؛ «الأَرضُ المُقَدَّسةُ» : سرزمين فلسطين، «أرْضٌ مُقَدَّسةُ» : سرزمين مقدس.
[قدس] : منسوب به (بيت المَقْدِس) است.
[قدس] : منسوب به (بيت المَقْدِس) است.
=المُقْدِم-
ج مَقَادِيم [قدم] : فا،- من الرَّحْلِ:
قسمت جلو هودج و كجاوه،- من الوجهِ:
آنچه كه رو بروى تو در آيد.،- من العين:
گوشه چشم كه نزديك بينى است.
=المَقْدَم-
[قدم] : زمان آمدن.
=المُقَدَّم-
[قدم] : مفع،- (ا ع) : سرگرد، و در زبان متداول مردم لبنان بمعناى بزرگ ايل است،- ج مَقاديم من الرَّحل: جلوى هودج،- من الوجه: آنچه كه با آن روبرو شوند،،- من العين: گوشه چشم كه نزديك بينى است.
=المُقَدَّمَة-
[قدم] من الجيش: پيش قراول لشكر،- من الكتاب: ديباچه كتاب؛ «مُقَدَّمَةُ الرَّحْل» : قسمت پيشين هودج و يا كجاوه.
=المُقَدِّمَة-
[قدم] : پيشاني، جبهه، آنچه كه متوقف بر چيزى باشد،- من كلِّ شي ءٍ: و از هر چيز آغاز آن است،- من الجيش:
پيش قراول لشكر،- من الكتاب: ديباچه و يا پيشگفتار كتاب.
=المَقْدُود-
[قدّ] : مفع، و در زبان متداول بمعناى لاغر و ناتوان است.
=المَقْدُور-
[قدر] : مفع، امر حتمى، نيرو و قدرت؛ «فى مَقدورِه ان يَفْعَلَ كذا» : مى تواند آن كار را بكند.
=المِقْذاف-
ج مَقَاذِيف [قذف] : پا روى كشتى.
=المَقْذَر-
[قذر] : «رجُلٌ مَقْذَرٌ» ج مَقَاذِر:
مردى كه مردم از او دورى كنند.
=المُقَذِّر-
ج مُقَذِّرون [قذر] : آنكه بكارهاى پست و پليد دست بزند.
=المُقْذِعَات-
[قذع] : «رماه بالمُقْذِعَات» :
او را به زشتى و پليدى ياد كرد، او را متهم به فاحشه گرى كرد.
=المُقَذِّعات-
[قذع] : مرادف (المُقْذِعَات) است.
=المِقْذَف-
ج مَقَاذِف [قذف] : پا روى قايق و يا كشتى.
=المُقَذَّف-
[قذف] : نفرين شده، فربه و گوشت آلود.
=المَقْذِيَّة-
[قذي] : «عَيْنٌ مَقْذِيَّة» : چشمى كه در آن خاشاك بيفتد.
=مَقَرَ-
-مَقْرًا عُنقَهُ: گردن او را با چوب طورى زد كه استخوانش شكست،،- السّمكةَ المالحةَ: ماهى نمك سود را در سركه انداخت.
=مَقِرَ-
-مَقَرًا الشي ءُ: آن چيز تلخ يا ترش شد.
=المَقْر-
مصدر است، (ن) : گياه صبر.
=المَقِر-
چيز تلخ يا ترش، (ن) : گياه صبر.
=المَقَرّ-
ج مَقَارّ [قرّ] : قرارگاه، محل اقامت؛ «مَقَرُّ القِيَادة» : جايگاه رهبرى و فرماندهى؛ «مَقَرُّ العمل» : كارگاه، «مَقَرُّ البِئر» : گودال ته چاه كه آب هنگام كمبود در آن جمع شود.
=المِقْرَى-
ج مَقَارِ [قري] : ميهمان دوست، ظرف غذا كه جلوى ميهمان مى گذارند.
=المِقْرَاء-
[قري] (للمذكَّر و المؤنَّث) : آنكه بسيار ميهمانى دهد، ميهمان نواز.
=المِقْراة-
ج مَقَار [قري] : مؤنث (المِقْرَى و المِقْراء) است، ظرف غذا كه به ميهمان تقديم مى شود.
=المِقْراص-
[قرص] : كارد سر كج، چاقوى پيوندزنى.
=المِقْراض-
ج مَقَارِيض [قرض] : قيچى.
=المِقْرَاع-
[قرع] : تبرى كه با آن سنگ شكنند.
=المِقْرَأ-
[قرأ] : آنچه كه بر آن هنگام خواندن كتاب قرار دهند، رحله.
=المُقْرَب-
[قرب] : مفع،- من الخيل: اسبى كه مورد توجه باشد.
=المُقْرِب-
[قرب] : فا،- ج مَقَارِب و مَقَارِيب من الحوامل: زن آبستن كه زايمان او نزديك باشد.
=المَقْرَب-
[قرب] : راه كوتاه و نزديك، راهپيمائى در شب.
=المُقْرَبَة-
[قرب] من الخيل: مؤنث (المُقْرَب) است.
=المَقْرُبَة-
[قرب] : خويشاوندى؛ «على مَقْرُبَةٍ من» : نزديك به ...
=المَقْرَبة-
[قرب] : خويشاوندى، راه نزديك، «على مَقْرَبَةٍ من» : نزديك به ...
=المَقْرِبَة-
[قرب] : خويشاوندى.
=المَقَرَّة-
[قرّ] : حوض آب، كوزه.
=المُقَرَّح-
[قرح] : آنكه زخم چركى بر بدن دارد.
=المُقَرِّر-
[قرّ] : فا، عضو گروه يا جمعيتى كه بنمايندگى آن اتخاذ تصميم مى نمايد.
=المُقَرَّرَات-
[قرّ] : مقررات.
=المُقرَّص-
[قرص] : مفع،- من الحلى و غيرها:
از ابزار زينت آلات آنچه كه بشكل قرص (دايره) باشد.
=المُقَرْطَمَة-
[قرطم] : «أصابع مقرطمة» :
انگشتان كوتاه (اين اصطلاح در زبان متداول رايج است) .
=المِقْرَعَة-
ج مَقَارِع [قرع] : تازيانه و مانند آن.
=المُقْرِف-
[قرف] : آنكه در چهره اش سرخى باشد، مرد پست؛ «وجهٌ مُقْرِفٌ» : چهره زشت.
=المِقْرَن-
[قرن] : يوغ (چوبى كه بر سر دو گاو بندند) .
=المُقَرَّن-
[قرن] : آنچه كه براى آن شاخ مانند درست كرده باشند، آنچه كه چهار گوشه داشته باشد، آنچه كه گوشه داشته باشد.
=المُقَرَّنَة-
[قرن] : مؤنث (المُقَرَّن) است، تپه هاى نزديك بهم.
=المَقْرُوّ-
[قرأ] : آنچه كه خوانده شده است.
=المَقْرُوء-
[قرأ] : آنچه كه خوانده شده است.