گسترده.
ج فُجُر: آنكه غرق در گناه و معصيت است، گناهكار و تبهكار.
=الفَجِيعَة-
ج فَجَائِع: مصيبت سخت و دردناك.
=فَحَّ-
-فَحًّا و فَحِيحًا و تَفْحَاحًا [فحّ] النائمُ: آن مرد هنگام خواب (خورخور) كرد،- تِ الأَفعَى: مار از دهان خود آواز داد،- ت الرَّائِحَةُ: بوى خوش آمد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الفَحَّاش-
بسيار ناسزاگو، مبالغه (الْفَاحِش) است.
=الفَحَّاشَة-
مؤنث (الفَحَّاش) است.
=الفَحَّاص-
مرد بسيار كنجكاو.
=الفِحَالَة-
حالت مردى، صفت جنس نر بر خلاف ماده.
=الفَحَّام-
ج فَحَّامَة: سازنده زغال، زغال فروش.
=الفَحَّامَة-
گروهى از مردم ايتاليا كه داراى حزبى سياسى بنام (كاربونارى) مى باشند.
=فَحَجَ-
-فَحْجًا: متكبر شد، خودبزرگ بين شد.
=فَحِجَ-
-فَحَجًا و فَحْجَةً في مِشْيتِه: هنگام راه رفتن جلوى دو گام او بهم نزديك و پاشنه هاى پاى وى از هم دور شدند.
=فَحَّجَ-
تَفْحِيجًا [فحج] في مِشْيتِه: مرادف (فَحَجَ) است،- رِجْلَيْه: ميان دو پاى خود را فاصله داد.
=الفُحُح-
[فحّ] : مارهاى پر هيجان و برانگيخته شده.
=فَحُشَ-
-فَحْشًا و فَحَاشَةً الأَمرُ: آن كار بد شد،- تِ الْمرأَةُ: آن زن بدشكل و سالخورده شد.
=فَحَّشَ-
تَفْحِيشًا [فحش] بِهِ: او را دشنام داد و رسوا كرد.
=الفُحْش-
مص، گفتار و يا كردارى بد.
=الفَحْشَاء-
زنا، گناه زشت و ناپسنديده.
=فَحَصَ-
-فَحْصًا عنهُ: درباره او كاوش و كنجكاوى نمود،- بِرِجْلِه: با پاى خود خاك را بهم زد و برانگيخت،- لِلْخبزة:
براى نان جائى در ميان آتش درست كرد،- التّرابَ: خاك زمين را بيرون كشيد،- المَطَرُ التّرابَ: باران خاك را جابجا و زير و رو كرد،- الظّبيُ: آهو با سرعت دويد.
=الفَحْص-
مص،- ج فُحُوص: امتحان، آزمايش، هر جائى كه براى زندگى مناسب باشد.
=الفَحْصَة-
اسم مرّه از (فَحَصَ) است.
=الفَحْل-
ج فُحُول و أَفْحُل و فِحَال و فِحَالَة و فُحُولة (ح) : جانور نر، درخت خرماى نر؛ «فُحُولُ الشُّعَرَاءِ» : بزرگان شعر، شاعرانى كه در هجو كردن چيره باشند.
=الفَحْلَة-
من النساءِ: زن كه داراى اخلاق و خوى مردانه باشد، زن بد زبان.
=الفِحْلَة-
مترادف (الذُّكُورة) است.
=فَحَمَ-
-فَحْمًا: او نتوانست پاسخ دهد.
=فَحِمَ-
-فَحْمًا و فُحَامًا و فُحُومًا الصبيُّ: كودك آنقدر گريه كرد تا صدايش گرفته شد.
=فَحُمَ-
-فُحُومًا و فُحُومَةً: سياه شد.
=فُحِمَ-
فَحْمًا و فُحَامًا و فُحُومًا الصبيُّ: بمعناى (فَحِمَ) است.
=فَحَّمَ-
تَفْحِيمًا [فحم] الشي ءَ: آن چيز را سياه كرد.
=الفَحْم-
زغال؛ «فَحْمُ الْحَطَبِ» : زغال چوب؛ «الفَحمُ الْحَجَري» : زغال سنگ.
=الفَحَم-
مترادف (الفَحْم) است.
=الفَحْمَة-
ج فِحَام و فُحُوم: يك پاره زغال؛ «فَحْمَةُ اللَّيْل» : تاريكى دل شب.
=الفَحْوَى-
[فحو] من الكلام، ج فَحَاوٍ: روش و معناى سخن.
=الفَحْوَاء-
[فحو] مِنَ الكلام، ج فَحَاوٍ: معناى كلام و سخن.
=الفُحْوَاء-
[فحو] من الكلام، ج فَحَاوٍ: مرادف (الفَحْوَاء) است.
=الفُحُولَة-
حالت مردى، نرى.
=الفَحُوم-
آنكه نتواند پاسخ بدهد.
=الفَحِيح-
[فحّ] : مص؛ «فَحيحُ الأَفْعى» :
صداى مار كه از دهان خود بيرون آورد.
=الفَحِيص-
آنكه همواره راز و عيب دوست خود را پيگيرى و دنبال كند.
=الفَحِيم-
سياه،- (ك) : كاربن.
=الفَخّ-
ج فِخَاخ و فُخُوخ [فخّ] : تله، دام كه با آن شكار كنند.
=الفَخَّار-
سفال، كوزه.
=الفَخَّارَة-
ج فَخَّار: يك كوزه، واحد (الْفَخَّار) است.
=الفَخَّارِيّ-
كوزه گر، سفال ساز و در زبان متداول بر آن (فَاخُورِيّ) اطلاق مى شود.
=الفَخَامَة-
مص، لقب ويژه رياست جمهورى؛ «فَخَامَةُ رَئيسِ الدّولة» و «صَاحِبُ الفَخَامَة» و «فَخَامَةُ الرَّئيس» : القابى است كه معمولا بر نخست وزير اطلاق مى شود.
=فَخَتَ-
-فَخْتًا السّقفَ: سقف را سوراخ كرد،- رأسَهُ بِالسّيْفِ: شمشير بر سر او فرود آورد،- الشَّي ءَ: آن چيز را بريد،- الإِنَاءَ:
روى ظرف را باز كرد، در ظرف را باز كرد.
=فَخَّتَ-
تَفْخِيتًا [فخت] تِ الفاخِتَهُ: قمرى صدا درآورد، آواز داد.
=الفَخْت-
سوراخهاى گِرد بر سقف، نور ماه يا مهتاب، دام و تله.
=فَخَذَ-
-فَخْذًا هُ: بر ران او زد يا ران او را شكست.
=فُخِذَ-
ران او شكست.
=الفَخْذ-
ج أَفْخَاذ (ع ا) : ران- اين كلمه مؤنث است.
=الفِخْذ-
ج أَفْخَاذ (ع ا) : مترادف (الْفَخْذ) است.
=الفَخِذ-
ج أَفْخَاذ (ع ا) : مترادف (الفَخْذ) است.
=فَخَرَ-
-فَخْرًا و فَخَرًا و فَخَارًا و فَخَارَةً و فِخِّيرَى و فِخِّيرَاء: از صفات و برازندگى و بزرگى خود يا خانواده اش سخن گفت و افتخار كرد،- هُ: بر او در فخر چيره شد،- هُ على فُلان: او را بر ديگرى برترى داد.
=فَخِرَ-
-فَخَرًا منهُ: فخر فروشى و تكبّر كرد.