حرف هيجدهم از حروف مبانى و از حروف حَلق مى باشد كه در حساب جُمّل داراى شماره 70 است.
=العائِب-
[عيب] : آنكه چيزى را عيب دار نمايد.
=العائِد-
ج عُوَّاد و عُود و عَوْد [عود] : فا، عيادت كننده بيمار.
=العائِدَة-
ج عُوَّد و عَوَائِد و عائِدات: مؤنّث (الْعائِد) است،- ج عَوَائِد: سود، احسان و انعام و مهربانى.
=العائِذ-
ج عُوَّذ [عوذ] : فا، ملتجى و پناهنده،- ج عُوذ و عُوذان و جج عُوذات: ماده آهو و شتر و اسب كه تازه زا باشند.
=العائِذَة-
ج عَوَائِذ و عائِذَات: مؤنث (العَائِذ) است.
=العائِر-
[عور و عير] : فا،- مِنَ السِّهَام أَوِ الحِجارَة:
سنگ يا تيرى كه پرتاب كننده آن شناخته نباشد، آنكه در چشمانش خاشاك يا چركى باشد، آنچه كه باعث درد چشم شود، خاشاك، درد چشم.
=العائِر-
[عير] : آمد و شد كننده، گشت زننده.
=العائِرَة-
ج عَوَائِر [عور] : مؤنث (الْعَائِر) است، بسيارى؛ «عَينٌ عائِرَةٌ» : چشمى كه در آن خاشاك و چركى رفته باشد.
=العائِرَة-
[عير] : مؤنث (العَائِر) است؛ «شَاةٌ عائرةٌ» : گوسفندى كه ميان دو گله سرگردان باشد كه با كداميك همراه شود؛ «قَصِيدَةٌ عَائِرةٌ» : شعرى كه ميان مردم متداول است.
=العائِز-
[عوز] : نيازمند و مستمند.
=العائِش-
[عيش] : فا؛ «هو رَجُلٌ عائِش» :
مردى كه در رفاه و زندگى خوش باشد.
=العائِص-
[عوص] : سختى و نيازمندى.
=العائِض-
[عوض] : عوض، جانشين.
=العائِط-
ج عُوط و عِيط و عُيَّط و عُوطَط و عِيطَات [عيط] : فا، فرياد كننده.
=العائِف-
[عيف] : فا، آنكه از چيزى ناپسنديده اجتناب ورزد، آنكه بوسيله پرنده و غيره فال بگيرد.
=العائِق-
ج عَوَائِق و عُوَّق [عوق] : فا، آنچه تو را از كارى كه دارى باز دارد؛ «عَوَائِقُ الدَّهر» :
گرفتاريهاى روزگار.
=العائِقَة-
ج عَوَائِق [عوق] : مؤنث (العَائِق) است، آنچه كه بازدارنده كارى باشد.
=العائِل-
[عول] : فا، عيالمند.
=العائِل-
ج عالَة و عُيَّل و عِيل و عَيْلَى [عيل] : فا، نيازمند و مستمند.
=العائِلَة-
[عول] : مؤنث (العَائِل) است؛ «عَائِلةُ الرَّجُل» : همسر و فرزندان و افراد تحت تكفل و فاميل پدرى مَرد.
=العائِم-
[عوم] في الماء: شناگر، شنا كننده.
=العائِن-
[عين] : چشم زخم زننده.
=العائِه-
[عوه] : آنكه به كشتزار يا به دام و ستوران او آفت وارد شده باشد.
=عابَ-
-عَيْبًا [عيب] الشي ءُ: آن چيز عيب دار شد،- الشَّيْ ءَ: آن چيز را عيب دار كرد،- فُلانًا: او را به عيب و بدى نسبت داد.
=العابِث-
شوخ و بازيگر، آنكه مسائِل مذهبى و جز آن را بازيچه شمارد.
=العابِد-
ج عَبَدَة و عُبَّاد و عَابِدون: نيايشگر، خدمتگزار، راهب مسيحى.
=العابِدَة-
ج عابِدَات و عَوَابِد: مؤنث (العَابِد) است.
=العابِر-
ج عَابِرون و عُبَّار: فا، نظارت كننده بر چيزى، گذشته؛ «دَخَلَ عَابِر سَبيلٍ» : مسافرى بدون توقف آمد و رفت؛ «صاروخٌ عابرُ القارَّات» : موشك قاره پيما.
=العابِل-
ج عُبَّل: فربه، تنومند.
=العابُور-
پَرندِگانى كه از كشورها مى گذرند و اندكى در آنجا مى مانند و باز مى گردند مانند سبز قبا و قُمرى و كبوتر دشتى و جز آنها.
=عاتَبَ-
عِتَابًا مُعَاتَبَةً [عتب] هُ على كذا: او را بر چيزى مَلامت و سرزنش كرد،- هُ: او را نكوهش كرد.
=العاتِق-
ج عَوَاتِق و عُتَّق: آنكه از بندگى و بردگى آزاد شده باشد، شراب خوب، شراب كهنه، مشك فراخ، دختر نو بالغ و نورس، كمان كهنه سرخ رنگ،- (ع ا) :
شانه انسان؛ «اخَذَهُ عَلَى عَاتِقِهِ» : خود را ملزم به آن دانست؛ «الْقَى الْمَسْئُولِيَّةَ عَلَى عَاتِقِهِ» :
ويرا عهده دار مسئوليت نمود، مسئوليت از او خواست، «عاتِقُ الثُّريّا» : نام ستاره ايست در آسمان.
=العاتِقَة-
كمان كهنه و سرخ رنگ.
=العاتِمَات-
«النجومُ العاتِمَات» : ستاره ها كه بر اثر گرد و غبار هوا كم نور شوند.