يا خرابى ساختمان و ديوار بيهوش و عقل از سرش بدر شود.
صَعْلَكَةً [صعلك] هُ: او را پنهان كرد، او را مستمند كرد.
=الصُّعْلُوك-
ج صَعَالِيك و صَعَالِك: فقير و مستمند، ناتوان؛ «صَعَالِيك الْعَرَب» : دزدان و گدايان عرب.
=الصَّعُوب-
ج صُعُب: سخت، مشكل.
=الصُّعُوبَة-
مشقّت و سختى، مانع و رادع.
=الصُّعُود-
مص، بالا رفتن؛ «خَميسُ الصُّعود» : روزيكه كليسائيان به ياد بود بالا رفتن حضرت عيسى به آسمان جشن مى گيرند كه 40 روز بعد از عيد فِصح است.
=الصَّعُود-
ج صُعُد و أَصْعِدَة و صَعَائِد: بالا رفتن، راه سر بالا، گردنه سخت.
=الصَّعِيد-
ج صُعُد و صَعُدَات و صُعْدَان: زمين بلند و مرتفع، قبر، راه، خاك؛ «صارَتِ الحَدِيقَةُ صَعِيدًا» : زمين باغ صاف و هموار و بدون درخت شد؛ «على صَعيدٍ واحدٍ» : در يك مستوى و يك سطح.
=صَغَا-
-صَغْوًا [صغو] اليهِ: باو توجه نمود. به سخنانش گوش داد،- تِ النّجومُ او الشّمسُ:
ستاره ها و يا خورشيد نزديك بغروب شدند.
=الصَّغَائِر-
جَمْع الصغيرة، «صَغَائِرُ الأُمُور» :
مسائل كوچك و بىهميت.
=الصغَار-
خوارى، زبونى.
=الصَّغَارَة-
مص، كوچكى، كوچكى در قدر و منزلت، گناه كوچك.
=صَغَرَ-
-صَغْرًا القومَ: از همه كوچكتر شد،- فلانًا: از او كوچكتر بود؛ «ما صَغَرَنِي الّا بسَنةٍ» : از من فقط يكسال كوچكتر بود.
=صَغِرَ-
-صَغَرًا و صَغَارَةً و صِغَرًا و صُغْرانًا:
كوچك شد،- القومَ: كوچكتر از همه شد.
=صَغُرَ-
-صَغَرًا و صَغَارَةً و صِغَرًا و صُغْرانًا:
كوچك شد،- صِغرًا و صُغرًا و صَغارًا و صغَارَةً و صَغْرانًا: كوچك و حقير شد،- تِ الشمسُ:
خورشيد نزديك به غروب شد.
=صَغَّرَ-
تَصْغِيرًا [صغر] هُ: او را كوچك كرد، او را حقير و سبك نمود؛ «صَغَّرَهُ فِى أَعْيُنِ النّاسِ» : او را در انظار مردم تحقير كرد.
=الصُّغْر-
مص، سختى، كم چيزى؛ «صُغرُ العَقْل» : كم عقلي.
=الصُّغُر-
مرادف (الصغَار) است.
=الصِّغَر-
كودكى «مُنْذُ صِغَرِه» : از زمان كودكى و خردى او.
=الصُّغْرَى-
ج صُغَر: مؤنث (الأصْغَر) است.
=الصِّغْرَة-
كوچكترين فرزند يا كوچكترين فرد خانواده.
=الصِّغْو-
ج أَصْغَاء [صغو] : آنچه كه از لبه سطل يا دلو بريده يا كج شده باشد، لب چاه؛ «صِغْوُ الكفِّ او المغرفَةِ» : گودى كف دست يا ملاقه.
=الصَّغْواء-
خورشيد هنگاميكه غروب مى كند.
=صَغِيَ-
-صَغًى و صُغِيًّا [صغو] إليهِ: گوش خود را بطرف او براى شنيدن گردانيد،- ت النّجومُ او الشمس: ستاره ها و يا خورشيد به غروب نزديك شدند.
=الصَّغِير-
ج صِغَار و صُغَرَاء: كوچك بر خلاف بزرگ.
=صَفَّ-
-صَفًّا القومُ: آن قوم به صف ايستادند،- القومَ: مردم را براى جنگ و غيره بصف كشيد،- الشي ءَ: آن چيز را هموار و رديف كرد،- اللَحم: گوشت را بقطعات دراز بريد،- السَّرْجَ: براى زين سايه بان آماده كرد،- تِ الإبلُ قوائِمَها:
شتران پاهاى خود را در يك صف قرار دادند،- الطّائِرُ جناحَيهِ: پرنده بالهاى خود را بدون حركت گسترد و بال نزد.
=الصِّفّ-
ج صُفُوف: يك رده استوار و منظم از هر چيزى مانند صف درخت و صف سرباز و كلاس درس، مردمى كه بصف درآمده باشند.
=صَفَا-
-صَفْوًا و صَفَاءً و صُفوًّا [صفو] :
خوشحال و با صفا شد،- الجوّ: هوا صاف و بدون ابر شد،- القِدْر: گل غذا برداشته شد.
=الصَّفَا-
[صفو] : جَمْع الصفَاة، لقب پتر در مسيحيت- (اصل كلمه سريانى است و به معناى سنگ سخت مى باشد) .
=صَفَّى-
تَصْفِيَةً [صفو] الشي ءَ: آن چيز را تصفيه و پاك نمود.
=الصَّفَائِح-
لوحه هاى درب، استخوانهاى سر.
=الصَّفَاة-
ج صَفًا و صَفَوَات و جج أَصْفَاء و صُفِيّ و صِفيّ [صفو] : سنگ سخت و كلفت.
=الصِّفَاتِيّ-
[وصف] : واحد (الصفاتيّة) است.
=الصِّفَاتِيَّة-
[وصف] : گروهى مذهبى كه صفات خدا را انكار مى كنند و فقط معتقد به ذات او هستند.
=الصِّفَاح-
پهناى بسيار در چهره يا پيشانى.
=الصُّفَّاح-
ج صُفَّاحات و صَفَافِيح: سنگ پهن و نازك.
=الصَّفَّاح-
آنكه گناهان را مى بخشد.
=الصِّفَاد-
آنچه كه بوسيله آن اسير را مى بندند مانند بند و زنجير.
=الصُّفَار-
سوت، زردى رنگ پوست و چهره، آنچه در لابلاى دندانهاى چهار پايان از قبيل كاه و غيره مى ماند، آب زردى كه در شكم جمع مى شود،- (ح) كرمى كه در شكم رشد مى كند. و در زبان متداول زرده تخم مرغ است.
=الصِّفَار-
آنچه كه در لابلاى دندان چهار پايان از قبيل كاه و غيره مى ماند و در زبان متداول بر زرده تخم مرغ اطلاق مى گردد.
=الصَّفَّار-
ج صَفَّارُون: مِسگر، سازنده مس.
=الصُّفَارَة-
گياهِ خشك شده و پژمرده.
=الصَّفَّارَة-
سوت سوتك، «صَفّارَةُ الخطر» :
زنگ خطر،- «صَفّارَةُ الانْذَار» : به معناى آژير هوائي براى جلب توجه مردم به خطر حمله هوائي، اين صدا بوسيله بخار يا هواى فشرده و يا برق در مىيد.
=الصُّفارِيَّة-
(ح) : يكنوع پرنده كوچك است كه بالهاى زرد دارد.