حرف نهم از حروف مبانى است و از حروف لَثَوِي مى باشد كه در حساب جُمّل عبارت از عدد هفتصد (700) است.
اسم اشاره براى نزديك و مذكر است. مثناى اين واژه (ذَانِ) در حال رفع و (ذَيْنِ) در حال نصب و جرّ است، ج أُولَاءِ، و بندرت از اين واژه اسم مصغر ساخته و گفته مى شود (ذَيًّا) و نيز (هاء تنبيه) بر سر آن مىيد و گفته مى شود (هَذَا) ، اين واژه بمعناى (الّذِي) نيز مىيد و آن هنگامى است كه بعد از (ما، مَنْ) استفهاميّه قرار گيرد مانند «ماذا فَعَلْتَ؟» : چه كردى و «مَنْ ذا فِي الدّارِ؟» :
چه كسى در خانه است كه در اين دو صورت اسم اشاره نيست و اسم استفهام است، و نيز بمعناى دارنده مىيد كه در اين صورت از اسماء خمسه در حالت نصب مى باشد؛ «صَارَ ذَا مَالٍ» : توانگر شد؛ «وَجَدتُهُ ذَا صَبَاحٍ» : اين تعبير به معناى او را بهنگام بامداد ديدم مى باشد يعنى (وَقْتًا ذا صَبَاحٍ) كه نصب (ذا) به دليل صفتى است بجاى ظرف.
=الذَّائِد-
ج ذُوَّد و ذُوَّاد و ذادَة [ذود] : حمايت كننده، دفاع كننده، ياريگر.
=الذَّائِع-
[ذيع] : منتشر، پراكنده، متداول؛ «ذَائِعُ الصّيتِ» : معروف، مشهور.
=الذَّائِقة-
[ذوق] : نيروى چشائى كه از حواس پنجگانه است و با آن مزه ى غذا را مى چشند.
=الذَّائِل-
[ذيل] : فا، دارنده ى دُم.
=ذابَ-
-ذَوْبًا و ذَوَبَانًا [ذوب] الثلجُ أو السمنُ: يخ يا چربى آب شد. اين واژه ضد (جَمدَ) است،- دمعُهُ: اشك او جارى شد،- جِسْمُ الرجُلِ: تن آن مرد لاغر شد،- تِ الشَّمْسُ:
گرمى خورشيد بسيار شد،- الرجُلُ: آن مرد همواره عسل خورد، پس از خردمندى احمق شد.
=الذَّابِل-
ج ذُبَّل و ذُبُل: فا، لاغر، باريك، ناتوان، افسرده.
=الذَّابِلَة-
ج ذَوَابِل: مؤنث (الذَّابِل) است؛ «عَينٌ ذَابلةٌ» : چشمى كه پلك آن سست باشد.
ج ذَوَات: مؤنث (ذُو) است و مثنّاى آن (ذَوَاتَانِ) است. اعراب اين اسم بسان اسمهاى مفرد و مثنى و جمع است؛ «لقيتُهُ ذاتَ يَومٍ أو ذاتَ لَيْلَةٍ او ذاتَ مَرَّةٍ» : او را آن روز يا آن شب يا آن بار ديدم. در اينجا نصب (ذاتَ) بنا بر صفت است كه در جاى موصوف محذوف آمده و نصب آن بنا بر مفعوليت مطلق است باين صورت (لَقَيْتُهُ لُقْيَةً ذاتَ يومٍ و ذاتَ لَيلةٍ و ذاتَ مرّةٍ) .
=الذَّاتُ-
آنچه كه در خور شناختن يا خبر دادن باشد؛ «اسمُ الذَّاتِ» در اصطلاح نحويان اسمى است آميخته با ذات و جوهر مانند (الرجُلُ) و (الأسَدُ) كه در مقابل اين اصطلاح اسم معنى است مانند (العِلْم) و (الشجَاعَة) ؛ «ذاتُ الشّي ءِ» : نفس يا عين يا جوهر چيزى؛ «أنا بِالذّات» : من شخصا، كسى بجز من نيست؛ «ذاتُ الأشياءِ» : عين آن چيزها؛ «فى ذاتِه و في حدّ ذاتِه» : به طبيعت و حقيقت آن؛ «الثقَةُ بالذات» :
اعتماد به نفس؛ «حُبُّ الذَّاتِ» : خودپسندى؛ «الاعتماد على الذاتِ» : اعتماد به نفس؛ «ذاتُ البَيْنِ» : حالت و وضعيت؛ «اصْلِحوا ذاتَ بينِكم» : وضع خودتان را اصلاح كنيد؛ «ذات اليَد» : آنچه از مال كه در اختيار كسى باشد؛ «قَلَّتْ ذاتُ يدهِ» : آنچه از مال كه بدست آورده كم شد؛ «ذاتُ شَفَةٍ» : يك كلمه؛ «كَلَّمْتُهُ فما رَدَّ عليَّ ذاتَ شَفَةٍ» : با او سخن گفتم ولى يك كلمه بمن جواب نداد؛ «ذاتُ اليَمِينِ» : طرف راست؛ «جَلسَ ذاتَ اليَمِين» : در طرف راست نشست؛ «ذاتُ الصَّدْرِ» : انديشه يا راز؛ «ذاتُ الصَّدْرِ» (طب) : درد سينه يا ورم آن؛ «ذاتُ الجَنْب» (طب) : دردى است كه بر اثر سرماخوردگى سخت پديد مىيد و باعث سرفه و تب و نفس تنگى مى شود؛ «ذاتُ الكبدِ» (طب) :
بيمارى كبد؛ «ذاتُ الرِّئة» : بيمارى سينه پهلو كه باعث ورم شش و چركى در ريه مى شود؛ «ذات الأجرَاسِ» : مارى است سمّى كه از آن صداى زنگ شنيده مى شود و گونه هاى مختلفى دارد؛ «ابنُ ذَوَات» :
فرزندى از خانواده اى بزرگوار.
=الذَّاتِيّ-
منسوب به (الذَّات) است، شخصى؛ «ذاتِيًّا» : از پيش خود؛ «الحُكْمُ الذاتِيّ» : آزادى كشور كه حاكم بر خود بموجب قوانين ويژه ى بخود باشد.
=الذَّاخِر-
فا، چاق، فربه.