ثابت (ب بَ) كه داراى دو محور عمودى و يك مركز و دو خط مستقيم نزديك بهم است كه يكديگر را قطع نكنند (بى انتها) .
و هرگاه آن دو خط نزديك بهم عمودى باشند بر آن (القطع الزائد قائمًا) اطلاق مى شود.
،- المكافئ كه به آن (الكامِل و الشَّلْجَم) (ه) گويند: و آن هنگامى بوجود مىيد كه مستوى سطح مخروط را به موازى خطى از خطوط آن قطع كند كه در اين صورت محل هندسى مستوى بر نقاط متساوى الأبعاد از مستقيم ثابت ص صَ و از نقطه ثابت ق بدست مىيد. ص صَ: دليل است، ق:
محرق است و براى القطع المكافي محورى است كه از آن بگذرد و بگونه عمود بر ص صَ باشد.
؛ «الأمرُ واقِعٌ قطْعًا» بى شك و ترديد آن كار انجام مى شود؛ «بقَطْعِ النَّظَرِ عَنْ كَذَا» : صرفنظر از فلان چيز.
ج أَقْطَاع و أَقْطُع و قِطَاع: تيغه چاقوى كوچك و يا پهن، آنچه كه از درخت بريده شده باشد، پاسى از شب، فرش يا روى انداز كه در زير پاى سوار بر ستور اندازند، گونه اى جامه رنگارنگ.
في الفرس: اسب كه صدايش گرفته و بيرون نيايد، بريده آواز.
آنكه صدايش گرفته و بيرون نيايد، بريده آواز.
=القُطُعَاتَ-
«قُطُعَات الشجرِ» : گره هاى روى تنه درخت كه هرگاه قسمت بالاى درخت بريده شود دوباره آن درخت از جاى گره سبز و روئيده شود.
=القُطَعَات-
«قُطعَاتُ الشجرِ» : مرادف «القُطَعَات» است قطعه هاى بريده از درخت.
=القَطَعَات-
«قَطَعَاتُ الشجرِ» : مُرادف (القُطَعَات) است، قطعه هاى بريده از درخت.
=القُطْعَة-
ج قُطَع و قُطُعَات: آنچه كه از چيز ديگرى بريده يا قطع شده باشد، جاى بريدن، فصلى از كتاب و مانند آن، زمينى كه تفكيك شده باشد باقيمانده دستى كه بريده شده باشد،- بهترين آرد،- سبوس آرد.
=القِطْعَة-
ج قِطَع: سهمى از چيزى،- مِنَ الشِّعْر: قصيده اى كه حد اكثر هفت يا ده بيت شعر باشد؛ «قِطْعَةُ الدّائِرَة» (ه) : سطح محدودى است ميان وتر و قوس دائره.
=القَطَعَة-
ج قَطَع و قَطَعَات: جاى بريدن، باقيمانده دستى كه قطع شده باشد.
=قَطَفَ-
-قَطْفًا الثمَر: ميوه را چيد،- مَعْسَلَتَهُ:
عسل را از عسلدان در آورد،- الشَّى ءَ: آن چيز را با شتاب گرفت.
=قَطَّفَ-
تَقْطِيفًا [قطف] الثمرَ: ميوه را چيد،- الشَّى ءَ: آن چيز را با شتاب گرفت و قاپيد،- الدَّقيقَ: گندم را يكبار آرد كرد،- الجَزّارُ اللَّحْمَ: قصاب استخوانها را از گوشت در آورد.
=القِطْف-
ج قِطَاف و قُطُوف: ميوه هاى چيده شده، خوشه انگور هنگام چيدن از درخت.
=القَطَف-
(ن) : گونه اى دانه گياهى،- ن:
درخت چوب كوهى،- ج قُطُوف: اثر، نشان.
=القِطْفَة-
(ن) : گياهى است از رسته دانه هاى خاردار، درون اين دانه سرخ و برگ آن تيره است.
=القَطَفَة-
(ن) : واحد (القَطَفَ) است.
=القَطْلَب-
(ن) : نام گياهى است داراى برگهائى به شكل تخم مرغ و گلهاى آن سفيد به شكل زنگ (جَرَسَ) و ميوه آن بسان دانه هاى انگور مى باشد.
=القَطْلَبة-
(ن) : واحد (الْقَطْلَب) است.
=قَطَمَ-
-قَطْمًا اللحمَ و غيرَهُ: به خوردن گوشت و مانند آن اشتها كرد،- هُ: آنرا با دندان گاز گرفت و چشيد،- العُودَ: غلظت چوب را با دندان آزمايش كرد،- الشَّى ءَ: آن را قطع كرد و يا بُريد.
=قَطِمَ-
-قَطَمًا: ميل به خوردن گوشت و مانند آن كرد.
=قَطَّمَ-
تَقْطِيمًا الشاربُ: نوشنده از شراب چشيد و از آن متنفر شد و روى تُرش كرد.
=القَطِم-
آنكه اشتها به گوشت و جز آن دارد، مرد خشمگين.
=القِطْمار-
[قطمر] : پوست نازك كه ميان خرما و هسته آن مى باشد.
=القِطْمِير-
[قطمر] : مُرادف (القِطْمَار) است.
=قَطَنَ-
-قُطُونًا في المكان و بهِ: در آنجا اقامت گزيد و زندگى كرد،- الرّجُلَ: به آنمرد خدمت كرد، براى او كار كرد.
=قَطَّنَ-
تَقْطِينًا [قطن] هُ بالمكان: او را در آن جاى مقيم نمود،- الكَرْمُ: درخت انگور سبز شد،- الطَّعامُ وَ نَحوهُ: غذا فاسد و متعفّن شد.
=القُطْن-
و رُبَّما جُمِع على أَقْطَان (ن) : پنبه كه از رسته ى گياهان ليفى از گونه خبّازيّات است و امروزه در جهان از نظر صنعت پارچه بافى اهميّت بسزائى دارد.
=القُطُن-
(ن) : مُرادف (القُطْن) است.
=القَطَن-
مص،- ج اقْطان: جاى اقامت، بالاى سرين و زير كمر از پشت انسان، ميان دو لمبه، دنبالچه پرنده.
=القُطَّن-
«قُطَّنُ مكَّةَ» : كبوتر مَكّه.
=القُطْنَة-
پاره اى پنبه.
=القُطْنِيَّة-
پارچه هاى بافته شده از پنبه،- ج قَطَانيّ: دانه هاى غذائى مانند عدس، نخود و باقلا كه پخته شود.
=القِطْنِيَّة-
مُرادف (القُطْنِيَّة) است.