فهرس الكتاب

الصفحة 725 من 1009

كوچك.

=القُلَيْسِيَة-

[قلنس] : مصغر (القَلَنْسُوةَ) است.

=القُلَيْط-

جاى آشغال و خاكروبه، اين كلمه سريانى است.

=القَلِّيطَة-

گونه اى قارچ، اين كلمه سريانى است.

=القَلِيل-

ج قَلِيلُون و أَقِلَّاء و قُلُل و قُلُلُون: كم و اندك، لاغر؛ «رَجُلٌ قليلُ الخير» : مردى كه خير او به كسى نرسد؛ قليلًا قليلًا»: كم كم، اندك اندك؛ «بعدَ قَليلٍ» : پس از كوتاه؛ (عَمّا قليل) : به زودى.

=القَلِيلَة-

ج قَلِيلَات و قَلَائِل [قلّ] : مؤنّث (القليل) است.

=القُلَيْنِسَة-

[قلنس] : مصغر (القَلَنْسُوة) است.

=قَمَّ-

-قَمًّا [قمّ] البيتَ: خانه را جاروب كرد،- مَا عَلَى المَائِدَة: آنچه كه در سفره غذا بود خورد،- شَارِبَه: سيبيلش را از ته تراشيد،- الشَّى ءُ: آن چيز خشك شد.

=القِمَار-

مص،- هرگونه بازى كه بُرد و باخت داشته باشد.

=القُمَاش-

ج أَقْمِشَة: چيزهاى خرد و ريز كه بر روى زمين افتاده باشد؛ «قُماشُ كُلِّ شَى ءٍ» : خرده هاى هر چيزى؛ «قُمَاشُ النَّاسِ» : مردم پست و فرومايه؛ «قُماشُ البَيْتِ» : اثاث و آذوقه خانه؛ «قُماش الثَّوبِ» :

بافت پارچه؛ «هَذا الثَّوبُ جَيِّدُ القُماشِ» : اين پيراهن خوش بافت است.

=القَمَّاش-

فروشنده قُماش، پارچه فروش.

=القِمَاط-

ج قُمُط: ريسمان و طناب، قنداقِ بچّه.

=القُمَّاط-

دزدان.

=القَمَّاط-

دزد، سازنده ى قنداقه ى كودكان.

=القُمَاقِم-

ج قَمَاقِم و قَمَاقِمَة [قمقم] : مرد بزرگوار و بسيار بخشنده.

=القَمَّام-

[قمّ] : مُرادف (القامّ) است.

=القُمَامَة-

ج قُمَام [قمّ] : خاكروبه، گروه مردم.

=القُمَّة-

[قمّ] : مزبله، آشغالدان، زباله دان.

=القِمَّة-

ج قِمَم [قمّ] : بالاى هر چيزى، بدن، قامت، گروهى از مردم.

=قَمِحَ-

-قَمْحًا السويقَ: آرد را در دهان فرو بُرد،- الشَّرَابَ: مى را در كف دست ريخت و چشيد.

=القَمْح-

گندم.

=القَمْحَة-

دانه گندم.

=القَمْحِيَّة-

و يقال لها القِلْبَة أَيضًا (ط) : حلواى آرد گندم كه با شكر و گلاب تهيّه كنند و گاهى دانه هاى انار يا صنوبر بر آن پاشند.

=قَمَرَ-

-قَمْرًا: قُمار بازى كرد،- الرَّجُلَ: در بازى قُمار از او بُرد،- الرَّجُلَ مالَه: هر چه داشت از او گرفت.

=قَمِرَ-

-قَمَرًا الشي ءُ: آن چيز بسيار سفيد شد،- الرَّجُلُ: چشم او از برف گرفته شد و نتوانست با آن ببيند، در شب مهتابى بيدارى كشيد و به خواب نرفت.

=القَمَر-

ج أَقْمَار (فك) : كُره ماه كه در سه روزه اوّل هر ماه بنام (هِلَال) معروف است؛ «القَمَر الاصْطِنَاعِيّ» : ماه مصنوعى كه براى هدفهاى علمى بوسيله موشكهاى فضايى به فضا پرتاب مى شود؛ «اقْمارُ العِلْمِ وَ شُموسُهُ» :

دانشمندان.

=القَمِر-

«الماءُ القَمِر» : آب بسيار.

=القَمْرَاء-

مؤنّث (الأَقْمَرَ) است، نور ماه، مهتاب.

=القَمَرَانِ-

(فك) : خورشيد و ماه.

=القُمْرَة-

رنگ سپيدى مايل به سبزى، ماه شب سوّم.

=القَمْرَة-

«قَمْرَةُ المركبِ» عند المَلَّاحين: معرّب (كاميراى) ايتاليائى است كه به معناى اطاق راهنما يا كابين در كشتى مى باشد.

=القَمِرَة-

«ليلةُ قَمِرَةٌ» : شب مهتابى.

=القُمْرِيّ-

ج قُمْر و قَمَارِيّ (ح) : فاخته (پرنده اى است خوش آواز) .

=القُمْرِيَّة-

(ح) : مؤنّث (القُمْرِيّ) است.

=القَمْريَّة-

پنجره كوچك.

=القَمْرِيَّة-

(ن) : گونه اى گياه از جنس (قَمَرِيّات) است كه براى زينت كِشت مى شود، گياهى از جنس (صَلِيبيّات) است كه بر دو گونه خوشبو و بى بو مى باشد؛ «الحُرُوفُ القَمَرِيَّة» : چهارده حرف از حروف مبانى است كه به آن حروف قَمَرى گويند و در صورتى كه (الْ) بر سر كلمه اى كه حرف اوّل آن يكى از حروف قمرى باشد در آيد لام (الْ) خوانده و تلفظ مى شود مانند (الْقَمَرُ) .

=قَمَزَ-

-قَمْزًا: جست و خيز كرد- اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=قَمَشَ-

-قَمْشًا القُمَاشَ: چيزهاى بر زمين ريخته را از اينجا و آنجا جمع آورى كرد.

=قَمَّشَ-

تَقْمِيشًا [قمش] القُمَاشَ: مُرادف (قَمَشَهُ) است.

=القَمْش-

مص، آنچه كه نامرغوب باشد.

=قَمَصَ-

-قُمَاصًا و قِمَاصًا و قَمْصًا الفرسُ و غيرُهُ:

اسب و جز آن دستهايش را بالا برد و با هم پائين آورد و پاهاى خود را بر زمين كوبيد،- البَعيرُ: شتر سرگردان و ياغى شد،- قَمْصًا مِنْهُ:

از او متنفّر شد و روى گردانيد،- تِ النَّاقَّةُ بِالرَّديف: ماده شتر سوار خود را با نشاط بُرد،- البَحْرُ بِالسَّفينَة: دريا كشتى را به حركت در آورد بسان شترى كه مى دود.

=قَمَّصَ-

تَقْمِيصًا [قمص] هُ: او را جامه پوشانيد،- الثَّوبَ: از پارچه جامه اى بُريد،- البَحْرُ بِالسَّفِينَةِ: دريا كشتى را بالا و پائين برد همانند شترى كه مى دود.

=قَمَطَ-

-قَمْطًا هُ: دست و پاى او را به گونه اى كه كودك را در گهواره مى بندند بست.

=قَمَّطَ-

تَقْمِيطًا [قمط] هُ: مُرادف (قَمَطَهُ) است.

=قَمَعَ-

-قَمْعًا هُ: از آنچه كه مى خواست او را منصرف كرد،- او را خوار و زبون كرد، با گُراز او را زد، بر سر او زد،- البَردُ النّباتَ:

سرما گياه را زد و سوزانيد،- القِرْبَةَ: دهانه مشك را بيرون آورد و تا زد،- تِ الْمرْأَةُ بَنانَها بِالحَنَّاء: زن انگشتان خود را با حَنا رنگين كرد،- الْوَطبَ: بر دهانه مشك قيف نهاد تا آب از آن ريزد،- الكُتُبَ وَ نَحوها:

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت