حرف بيست و دوّم (22) از حروف مبانى و حرف لَهَوى است كه در حساب جُمَّل عبارت است از عدد (20) ، اين حرف گاهى ضمير است و اسم كه در حال نصب و يا جر قرار مى گيرد و براى مخاطب مذكر و يا مؤنّث است مانند:
«ضَرَبَكَ و كِتابُكَ و ضَرَبَكِ وَ كِتابُكِ» ، و گاهى از حروف جر بشمار مىيد و معناى تشبيه را مى رساند مانند: «زَيدٌ كَالْأَسَدِ» و گاهى به معناى تعليل مىيد مانند: «أَذْكُرُوا اللّهَ كَما هَداكُم» : يعنى خدا را به ياد آوريد كه او شما را هدايت كرد و گاهى به معناى تأكيد است كه در اين صورت زائده مى باشد مانند: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ ءٌ» : يعنى مانندى ندارد، و گاهى هم به معناى صفت مىيد «انَّنا كَمُوَاطِنين» : يعنى ما هموطنيم و گاهى پسوند اسم اشاره است و معناى خطاب را مى رساند مانند: «ذَلِكَ و تِلْكَ» و گاهى پسوند ضمير منفصل است و منصوب مى شود مانند: «ايَّاك» و گاهى به اسم فعل ملحق مى شود مانند: «رُوَيْدَكَ» : آرام و آهسته باش؛ «كَما لَوْ كانَ حاضِرًَا» : مثل اينكه حاضر بود «كما انَّهُ» : مانند اينكه.
=الكائِن-
[كون] : فا،- حادث و واقع؛ «كائِنًا مَنْ كَانَ» : هر كس كه باشد.
=الكائِنَات-
[كون] : موجودات، هستيها.
=الكائِنَة-
ج كائِنَات و كَوَائِن [كون] : مؤنّث (الْكائِن) است، حادثه.
=كابَ-
-كَوْبًا [كوب] : نوشيدنى را با فنجان نوشيد.
=كابَحَ-
مُكَابَحَةً [كبح] هُ: به او فحاشى كرد و ناسزا گفت.
=كابَدَ-
كِبَادًا و مُكَابَدَةً [كبد] الأَمرَ: در انجام آن كار رنج و سختى كشيد،- المُسافِرُ اللَّيْلَ:
مسافر سختىِ مسافرت را در شب تحمُّل كرد.
=كابَرَ-
مُكابَرَةً [كبر] هُ: با او لجبازى كرد، بر او چيره شد،- هُ عَلى حَقِّهِ: منكر حق او شد.
بزرگ، سَرور، بلند مرتبه، نياى بزرگ.
=الكابِسَة-
مؤنّث (الْكَابِسْ) است؛ «نَاصِيَةٌ كابِسَةٌ» : پيشانى برآمده بر چهره؛ «ارْنَبَةٌ كابِسَةٌ» : سر بينى كه بر لب بالا برآمده باشد.
=الكابُوس-
كابوس يا آنچه كه انسان در خواب بيند و از آن وحشت كند مانند اينكه مى خواهند او را خفه كنند.
=الكابِي-
[كبو] : فا، آنچه كه بلند باشد؛ «غُبارُ كابٍ» : گرد و غبار غليظ؛ «رَجُلٌ كابٍ» : آنكه به كار نيك دعوت شود ولى دعوت را قبول نكند؛ «الْفَحْمُ الْكابي» :
زغالى كه آتش آن خاموش و سرد شده باشد.
=الكابِيَة-
مؤنّث (الْكابىِ) است، كفِ حُبابدار؛ «نارٌ كابِيَةٌ» : آتش زير خاكستر.
=كاتَبَ-
مُكَاتَبَةً [كتب] هُ: به يكديگر نامه نوشتند، همراه با او نوشت،- الْعَبْدَ: برده خود را باز خريد كرد تا آزاد شود.
=الكاتِب-
ج كاتِبُون و كَتَبَة و كُتَّاب: فا، دانشمند، آنكه حرفه نويسندگى دارد.
=الكاتِدْرائِيَّة-
كليساى كرسي اسْقُفى- اين واژه يونانى است.
=كاتَمَ-
مُكَاتَمَةً [كتم] هُ السرَّ: راز را از او پنهان كرد؛ «كَاتَمَهُ الْعَداوَةَ» : دشمنى خود را از او پنهان كرد.
=الكاتِم-
فا، «كاتِمُ الأَسْرارِ» : رازدار؛ «سِرّ كاتِمٌ» : رازى پنهان؛ «قَوْسٌ كاتِمٌ» : كمانى كه شكاف در آن نباشد.
=الكاتُولِيك-
بر مسيحيانى كه پيرو پاپ مى باشند اطلاق مى شود- يونانى است.
=الكاتولِيكيّ-
واحد (الكاتُولِيك) است، كاتوليكى.
=كاثَبَ-
مُكَاثَبَةً [كثب] القومَ: به آن قوم نزديك شد.
=كاثَرَ-
مُكاثَرَةً [كثر] هُ: در بسيارى چيزى بر او چيره شد، از بسيارى مال يا ارقام آن بر او فخر فروخت،- المَاءَ: براى خود آب بسيار خواست تا از آن بنوشد.
=الكاثِر-
مرادف (الكَثْر) است
الكاثُولِيك-
مُرادف (الْكاتُولِيك) است.
=الكاحِل-
فا.
ج أَكْواخ و كُوخَان و كِيخَان و كِوَخَة [كوخ] : كوخ، كُلبه، آلونك.
=الكاخِيَة-
ج كَواخِ عند أَرباب السياسة: منشى فرماندار و رازدار او كه معروف به (الْكَتْخُدا) مى باشد. اين كلمه از كدخداى فارسى گرفته شده است.