فهرس الكتاب

الصفحة 269 من 1009

پيچيد.

=تَكَبَّلَ-

تَكَبُّلًا [كبل] : مطاوع «كَبَّلَ) است.

=التِّكَّة-

ج تِكَّات: كوبيدن، صداى تك تك ساعت،- ج تِكَك: بند شلوار.

=تَكَتَّبَ-

تَكَتُّبًا [كتب] : الرّجلُ آن مرد كمربند پوشيد و جامه هايش بر تن او جمع شد،- تِ الكَتائِبُ: لشكرها فراهم شدند.

=تَكَتَّفَ-

تَكَتُّفًا [كتف] : دستهاى خود را بر سينه اش نهاد،- تِ الخَيْلُ: سرشانه هاى اسبان بهنگام راهپيمائى برجسته شد.

=تَكْتَكَ-

تَكْتَكَةً [تكتك] تِ الساعةُ: صداى تك تك ساعت شنيده شد.

=تَكَتَّلَ-

تَكَتُّلًا [كتل] الشي ءُ: آن چيز جمع و فراهم و گرد شد. اين واژه را در زبان متداول (تَكَبْتَلَ) گويند،- الْقَومُ: آن قوم بر سر يك رأى توافق كردند،- الْقَصِيرُ: شخص كوتاه اندام با گامهاى كوچك و نزديك بهم راه رفت چنانكه گوئى مى غلطد.

التَّكْتِيَّة مترادف (التكْتِيك) است.

=التَّكْتِيك-

ابزارى كه براى پيشرفت در كارى بكار گرفته مى شود،- (اع) : فن آرايش حركت لشكريان- اين واژه يونانى است.

=تَكَثَّرَ-

تَكَثُّرًا [كثر] فلانٌ: تظاهر به افزونى كرد،- بِمَالِ غَيرِه: از بسيارى مال ديگرى سخن گفت،- منَ الشي ءِ: بسيارى از آن چيز را گرفت،- بالكَلَام: سخن بدرازا گفت.

=تَكَثْلَكَ-

تَكَثْلُكًا: آن مرد مسيحى كاتوليك شد.

=تَكَحَّلَ-

تَكَحُّلًا [كحل] : سرمه به چشم خود كشيد،- المَكَانُ بالخُضْرة: در آن مكان اولين سبزى گياه آشكار شد.

=تَكَدَّى-

تَكَدِّيًا [كدي] : با تكلّف گدائى و دريوزگى كرد.

=تَكَدَّدَ-

تَكَدُّدًا [كدّ] : رنج كشيد و آزرده شد.

=تَكَدَّحَ-

تَكَدُّحًا [كدح] الجلدُ: پوست خراشيده شد.

=تَكَدَّرَ-

تَكَدُّرًا [كدر] الشي ءُ: آن چيز كدر و تيره شد،- عَلَيهِ: از او خشمگين شد.

=تَكَدَّسَ-

تَكَدُّسًا [كدس] : مطاوع (كدَّسَ) است،- الرَّجُلُ: آن مرد سينه ى خود را برجسته و دوشهاى خود را تكان داد و با شتاب راه رفت،- الفَرَسُ: اسب سنگين راه رفت،- تِ الخَيْلُ: بعضى از اسبان بهنگام رفتن بر بعضى ديگر سوار شدند.

=تَكَدَّشَ-

تَكَدُّشًا [كدش] الرجُلُ: آن مرد از پشت ضربه خورد و بر زمين افتاد.

=التِّكِذَّاب-

[كذب] : بسيار دروغگو.

=تَكَذَّبَ-

تَكَذُّبًا [كذب] : خود را وانمود به دروغ گفتن كرد،- فلانًا و عليه: فلانى را دروغگو پنداشت.

=تَكَرَّى-

تَكَرِّيًا [كري] : خوابيد.

=التَّكْرَار-

[كرّ] : مص؛ «تَكْرارًا» : بارها؛ «مِرَارًا او تَكْرارًا» : بارها و بارها.

=تَكَرَّبَ-

تَكَرُّبًا [كرب] : خرما از بيخ شاخه ى خرما چيد.

=تَكَرْدَسَ-

تَكَرْدُسًا [كردس] : آن چيز منقبض و درهم كشيده شد.

=تَكَرَّرَ-

تَكَرُّرًا [كرّ] : مطاوع (كرّر) است.

=تَكَرَّسَ-

تَكَرُّسًا [كرس] : مطاوع (كَرَّسَ) است.

=تَكَرَّشَ-

تَكَرُّشًا [كرش] القومُ: آن قوم گرد هم آمدند،- وجهُهُ: چهره اش گرفته شد.

=تَكَرَّعَ-

تَكَرُّعًا [كرع] الرجُلُ: بر روى دست و پاى خود آب ريخت.

=تَكَرْفَسَ-

تَكَرْفُسًا [كرفس] : آن چيز درهم شد و بعضى از آن به بعضى ديگر پيوست.

=تَكَرْكَرَ-

تَكَرْكُرًا [كركر] في الأمرِ: در آن كار دو دل و مردد شد،- الماءُ: آب به مسيل خود بازگشت،- الطائرُ: پرنده بهنگام پرواز فرو افتاد.

=تَكَرَّمَ-

تَكَرُّمًا [كرم] : تظاهر به بخشندگى كرد،- عن كذا: از چيزى دور و بيزار شد.

=التَّكْرِمَة-

[كرم] : مص، بالشى كه انسان از نظر وقار و احترام بر آن مى نشيند.

=تَكَرَّهَ-

تَكَرُّهًا [كره] الشي ءَ: آن چيز را نپسنديد،- هُ: از آن چيز بيزار شد.

=التَّكْرِيشَة-

[كرش] (ط) : غذائى كه در شكنبه مى پزند.

=تَكَزَّمَ-

تَكَزُّمًا [كزم] الفَاكِهةَ: ميوه را با پوست خورد.

=تَكسَّى-

تكسِّيًا [كسو] بالكساء: جامه و يا ردا پوشيد.

=تَكَسَّبَ-

تَكَسُّبًا [كسب] مالًا أو عِلْمًا: مال يا دانش اندوخت و سود برد،- الرّجُلُ: آن مرد تظاهر به كاسبى كرد،- فلانًا: او را وادار به كسب كرد.

=تَكَسَّرَ-

تَكَسُّرًا [كسر] : مطاوع (كَسَّرَ) است،- الشَّي ءَ: آن چيز را شكست.

=التَّكَسُّر-

[كسر] : مص،- (طب) : حالتى است در انسان كه درجه ى حرارت بدن وى كم و در پوست و عضله ى او ترنجيدگى پديد مىيد.

=تَكَسَّعَ-

تَكَسُّعًا [كسع] في ضلاله: بدنبال گمراهى خود رفت.

=تَكَسَّف-

تَكَسُّفًا [كسف] تِ الشمسُ: خورشيد گرفته شد.

=التَّكْسِير-

[كسر] : مص،- (ه) : مساحت.

=تَكَشَّأ-

تَكَشُّؤًا [كشأ] الشي ءُ: پوست آن چيز كنده شد،- الرّجُلُ من الطَّعَامِ: آن مرد از خوردن غذا سير و پر شد.

=تَكَشَّرَ-

تَكَشُّرًا [كشر] : دندانهاى خود را نشان داد.

=تَكَشَّطَ-

تَكَشُّطًا [كشط] السحابُ في السماء:

ابر در آسمان بريده و پراكنده شد.

=تَكَشَّفَ-

تَكَشُّفًا [كشف] الشي ءُ: آن چيز آشكار و نمايان شد،- البرقُ: برق آسمان را پر كرد،- الرَّجُلُ: آن مرد رسوا شد،- الأَمرُ عن لَا شَي ء: نتيجه از آن كار گرفته نشد.

=التَّكْعِيب-

[كعب] : مص؛ «تَكْعِيبُ عددٍ ما» (ع ح) : حاصل ضرب سه عدد مساوى در يكديگر مانند تكعيب عدد 6 كه مى شود 6 6 6 - 216

تَكَفَّى-

تَكَفِّيًا [كفي] النباتُ: گياه بلند شد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت