فهرس الكتاب

الصفحة 863 من 1009

نامه اى كه از شهرى به شهر ديگر فرستاده شده باشد.

=المُغَلَّف-

[غلف] : مفع، جلد كتاب؛ «كتابٌ مُغَلَّف» : كتاب جلد شده.

=المُغْلَق-

[غلق] : مفع،؛ «كلامٌ مُغْلَقٌ» : سخن سر بسته و نامفهوم.

=المِغْلَق-

ج مَغَالِق [غلق] : كلون درب، آنچه كه با آن درب را بندند، تير برنده در قمار.

=المَغْلُوب-

[غلب] : مفع؛ «مَغْلُوبٌ على امرهِ» :

عاجز و ناتوان، كسيكه خوار شده باشد.

=المُغْلُوق-

ج مَغَالِيق [غلق] : ابزارى كه با آن درب را ببندند، قفل درب.

=المَغْلُول-

[غلّ] : تشنه.

=المُغْمَى-

[غمي] : عليهِ: غش كرده و بيهوش.

=المَغْمِيّ-

[غمي] : عليهِ: بيمارى كه حسّ و توانائى از او سلب شده باشد.

=المُغِمَّة-

[غمّ] : «أَرْضٌ مُغِمَّةٌ» : زمين پر از درخت و گياه.

=المَغْمَد-

[غمد] : «مَغْمَدُ السيفِ» : غلاف شمشير.

=المُغْمَدَة-

[غمد] : «مُغْمَدَةُ الأَجْنِحَةِ» (ح) :

نام نوعى از حشرات است كه دو بال بالاى آن هر گاه سخت و غير قابل استفاده براى پرواز شود يك پوشش ايمنى براى آن در مىيد برخى از اين حشرات زيان آورند.

=المُغَمِّر-

[غمر] : مرادف (المُغَامِر) است.

=المَغْمَز-

ج مَغَامِز [غمز] : جاى بدگوئى و عيب؛ «ما فيهِ مَغْمَزٌ» : عيب و يا نقصى در او نيست، آنچه كه چشم طمع بسوى آن باشد.

=المَغْمَض-

ج مَغَامِض [غمض] : زمين هموار.

=المُغْمِضَات-

[غمض] : گناهانى كه شخص دانسته مرتكب آن شود؛ «مُغْمِضَاتُ اللّيل» : تاريكيهاى شب.

=مَغْمَغَ-

مَغْمَغَة [مغمغ] : سخن مبهم و نامفهوم گفت.

=المُغَمِّم-

[غمّ] : «غَيْمٌ مُغَمِّمٌ» : ابر پر باران.

=المَغْمُور-

[غمر] : مفع، گمنام و ناشناخته، مرد شكست خورده.

=المَغْمُوز-

[غمز] : مفع، آنكه مورد تهمت قرار گرفته باشد.

=المَغْمُوص-

[غمص] : «رجُلٌ مَغْمُوصٌ عليهِ» :

آنكه در اصل و تبار و يا دين مورد طعن قرار گرفته باشد.

=المَغْنَى-

ج مَغَانٍ (غني) : جاى و محل سكونت؛ «ماله عنهُ مَغْنى» : از آن چاره اى ندارد.

=المُغَنَّاة-

[غني] : نمايشنامه اى كه با آواز و موسيقى همراه باشد، اپرا.

=المِغْنَاج-

[غنج] : «امرأةٌ مِغْناجٌ» : زنِ با ناز و كرشمه؛ «رَجُلٌ مغناج» : مرد نازنين.

=المَغْنَاطِيس-

مغناطيس، نيروى كشش، آهن ربا. اين واژه يوناني است.

=المَغْنَاطِيسِيّ-

[منسوب به (المَغْنَاطيس) است؛ «حَقْلٌ مَغْنَاطِيسِي» : باغ جالب و ديدنى.

=مَغْنَطَ-

مَغْنَطَةً [مغنط] الحديدَ: آهن را نيروى جاذبه داد.

=المَغْنَطِيس-

(ف) : آهن ربا. اين واژه يونانى است.

=المَغْنَطِيسِيّ-

منسوب به (المغنطيس) .

=المَغْنَم-

ج مَغَانِم [غنم] : غنيمت جنگى.

=المَغْنُوليا-

(ن) : درخت گل ماگنوليا.

اصل آن در خاور دور و امريكاى شمالى است كه در پاركها و گلزارها براى تزيين كِشت مى شود.

=المُغَنِّي-

ج مُغَنُّون [غني] : آواز خوان، كسيكه حرفه او خواندن آواز باشد.

=المُغَنِّية-

[غني] : مؤنّث (المُغَنِّى) است.

=المَغْنِيسيا-

فلز منيزيوم.- اين كلمه يونانى است.

=المُغُوّ-

[مغو] : صداى گربه.

=المَغْوَاة-

ج مَغَاوٍ [غوي] : محل و يا جاى گمراه شدن.

=المُغَوَّاة-

ج مُغَوَّيَات [غوي] : مرادف (المَغْواة) است.

=المِغْوَار-

[غور] من الرجال: مرد بسيار حمله و يورش كننده؛ «فرسٌ مِغْوارٌ» : اسب تندرو.

=المِغْوَل-

[غول] : آنچه كه باعث هلاك و نابودى چيزى شود، سر نيزه دراز، تازيانه اى كه در ميان شمشيرى نازك تعبيه شده باشد.

=المِغْيَار-

ج مَغَايير [غير] : اسم فاعل است از (غارَ الرَّجُلُ على امرأته و هي عليهِ) مردى كه نسبت به زن خود بر مرد ديگر و يا زنيكه نسبت بشوهر خود بر زن ديگر رشك و حسد ورزد.

=المِغْيَال-

[غيل] : درخت انبوه از شاخه ها و سايه گستر.

=المُغِيب-

[غيب] من النساء: زنيكه شوهرش از او دور باشد.

=المُغِيبَة-

[غيب] من النساءِ: مرادف (المُغِيب) است.

=المَغِيث-

[مغث] : گياهى كه بر اثر بارندگى روى زمين خم شده باشد، مرد ماجراجو و شرور.

=المَغِيثَة-

[غيث] : «أرضٌ مَغِيثَةٌ» : زمينيكه در آن باران آمده باشد.

=المَغِير-

[مغر] : «لبنٌ مَغِيرٌ» : شير آميخته بخون كه رنگ آن سرخ شده باشد.

=المَغِيض-

ج مَغَايِض [غيض] : جاى گرد آمدن آب و فرو رفتن آن بداخل زمين.

=المَغِيط-

[مغط] : ماده صمغى و لاستيكى كه با ريسمانهاى پنبه اى يا ابريشمى پارچه كشدار مى بافند- «اين كلمه در زبان متداول رايج است و فصيح آن (المطّاط) است» .

=المَغْيِظ-

[غيظ] : آنكه او را به خشم در آورده باشند.

=المُغِيل-

[غيل] من النساء: زنيكه كودك خود را در حاليكه آبستن است شير دهد.

=المَغْيُوثَة-

[غيث] : «أرضٌ مَغْيُوثَةٌ» : زمينى كه در آن باران باريده است.

=المَغْيُوم-

[غيم] : «بَعيرٌ مَغْيُومٌ» : شتر تشنه و گرمازده.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت