نامه اى كه از شهرى به شهر ديگر فرستاده شده باشد.
[غلف] : مفع، جلد كتاب؛ «كتابٌ مُغَلَّف» : كتاب جلد شده.
=المُغْلَق-
[غلق] : مفع،؛ «كلامٌ مُغْلَقٌ» : سخن سر بسته و نامفهوم.
=المِغْلَق-
ج مَغَالِق [غلق] : كلون درب، آنچه كه با آن درب را بندند، تير برنده در قمار.
=المَغْلُوب-
[غلب] : مفع؛ «مَغْلُوبٌ على امرهِ» :
عاجز و ناتوان، كسيكه خوار شده باشد.
=المُغْلُوق-
ج مَغَالِيق [غلق] : ابزارى كه با آن درب را ببندند، قفل درب.
=المَغْلُول-
[غلّ] : تشنه.
=المُغْمَى-
[غمي] : عليهِ: غش كرده و بيهوش.
=المَغْمِيّ-
[غمي] : عليهِ: بيمارى كه حسّ و توانائى از او سلب شده باشد.
=المُغِمَّة-
[غمّ] : «أَرْضٌ مُغِمَّةٌ» : زمين پر از درخت و گياه.
=المَغْمَد-
[غمد] : «مَغْمَدُ السيفِ» : غلاف شمشير.
=المُغْمَدَة-
[غمد] : «مُغْمَدَةُ الأَجْنِحَةِ» (ح) :
نام نوعى از حشرات است كه دو بال بالاى آن هر گاه سخت و غير قابل استفاده براى پرواز شود يك پوشش ايمنى براى آن در مىيد برخى از اين حشرات زيان آورند.
=المُغَمِّر-
[غمر] : مرادف (المُغَامِر) است.
=المَغْمَز-
ج مَغَامِز [غمز] : جاى بدگوئى و عيب؛ «ما فيهِ مَغْمَزٌ» : عيب و يا نقصى در او نيست، آنچه كه چشم طمع بسوى آن باشد.
=المَغْمَض-
ج مَغَامِض [غمض] : زمين هموار.
=المُغْمِضَات-
[غمض] : گناهانى كه شخص دانسته مرتكب آن شود؛ «مُغْمِضَاتُ اللّيل» : تاريكيهاى شب.
=مَغْمَغَ-
مَغْمَغَة [مغمغ] : سخن مبهم و نامفهوم گفت.
=المُغَمِّم-
[غمّ] : «غَيْمٌ مُغَمِّمٌ» : ابر پر باران.
=المَغْمُور-
[غمر] : مفع، گمنام و ناشناخته، مرد شكست خورده.
=المَغْمُوز-
[غمز] : مفع، آنكه مورد تهمت قرار گرفته باشد.
=المَغْمُوص-
[غمص] : «رجُلٌ مَغْمُوصٌ عليهِ» :
آنكه در اصل و تبار و يا دين مورد طعن قرار گرفته باشد.
=المَغْنَى-
ج مَغَانٍ (غني) : جاى و محل سكونت؛ «ماله عنهُ مَغْنى» : از آن چاره اى ندارد.
=المُغَنَّاة-
[غني] : نمايشنامه اى كه با آواز و موسيقى همراه باشد، اپرا.
=المِغْنَاج-
[غنج] : «امرأةٌ مِغْناجٌ» : زنِ با ناز و كرشمه؛ «رَجُلٌ مغناج» : مرد نازنين.
=المَغْنَاطِيس-
مغناطيس، نيروى كشش، آهن ربا. اين واژه يوناني است.
=المَغْنَاطِيسِيّ-
[منسوب به (المَغْنَاطيس) است؛ «حَقْلٌ مَغْنَاطِيسِي» : باغ جالب و ديدنى.
=مَغْنَطَ-
مَغْنَطَةً [مغنط] الحديدَ: آهن را نيروى جاذبه داد.
=المَغْنَطِيس-
(ف) : آهن ربا. اين واژه يونانى است.
=المَغْنَطِيسِيّ-
منسوب به (المغنطيس) .
=المَغْنَم-
ج مَغَانِم [غنم] : غنيمت جنگى.
=المَغْنُوليا-
(ن) : درخت گل ماگنوليا.
اصل آن در خاور دور و امريكاى شمالى است كه در پاركها و گلزارها براى تزيين كِشت مى شود.
=المُغَنِّي-
ج مُغَنُّون [غني] : آواز خوان، كسيكه حرفه او خواندن آواز باشد.
=المُغَنِّية-
[غني] : مؤنّث (المُغَنِّى) است.
=المَغْنِيسيا-
فلز منيزيوم.- اين كلمه يونانى است.
=المُغُوّ-
[مغو] : صداى گربه.
=المَغْوَاة-
ج مَغَاوٍ [غوي] : محل و يا جاى گمراه شدن.
=المُغَوَّاة-
ج مُغَوَّيَات [غوي] : مرادف (المَغْواة) است.
=المِغْوَار-
[غور] من الرجال: مرد بسيار حمله و يورش كننده؛ «فرسٌ مِغْوارٌ» : اسب تندرو.
=المِغْوَل-
[غول] : آنچه كه باعث هلاك و نابودى چيزى شود، سر نيزه دراز، تازيانه اى كه در ميان شمشيرى نازك تعبيه شده باشد.
=المِغْيَار-
ج مَغَايير [غير] : اسم فاعل است از (غارَ الرَّجُلُ على امرأته و هي عليهِ) مردى كه نسبت به زن خود بر مرد ديگر و يا زنيكه نسبت بشوهر خود بر زن ديگر رشك و حسد ورزد.
=المِغْيَال-
[غيل] : درخت انبوه از شاخه ها و سايه گستر.
=المُغِيب-
[غيب] من النساء: زنيكه شوهرش از او دور باشد.
=المُغِيبَة-
[غيب] من النساءِ: مرادف (المُغِيب) است.
=المَغِيث-
[مغث] : گياهى كه بر اثر بارندگى روى زمين خم شده باشد، مرد ماجراجو و شرور.
=المَغِيثَة-
[غيث] : «أرضٌ مَغِيثَةٌ» : زمينيكه در آن باران آمده باشد.
=المَغِير-
[مغر] : «لبنٌ مَغِيرٌ» : شير آميخته بخون كه رنگ آن سرخ شده باشد.
=المَغِيض-
ج مَغَايِض [غيض] : جاى گرد آمدن آب و فرو رفتن آن بداخل زمين.
=المَغِيط-
[مغط] : ماده صمغى و لاستيكى كه با ريسمانهاى پنبه اى يا ابريشمى پارچه كشدار مى بافند- «اين كلمه در زبان متداول رايج است و فصيح آن (المطّاط) است» .
=المَغْيِظ-
[غيظ] : آنكه او را به خشم در آورده باشند.
=المُغِيل-
[غيل] من النساء: زنيكه كودك خود را در حاليكه آبستن است شير دهد.
=المَغْيُوثَة-
[غيث] : «أرضٌ مَغْيُوثَةٌ» : زمينى كه در آن باران باريده است.
=المَغْيُوم-
[غيم] : «بَعيرٌ مَغْيُومٌ» : شتر تشنه و گرمازده.