كوچك.
[قلنس] : مصغر (القَلَنْسُوةَ) است.
=القُلَيْط-
جاى آشغال و خاكروبه، اين كلمه سريانى است.
=القَلِّيطَة-
گونه اى قارچ، اين كلمه سريانى است.
=القَلِيل-
ج قَلِيلُون و أَقِلَّاء و قُلُل و قُلُلُون: كم و اندك، لاغر؛ «رَجُلٌ قليلُ الخير» : مردى كه خير او به كسى نرسد؛ قليلًا قليلًا»: كم كم، اندك اندك؛ «بعدَ قَليلٍ» : پس از كوتاه؛ (عَمّا قليل) : به زودى.
=القَلِيلَة-
ج قَلِيلَات و قَلَائِل [قلّ] : مؤنّث (القليل) است.
=القُلَيْنِسَة-
[قلنس] : مصغر (القَلَنْسُوة) است.
=قَمَّ-
-قَمًّا [قمّ] البيتَ: خانه را جاروب كرد،- مَا عَلَى المَائِدَة: آنچه كه در سفره غذا بود خورد،- شَارِبَه: سيبيلش را از ته تراشيد،- الشَّى ءُ: آن چيز خشك شد.
=القِمَار-
مص،- هرگونه بازى كه بُرد و باخت داشته باشد.
=القُمَاش-
ج أَقْمِشَة: چيزهاى خرد و ريز كه بر روى زمين افتاده باشد؛ «قُماشُ كُلِّ شَى ءٍ» : خرده هاى هر چيزى؛ «قُمَاشُ النَّاسِ» : مردم پست و فرومايه؛ «قُماشُ البَيْتِ» : اثاث و آذوقه خانه؛ «قُماش الثَّوبِ» :
بافت پارچه؛ «هَذا الثَّوبُ جَيِّدُ القُماشِ» : اين پيراهن خوش بافت است.
=القَمَّاش-
فروشنده قُماش، پارچه فروش.
=القِمَاط-
ج قُمُط: ريسمان و طناب، قنداقِ بچّه.
=القُمَّاط-
دزدان.
=القَمَّاط-
دزد، سازنده ى قنداقه ى كودكان.
=القُمَاقِم-
ج قَمَاقِم و قَمَاقِمَة [قمقم] : مرد بزرگوار و بسيار بخشنده.
=القَمَّام-
[قمّ] : مُرادف (القامّ) است.
=القُمَامَة-
ج قُمَام [قمّ] : خاكروبه، گروه مردم.
=القُمَّة-
[قمّ] : مزبله، آشغالدان، زباله دان.
=القِمَّة-
ج قِمَم [قمّ] : بالاى هر چيزى، بدن، قامت، گروهى از مردم.
=قَمِحَ-
-قَمْحًا السويقَ: آرد را در دهان فرو بُرد،- الشَّرَابَ: مى را در كف دست ريخت و چشيد.
=القَمْح-
گندم.
=القَمْحَة-
دانه گندم.
=القَمْحِيَّة-
و يقال لها القِلْبَة أَيضًا (ط) : حلواى آرد گندم كه با شكر و گلاب تهيّه كنند و گاهى دانه هاى انار يا صنوبر بر آن پاشند.
=قَمَرَ-
-قَمْرًا: قُمار بازى كرد،- الرَّجُلَ: در بازى قُمار از او بُرد،- الرَّجُلَ مالَه: هر چه داشت از او گرفت.
=قَمِرَ-
-قَمَرًا الشي ءُ: آن چيز بسيار سفيد شد،- الرَّجُلُ: چشم او از برف گرفته شد و نتوانست با آن ببيند، در شب مهتابى بيدارى كشيد و به خواب نرفت.
=القَمَر-
ج أَقْمَار (فك) : كُره ماه كه در سه روزه اوّل هر ماه بنام (هِلَال) معروف است؛ «القَمَر الاصْطِنَاعِيّ» : ماه مصنوعى كه براى هدفهاى علمى بوسيله موشكهاى فضايى به فضا پرتاب مى شود؛ «اقْمارُ العِلْمِ وَ شُموسُهُ» :
دانشمندان.
=القَمِر-
«الماءُ القَمِر» : آب بسيار.
=القَمْرَاء-
مؤنّث (الأَقْمَرَ) است، نور ماه، مهتاب.
=القَمَرَانِ-
(فك) : خورشيد و ماه.
=القُمْرَة-
رنگ سپيدى مايل به سبزى، ماه شب سوّم.
=القَمْرَة-
«قَمْرَةُ المركبِ» عند المَلَّاحين: معرّب (كاميراى) ايتاليائى است كه به معناى اطاق راهنما يا كابين در كشتى مى باشد.
=القَمِرَة-
«ليلةُ قَمِرَةٌ» : شب مهتابى.
=القُمْرِيّ-
ج قُمْر و قَمَارِيّ (ح) : فاخته (پرنده اى است خوش آواز) .
=القُمْرِيَّة-
(ح) : مؤنّث (القُمْرِيّ) است.
=القَمْريَّة-
پنجره كوچك.
=القَمْرِيَّة-
(ن) : گونه اى گياه از جنس (قَمَرِيّات) است كه براى زينت كِشت مى شود، گياهى از جنس (صَلِيبيّات) است كه بر دو گونه خوشبو و بى بو مى باشد؛ «الحُرُوفُ القَمَرِيَّة» : چهارده حرف از حروف مبانى است كه به آن حروف قَمَرى گويند و در صورتى كه (الْ) بر سر كلمه اى كه حرف اوّل آن يكى از حروف قمرى باشد در آيد لام (الْ) خوانده و تلفظ مى شود مانند (الْقَمَرُ) .
=قَمَزَ-
-قَمْزًا: جست و خيز كرد- اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=قَمَشَ-
-قَمْشًا القُمَاشَ: چيزهاى بر زمين ريخته را از اينجا و آنجا جمع آورى كرد.
=قَمَّشَ-
تَقْمِيشًا [قمش] القُمَاشَ: مُرادف (قَمَشَهُ) است.
=القَمْش-
مص، آنچه كه نامرغوب باشد.
=قَمَصَ-
-قُمَاصًا و قِمَاصًا و قَمْصًا الفرسُ و غيرُهُ:
اسب و جز آن دستهايش را بالا برد و با هم پائين آورد و پاهاى خود را بر زمين كوبيد،- البَعيرُ: شتر سرگردان و ياغى شد،- قَمْصًا مِنْهُ:
از او متنفّر شد و روى گردانيد،- تِ النَّاقَّةُ بِالرَّديف: ماده شتر سوار خود را با نشاط بُرد،- البَحْرُ بِالسَّفينَة: دريا كشتى را به حركت در آورد بسان شترى كه مى دود.
=قَمَّصَ-
تَقْمِيصًا [قمص] هُ: او را جامه پوشانيد،- الثَّوبَ: از پارچه جامه اى بُريد،- البَحْرُ بِالسَّفِينَةِ: دريا كشتى را بالا و پائين برد همانند شترى كه مى دود.
=قَمَطَ-
-قَمْطًا هُ: دست و پاى او را به گونه اى كه كودك را در گهواره مى بندند بست.
=قَمَّطَ-
تَقْمِيطًا [قمط] هُ: مُرادف (قَمَطَهُ) است.
=قَمَعَ-
-قَمْعًا هُ: از آنچه كه مى خواست او را منصرف كرد،- او را خوار و زبون كرد، با گُراز او را زد، بر سر او زد،- البَردُ النّباتَ:
سرما گياه را زد و سوزانيد،- القِرْبَةَ: دهانه مشك را بيرون آورد و تا زد،- تِ الْمرْأَةُ بَنانَها بِالحَنَّاء: زن انگشتان خود را با حَنا رنگين كرد،- الْوَطبَ: بر دهانه مشك قيف نهاد تا آب از آن ريزد،- الكُتُبَ وَ نَحوها: