فهرس الكتاب

الصفحة 610 من 1009

حرف هيجدهم از حروف مبانى و از حروف حَلق مى باشد كه در حساب جُمّل داراى شماره 70 است.

=العائِب-

[عيب] : آنكه چيزى را عيب دار نمايد.

=العائِد-

ج عُوَّاد و عُود و عَوْد [عود] : فا، عيادت كننده بيمار.

=العائِدَة-

ج عُوَّد و عَوَائِد و عائِدات: مؤنّث (الْعائِد) است،- ج عَوَائِد: سود، احسان و انعام و مهربانى.

=العائِذ-

ج عُوَّذ [عوذ] : فا، ملتجى و پناهنده،- ج عُوذ و عُوذان و جج عُوذات: ماده آهو و شتر و اسب كه تازه زا باشند.

=العائِذَة-

ج عَوَائِذ و عائِذَات: مؤنث (العَائِذ) است.

=العائِر-

[عور و عير] : فا،- مِنَ السِّهَام أَوِ الحِجارَة:

سنگ يا تيرى كه پرتاب كننده آن شناخته نباشد، آنكه در چشمانش خاشاك يا چركى باشد، آنچه كه باعث درد چشم شود، خاشاك، درد چشم.

=العائِر-

[عير] : آمد و شد كننده، گشت زننده.

=العائِرَة-

ج عَوَائِر [عور] : مؤنث (الْعَائِر) است، بسيارى؛ «عَينٌ عائِرَةٌ» : چشمى كه در آن خاشاك و چركى رفته باشد.

=العائِرَة-

[عير] : مؤنث (العَائِر) است؛ «شَاةٌ عائرةٌ» : گوسفندى كه ميان دو گله سرگردان باشد كه با كداميك همراه شود؛ «قَصِيدَةٌ عَائِرةٌ» : شعرى كه ميان مردم متداول است.

=العائِز-

[عوز] : نيازمند و مستمند.

=العائِش-

[عيش] : فا؛ «هو رَجُلٌ عائِش» :

مردى كه در رفاه و زندگى خوش باشد.

=العائِص-

[عوص] : سختى و نيازمندى.

=العائِض-

[عوض] : عوض، جانشين.

=العائِط-

ج عُوط و عِيط و عُيَّط و عُوطَط و عِيطَات [عيط] : فا، فرياد كننده.

=العائِف-

[عيف] : فا، آنكه از چيزى ناپسنديده اجتناب ورزد، آنكه بوسيله پرنده و غيره فال بگيرد.

=العائِق-

ج عَوَائِق و عُوَّق [عوق] : فا، آنچه تو را از كارى كه دارى باز دارد؛ «عَوَائِقُ الدَّهر» :

گرفتاريهاى روزگار.

=العائِقَة-

ج عَوَائِق [عوق] : مؤنث (العَائِق) است، آنچه كه بازدارنده كارى باشد.

=العائِل-

[عول] : فا، عيالمند.

=العائِل-

ج عالَة و عُيَّل و عِيل و عَيْلَى [عيل] : فا، نيازمند و مستمند.

=العائِلَة-

[عول] : مؤنث (العَائِل) است؛ «عَائِلةُ الرَّجُل» : همسر و فرزندان و افراد تحت تكفل و فاميل پدرى مَرد.

=العائِم-

[عوم] في الماء: شناگر، شنا كننده.

=العائِن-

[عين] : چشم زخم زننده.

=العائِه-

[عوه] : آنكه به كشتزار يا به دام و ستوران او آفت وارد شده باشد.

=عابَ-

-عَيْبًا [عيب] الشي ءُ: آن چيز عيب دار شد،- الشَّيْ ءَ: آن چيز را عيب دار كرد،- فُلانًا: او را به عيب و بدى نسبت داد.

=العابِث-

شوخ و بازيگر، آنكه مسائِل مذهبى و جز آن را بازيچه شمارد.

=العابِد-

ج عَبَدَة و عُبَّاد و عَابِدون: نيايشگر، خدمتگزار، راهب مسيحى.

=العابِدَة-

ج عابِدَات و عَوَابِد: مؤنث (العَابِد) است.

=العابِر-

ج عَابِرون و عُبَّار: فا، نظارت كننده بر چيزى، گذشته؛ «دَخَلَ عَابِر سَبيلٍ» : مسافرى بدون توقف آمد و رفت؛ «صاروخٌ عابرُ القارَّات» : موشك قاره پيما.

=العابِل-

ج عُبَّل: فربه، تنومند.

=العابُور-

پَرندِگانى كه از كشورها مى گذرند و اندكى در آنجا مى مانند و باز مى گردند مانند سبز قبا و قُمرى و كبوتر دشتى و جز آنها.

=عاتَبَ-

عِتَابًا مُعَاتَبَةً [عتب] هُ على كذا: او را بر چيزى مَلامت و سرزنش كرد،- هُ: او را نكوهش كرد.

=العاتِق-

ج عَوَاتِق و عُتَّق: آنكه از بندگى و بردگى آزاد شده باشد، شراب خوب، شراب كهنه، مشك فراخ، دختر نو بالغ و نورس، كمان كهنه سرخ رنگ،- (ع ا) :

شانه انسان؛ «اخَذَهُ عَلَى عَاتِقِهِ» : خود را ملزم به آن دانست؛ «الْقَى الْمَسْئُولِيَّةَ عَلَى عَاتِقِهِ» :

ويرا عهده دار مسئوليت نمود، مسئوليت از او خواست، «عاتِقُ الثُّريّا» : نام ستاره ايست در آسمان.

=العاتِقَة-

كمان كهنه و سرخ رنگ.

=العاتِمَات-

«النجومُ العاتِمَات» : ستاره ها كه بر اثر گرد و غبار هوا كم نور شوند.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت