَغَارِبَة [غرب] : منسوب به كشور مراكش.
=المُغْرَبِيَّة-
(ط) : غذائيكه با رشته و روغن و گوشت و نخود و پياز تهيه مى شود.
=المُغْرَة-
مرادف (المَغَر) است.
=المَغْرَة-
گِل سرخ كه با آن رنگ آميزى كنند.
=المَغَرَة-
مرادف (المَغْرَة) است.
=المَغْرِز-
ج مَغَارِز [غرز] : جاى فرو كردن چيزى.
=المَغْرِس-
ج مَغَارِس [غرس] : جاى نهال كاشتن.
=المُغْرِض-
ج مُغْرِضون [غرض] : كسيكه غرض و يا هدفى سياسى و مانند آن دارد.
=المِغْرَفَة-
ج مَغَارِف [غرف] : ملاقه، چمچه.
=المُغْرَم-
[غرم] : بالشي ءِ: علاقمند به چيزى.
=المَغْرَم-
ج مَغَارِم [غرم] : غرامت، تاوان.
=المَغْرُور-
[غرّ] : مفع، آنكه بيهوده طمع كند، فريب خورده.
=المُغْرِي-
[غرو] : فا، اغرا كننده، جلب و جذب كننده.
=المَغْزَى-
ج مَغَازٍ [غزو] : حمله و جنگ، جاى حمله و هجوم؛ «مَغْزَى الكلامِ» : نتيجه سخن، حاصل گفتار.
=المِغْزَار-
[غزر] من الإبلٍ: ماده شترى كه بسيار شيرده است.
=المُغْزَل-
ج مَغَازِل [غزل] : مرادف (المِغْزل) است.
=المَغْزَل-
ج مَغَازِل [غزل] : مرادف (المِغْزل) است.
=المِغْزَل-
ج مَغَازِل [غزل] : دوك ريسبافى.
=المَغْسَل-
ج مَغَاسِل [غسل] : جاى شستن.
=المَغْسِل-
ج مَغَاسِل [غسل] : مرادف، (المَغْسَل) است.
=المِغْسَل-
ج مَغَاسِل [غسل] : آنچه كه بوسيله آن بشويند.
=المَغْسَلَة-
ظرفى كه در آن لباس بشويند مانند طشت و تغار.
=المِغْسَلَة-
ج مَغَاسِل [غسل] : ماشين لباسشوئى؛ «المِغْسَلَة الكهربائية» : ماشين لباسشوئى برقى.
=المَغْشَم-
[غشم] : ستمگر، شجاع و قهرمان سر برافراشته بر آنچه كه مى خواهد.
=المَغْشُوش-
[غشّ] : مفع، ناخالص؛ «لَبَنٌ مَغْشُوشٌ» : شيرى كه با آب مخلوط شده باشد.
=المَغْشِيّ-
[غشي] : عليهِ: بيهوش كه حس و حركت از او بدر رفته باشد.
=مَغِصَ-
-مَغَصًا: بدرد روده گرفتار شد.
=مُغِصَ-
مَغْصًا: بدرد روده گرفتار شد.
=المَغْص-
مصدر است، دردى كه در روده پديد آيد.
=المَغَضَّة-
ج مَغَاضّ [غضّ] : خوارى و زبوني.
=المُغْضِر-
ج مُغْضِرون [غضر] : متنعم و فراخ روزى.
=المَغْضُوب-
[غضب] عليهِ: آنكه مورد خشم و انتقام قرار گرفته باشد.
=المَغْضُور-
ج مَغْضُورون و مَغَاضِير [غضر] :
مرادف (المُغْضِر) است.
=مَغَطَ-
-مَغْطًا الشي ءَ: چيزى را كشيد تا دراز شود.
=مَغَّطَ-
تَمْغِيطًا [مغط] الشي ءَ: مرادف (مَغَطَ) است.
=المَغْطِس-
[غطس] : جاى فرو رفتن در آب.
=المِغْطَس-
ج مَغَاطِس [غطس] : وان حمام، لگن كه در آن شست و شو كند.
=المِغْفَر-
ج مَغَافِر [غفر] : كلاه خُود.
=المِغْفَرَة-
ج مَغَافِر [غفر] : مرادف (المِغْفَر) است.
=المُغْفَل-
[غفل] : مفع، بى نام و نشان: «شركه مُغْفَلَةٌ» : شركتى كه داراى سهام بى نام است.
=المُغَفَّل-
[غفل] : مفع، غافل و نادان.
=مَغَلَ-
-مَغْلًا تِ الدابَّةُ: ستور دانه هاى خاك آلود را خورد و بدرد دل دچار شد،- مَغْلًا و مَغَالةً بالرَّجُلِ:
از او بدگوئى كرد.
=مَغِلَ-
-مَغْلًا تِ الدابَّةُ: ستور دانه هاى خاك آلود خورد و بدرد دل دچار شد،- تْ عينُهُ: چشم او بهم خورد و فاسد شد،- تِ الحامِلُ بولدها: مادر آبستن بفرزند خود شير داد.
=المُغْل-
ج مُغُول: نژادى از مردم، مُغُل.
=المَغْل-
ج أَمْغَال: شير پستان زنيكه آبستن باشد.
=المَغل-
ج أَمْغَال: قيح چشم، شير پستان زن آبستن.
=المِغْلَى-
ج مَغالٍ [غلي] : تيرى كه با آن به نقاط دور دست تير اندازى كنند.
=المِغْلَاة-
ج مَغَالٍ [غلي] : ديگ بخار، ديگ بخار برقى، مرادف (المِغْلى) است.
=المُغَلَّات-
[غلّ] : سود و استفاده از زمينهاى كشاورزى.
=المِغْلاط-
[غلط] : پُر از غلط.
=المِغْلَاق-
ج مَغَالِيق [غلق] : كلون درب، قفل درب،- من الأَسْلِحَةِ النَّارية الْحَدِيثة:
گلنگدن تفنگ.
=المِغْلَال-
[غلّ] : آنكه درآمد بسيار داشته باشد.
=المُغَلَّب-
[غلب] : مفع، آنكه در پيروزى بر حريف حكم بنفع او صادر شده باشد، آنكه پياپى شكست خورده باشد.
=المَغْلَبة-
[غلب] : مصدر است، پيروزى، جاى پيروزى.
=المَغْلَة-
اسم است از (مَغَلتِ الدّابَّة) ،- ج مِغَال: اسم مرّه از (مَغَلَ) است، فساد و تباهى، ميش يا بزى كه در سال دو بار مى زايد.
=المَغِلَة-
«دابَّةٌ مَغِلَةٌ» : ستورى كه خاك و دانه خورده و به درد دل دچار شده است.
=المَغْلَطَة-
ج مَغَالِط [غلط] : آنچه كه در آن اغلاط بسيار باشد، غلط انداز.
=المُغَلْغَلَة-
[غلغل] : «رسالةٌ مُغَلْغَلَةٌ» :