فهرس الكتاب

الصفحة 868 من 1009

؛ «الأَرضُ المُقَدَّسةُ» : سرزمين فلسطين، «أرْضٌ مُقَدَّسةُ» : سرزمين مقدس.

=المَقْدِسيّ-

[قدس] : منسوب به (بيت المَقْدِس) است.

=المُقَدَّسيّ-

[قدس] : منسوب به (بيت المَقْدِس) است.

=المُقْدِم-

ج مَقَادِيم [قدم] : فا،- من الرَّحْلِ:

قسمت جلو هودج و كجاوه،- من الوجهِ:

آنچه كه رو بروى تو در آيد.،- من العين:

گوشه چشم كه نزديك بينى است.

=المَقْدَم-

[قدم] : زمان آمدن.

=المُقَدَّم-

[قدم] : مفع،- (ا ع) : سرگرد، و در زبان متداول مردم لبنان بمعناى بزرگ ايل است،- ج مَقاديم من الرَّحل: جلوى هودج،- من الوجه: آنچه كه با آن روبرو شوند،،- من العين: گوشه چشم كه نزديك بينى است.

=المُقَدَّمَة-

[قدم] من الجيش: پيش قراول لشكر،- من الكتاب: ديباچه كتاب؛ «مُقَدَّمَةُ الرَّحْل» : قسمت پيشين هودج و يا كجاوه.

=المُقَدِّمَة-

[قدم] : پيشاني، جبهه، آنچه كه متوقف بر چيزى باشد،- من كلِّ شي ءٍ: و از هر چيز آغاز آن است،- من الجيش:

پيش قراول لشكر،- من الكتاب: ديباچه و يا پيشگفتار كتاب.

=المَقْدُود-

[قدّ] : مفع، و در زبان متداول بمعناى لاغر و ناتوان است.

=المَقْدُور-

[قدر] : مفع، امر حتمى، نيرو و قدرت؛ «فى مَقدورِه ان يَفْعَلَ كذا» : مى تواند آن كار را بكند.

=المِقْذاف-

ج مَقَاذِيف [قذف] : پا روى كشتى.

=المَقْذَر-

[قذر] : «رجُلٌ مَقْذَرٌ» ج مَقَاذِر:

مردى كه مردم از او دورى كنند.

=المُقَذِّر-

ج مُقَذِّرون [قذر] : آنكه بكارهاى پست و پليد دست بزند.

=المُقْذِعَات-

[قذع] : «رماه بالمُقْذِعَات» :

او را به زشتى و پليدى ياد كرد، او را متهم به فاحشه گرى كرد.

=المُقَذِّعات-

[قذع] : مرادف (المُقْذِعَات) است.

=المِقْذَف-

ج مَقَاذِف [قذف] : پا روى قايق و يا كشتى.

=المُقَذَّف-

[قذف] : نفرين شده، فربه و گوشت آلود.

=المَقْذِيَّة-

[قذي] : «عَيْنٌ مَقْذِيَّة» : چشمى كه در آن خاشاك بيفتد.

=مَقَرَ-

-مَقْرًا عُنقَهُ: گردن او را با چوب طورى زد كه استخوانش شكست،،- السّمكةَ المالحةَ: ماهى نمك سود را در سركه انداخت.

=مَقِرَ-

-مَقَرًا الشي ءُ: آن چيز تلخ يا ترش شد.

=المَقْر-

مصدر است، (ن) : گياه صبر.

=المَقِر-

چيز تلخ يا ترش، (ن) : گياه صبر.

=المَقَرّ-

ج مَقَارّ [قرّ] : قرارگاه، محل اقامت؛ «مَقَرُّ القِيَادة» : جايگاه رهبرى و فرماندهى؛ «مَقَرُّ العمل» : كارگاه، «مَقَرُّ البِئر» : گودال ته چاه كه آب هنگام كمبود در آن جمع شود.

=المِقْرَى-

ج مَقَارِ [قري] : ميهمان دوست، ظرف غذا كه جلوى ميهمان مى گذارند.

=المِقْرَاء-

[قري] (للمذكَّر و المؤنَّث) : آنكه بسيار ميهمانى دهد، ميهمان نواز.

=المِقْراة-

ج مَقَار [قري] : مؤنث (المِقْرَى و المِقْراء) است، ظرف غذا كه به ميهمان تقديم مى شود.

=المِقْراص-

[قرص] : كارد سر كج، چاقوى پيوندزنى.

=المِقْراض-

ج مَقَارِيض [قرض] : قيچى.

=المِقْرَاع-

[قرع] : تبرى كه با آن سنگ شكنند.

=المِقْرَأ-

[قرأ] : آنچه كه بر آن هنگام خواندن كتاب قرار دهند، رحله.

=المُقْرَب-

[قرب] : مفع،- من الخيل: اسبى كه مورد توجه باشد.

=المُقْرِب-

[قرب] : فا،- ج مَقَارِب و مَقَارِيب من الحوامل: زن آبستن كه زايمان او نزديك باشد.

=المَقْرَب-

[قرب] : راه كوتاه و نزديك، راهپيمائى در شب.

=المُقْرَبَة-

[قرب] من الخيل: مؤنث (المُقْرَب) است.

=المَقْرُبَة-

[قرب] : خويشاوندى؛ «على مَقْرُبَةٍ من» : نزديك به ...

=المَقْرَبة-

[قرب] : خويشاوندى، راه نزديك، «على مَقْرَبَةٍ من» : نزديك به ...

=المَقْرِبَة-

[قرب] : خويشاوندى.

=المَقَرَّة-

[قرّ] : حوض آب، كوزه.

=المُقَرَّح-

[قرح] : آنكه زخم چركى بر بدن دارد.

=المُقَرِّر-

[قرّ] : فا، عضو گروه يا جمعيتى كه بنمايندگى آن اتخاذ تصميم مى نمايد.

=المُقَرَّرَات-

[قرّ] : مقررات.

=المُقرَّص-

[قرص] : مفع،- من الحلى و غيرها:

از ابزار زينت آلات آنچه كه بشكل قرص (دايره) باشد.

=المُقَرْطَمَة-

[قرطم] : «أصابع مقرطمة» :

انگشتان كوتاه (اين اصطلاح در زبان متداول رايج است) .

=المِقْرَعَة-

ج مَقَارِع [قرع] : تازيانه و مانند آن.

=المُقْرِف-

[قرف] : آنكه در چهره اش سرخى باشد، مرد پست؛ «وجهٌ مُقْرِفٌ» : چهره زشت.

=المِقْرَن-

[قرن] : يوغ (چوبى كه بر سر دو گاو بندند) .

=المُقَرَّن-

[قرن] : آنچه كه براى آن شاخ مانند درست كرده باشند، آنچه كه چهار گوشه داشته باشد، آنچه كه گوشه داشته باشد.

=المُقَرَّنَة-

[قرن] : مؤنث (المُقَرَّن) است، تپه هاى نزديك بهم.

=المَقْرُوّ-

[قرأ] : آنچه كه خوانده شده است.

=المَقْرُوء-

[قرأ] : آنچه كه خوانده شده است.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت