ميان هر چيزى؛ «مُنْتَصَفُ الطّريق» نيمه راه، «مُنْتَصَفُ النّهار» : ظهر، نيم روز.
[نطق] : مرد عاليقدر و گرامى.
=المُنْتَعِت-
[نعت] من الخيل: اسبى كه برنده شده و همواره نام آن بر سر زبانها باشد.
=المُنْتَفِج-
[نفج] : اسم فاعل است؛ «بَعِيرٌ مُنْتَفِجٌ» : شترى كه دو پهلويش بر آمده باشد.
=المُنْتَفَذ-
[نفذ] : فراخى و گشايش.
=المُنْتَفِش-
[نفش] : اسم فاعل است، زخم آماسيده و نرم؛ «انْفٌ مُنْتَفِش» : بينى كوتاه و گرد و سوراخ درشت.
=المُنْتَقَد-
[نقد] : مصدر ميمى است بمعناى انتقاد.
=المَنْتَن-
[نتن] : واحد (المَنَاتِن) است و بمعناى جاى بد بو مى باشد.
=المُنْتِن-
[نتن] : آنچه كه بد بو باشد.
=المِنْتِن-
[نتن] : مرادف (المُنْتِن) است.
=المُنْتَهَى-
[نهي] : پايان؛ «بمُنْتَهى الشدَّةِ» :
در نهايت سختى؛ «في مُنْتَهى الدِّقَّةِ» : در نهايت دقت.
=المُنْتَهَب-
[نهب] : مصدر ميمى است بمعناى چپاول و غارت، جاى چپاول.
=المَنْتُوجَة-
[نتج] : «بَهِيمَةٌ مَنْتُوجَة» : به ستور توجه داشت تا وضع حمل كرد.
=المِنْتِين-
ج مَنَاتِين [نتن] : مرادف (المُنتِن) است بمعناى بد بو.
=المِنَثّ-
[نثّ] : آنكه بسيار سخن و راز را افشا كند.
=المِنْثار-
[نثر] : درخت نخلى كه خرماى نارس آن پراكنده شود.
=المِنَثَّة-
ج مَنَاثّ و مِنَثَّات [نثّ] : پارچه اى پشمى كه زخم را با آن روغن مالى كنند.
=المِنْثَر-
[نثر] : آنكه رازها را بسيار اشاعه دهد.
=المُنَثَّر-
[نثر] : مفع، ناتوانى كه در او خيرى نباشد، و در زبان متداول بمعناى پارچه اى كه داراى نقش رنگارنگى است و اغلب ثاء را تاء مى خوانند و مى گويند (المُنَتَّر) .
=المِنْثَلَة-
[نثل] : زنبيل، ساك دستى.
=المُنْثَلِم-
[ثلم] : فا: «مُنْثَلِمُ الصّيتِ» : مرد بدنام و مُفْتَضَح.
=المَنْثُور-
[نثر] : مفع،- ن: نام گياهى است كه داراى گلهاى خوشبو است،،- مِنَ الْكَلَام: نثر است بر خلاف شعر و نظم.
=المَنْثُورَة-
[نثر] (ن) : واحد (المَنْثُور) است.
=المَنْجَى-
ج مَنَاجٍ [نجو] : جاى رهائى، زمين مرتفع و بلند.
=المِنْجَاب-
ج منَاجِيب [نجب] : آنكه فرزندان خوب و نجيب تربيت كند (اين كلمه در مذكر و مؤنّث يكسان بكار برده مى شود) .
=المَنْجَاة-
ج مَنَاجٍ [نجو] : وسيله نجات و رهائى.
=المِنْجَاد-
[نجد] : «رجُلٌ مِنْجَادٌ» : آنكه بمردم بسيار يارى دهد.
=المِنْجَاش-
[نجش] : آنكه شكار را بر انگيزد تا از برابر شكارچى بگذرد.
=المُنْجِب-
ج مَنَاجِب [نجب] : مرادف (المِنْجَاب) است.
=المُنْجِبَة-
[نجب] : مؤنث (المُنْجب) است.
=المُنْجِح-
ج مَنَاجِح و مَنَاجِيح: آنكه حاجت و نياز او برآورده شده باشد.
=المِنْجَد-
ج مَنَاجِد [نجد] : تپه، زينت آلاتى كه زنان از گردن تا زير پستان بر خود بياويزند.
=المِنْجَدَة-
ج مَنَاجِد [نجد] : چوبدستى كه با آن ستور را راه برند، چوب يا ابزارى كه با آن پشم و مانند آن را زنند و پاك نمايند.
=المَنْجَر-
[نجر] : مقصدى كه به راه آن هدايت شوند.
=المِنْجَر-
[نجر] : آنكه شتران را بسرعت راه برد، ابزار نجارى.
=المِنْجَرَة-
[نجر] : سنگ گداخته اى كه با آن آب را گرم كنند.
=المُنْجَرِد-
[جرد] : شخص بى موى.
=المِنْجَش-
[نجش] : عيبجوى مردم و آشكار كننده عيبهاى آنان؛ «رَجُلٌ مِنْجَشٌ» : آنكه شكار را بر انگيزد تا از جلوى شكارچى بگذرد و شكار شود.
=المَنْجَع-
[نجع] : جاى پر آب و علفى كه مردم رو بسوى آن كنند.
=المِنْجَف-
[نجف] : زنبيل.
=المِنْجَل-
[نجل] : داس كشاورزى، مردى كه فرزندان بسيار دارد؛ «سنان مِنجَلٌ» :
نيزه اى كه زخم فراخ ايجاد كند.
=المَنْجَلِيق-
منجنيق.
=المَنْجَم-
[نجم] : جاى خروج، معدن، راه روشن.
=المِنْجَم-
[نجم] : شاهين ترازو.
=المُنَجِّم-
[نجم] : ستاره شناس، آنكه از روى حساب ستاره ها ادعاى پيشگوئى و طالع بينى نمايد. اين دانش را (عِلْمُ التّنجِيم) نامند.
=المَنْجَنِيق-
ج مَجَانِق و مَجَانِيق و مَنْجَنِيقَات: منجنيق كه در اصطلاح نظامى با آن موشك پرتاب كنند (اين كلمه يونانى است) .
=المَنْجُود-
[نجد] : مفع، غمگين، اندوهگين، هلاك شونده.
=المَنْجُور-
[نجر] : مفع، قرقره چاه،- و در اصطلاح نجاران شامل چيزهائى در داخل خانه از قبيل درب بزرگ و يا كلون درب مى باشد.
=المَنْجُوش-
[نجش] : «قولٌ مَنْجُوشٌ» : گفتار مردود و تكذيب شده.
=المَنْجُوف-
[نجف] : مفع، تيرى كه پيكان آن پهن باشد، ظرفى كه درون آن فراخ باشد، قبرى كه درون آن گشاد باشد، مرد ترسو.
=المِنْجَيْرَة-
[نجر] (مو) : ني لبك كه با آن نغمه سرايند. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=مَنَحَ-
-مَنْحًا هُ الشي ءَ: آن چيز را به او عطا كرد،- هُ الناقةَ و كُلِّ ذاتِ لَبَنٍ: بچه ماده شتر يا ساير حيوانات شير ده را به او واگذار كرد.
=المَنْحَاة-
ج مَنَاحٍ [نحي] : آبراهه پيچ و خم دار، راه آب جوى يا آبى كه از چاه