او را بى نياز كرد،- هُ علَى الأمرِ: آن امر را بروى ناگزير كرد،- هُ الَيهِ: او را به آن چيز ناچار كرد.
إيجَارًا [وجر] هُ الوَجُورَ: دارو را به دهان او ريخت،- هُ الرَّمْحَ: نيزه را بر دهان او زد.
=الأَوْجَرَ-
م وَجْرَاء [وجر] : ترسو، بيمناك.
=أَوْجَزَ-
إيجَازًا [وجز] الكلامُ: سخن كوتاه شد،- الْكَلَامَ و فِى الْكَلَامِ: سخن را كوتاه كرد،- العَطِيَّةَ: عطا را با شتاب داد.
=أَوْجَسَ-
ايْجَاسًا [وجس] الرجُلُ: آن مرد چيزى را در دل خود احساس كرد،- تِ الأُذُنُ:
گوش صدائى شنيد.
=الأَوْجَس-
[وجس] : اندكى خوراك و نوشيدنى.
=أَوْجَعَ-
إيجَاعًا [وجع] هُ: او را دردناك ساخت،- في العَدُوَّ: دشمن را سرسختانه زد.
=الأَوْجَع-
[وجع] : دردناكتر. (اين واژه اسم تفضيل شاذّ است زيرا از اوْجَعَ فعل رباعى گرفته شده است) .
=أَوْجَفَ-
إيجَافًا [وجف] الفرسَ: اسب را وادار به شتاب كرد،- البَابَ: درب را بست،- الشّي ءَ: آن چيز را تكان داد و آشفته و لرزان كرد.
=أَوْجَلَ-
إيجَالًا [وجل] هُ: او را ترسانيد.
=الأَوْجَل-
[وجل] : ترسو. (مؤنث اين كلمه(وَجِلَة است نه وَجْلَاء) .
=الأَوْجَن-
م وَجْنَاء [وجن] : كوه بزرگ و سخت، آنكه گونه هاى برآمده دارد.
=أَوْجَهَ-
إيجَاهًا [وجه] الرجُلَ: آن مرد را صاحب جاه و عزت كرد، او را با جاه و عزّت يافت، براى او چهره اى خوب ساخت، او را برگردانيد.
=الأَوْجَه-
[وجه] : اسم تفضيل است؛ «هو اوْجَهُ قَومِهِ» : او پر جاهترين قوم خود است.
=أَوْحَى-
إيحَاءً [وحي] الى فلانٍ: به سوى فلانى اشاره كرد، با او پنهانى و پوشيده سخن گفت، او را برانگيخت،- الكتابَ: كتاب را نوشت،- العَمَلَ: در آن كار شتاب كرد،- القَومُ: آن قوم فرياد زدند،- اللّهُ اليهِ بكذا: خداوند آن چيز را به او وحي كرد،- نفسَهُ: در دل او ترس راه يافت،- الدَّوَاءُ المَوْتَ: آن دار و مرگ را زودرس كرد،- الرجُلُ: آن مرد پس از نيازمندى بى نياز و داراى املاك شد.
=الأَوْحَى-
[وحي] : سريعتر، با شتاب تر.
=أَوْحَدَ-
إيحَادًا [وحد] هُ: او را تنها رها كرد، او را يگانه ى زمان خود كرد،- هُ لِلأَعْدَاءِ:
او را تنها بميان دشمن رها ساخت،- تِ الشّاةُ: گوسفند يك بره زائيد.
=الأَوْحَد-
[وحد] : وصف است از (الوَاحِد) ؛ «اللّهُ الأَوْحَد» : خداى يگانه،- ج أُحْدَان: آنكه بى همتا باشد؛ «اوْحَدُ اهْلِ زَمانِهِ» : بى همتا و يگانه ى عصر خود.
=أَوْحَرَ-
إيحَارًا [وحر] هُ: به او چيزى گفت تا وى را خشمگين كند.
=أَوْحَشَ-
إيحَاشًا [وحش] المكانُ: آن مكان خالى از مردم شد،- المكَانَ: آن مكان را خالى از مردم يافت،- الرّجُلَ: آن مرد را به وحشت انداخت،- الرّجُلُ: زاد و توشه ى آن مرد تمام شد، گرسنه شد.
=أَوْحَلَ-
إيحَالًا [وحل] هُ: او را در گل و لاى انداخت،- هُ شَرًّا: او را به شرّ و دردسر انداخت.
=أَوَدَ-
-أودًا: آن چيز كج و خميده شد.
=الأَوَد-
كجى؛ «قَوَّمَ اوَدَهُ» : كجى آنرا راست كرد، سختى و خستگى، فقر و بينوائى، روزى يا مزد؛ «قامَ بِأوَدِ عَائِلَتِهِ» : به تهيه رزق و روزى خانواده بخود پرداخت.
=الأَوِد-
م أَوْدَاء: خميده ى كج.
=الأَوَدُّ-
ج أَوَدُّون [ودّ] : اسم تفضيل است بمعناى دوست دارتر.
=أَوْدَى-
إيدَاءً [ودي] : نابود شد،- بهِ المَوْتُ:
مرگ او را برد،- بِالشي ءِ: آن چيز را برد.
=الأَوْدَة-
[أود] : بار كه آنرا حمل كنند.
=أَوْدَسَ-
إيدَاسًا [ودس] تِ الارضُ: زمين روى خود را با گياه پوشانيد.
=أَوْدَعَ-
إيدَاعًا [ودع] هُ الشي ءَ: آن چيز را به او داد تا نزد وى وديعه باشد،- هُ السِّرَّ: راز را به او گفت و از او خواست تا آنرا پنهان بدارد،- هُ السجْنَ: او را به زندان افكند،- كتابَهُ كذا: در نامه ى خود چنين نوشت،- الكَلامَ مَعْنى حسَنًَا: در سخن معناى نيكو آورد.
=الأَوْدَع-
[ودع] (ح) : كلاكموش- موش صحرائى.
=أَوْدَقَ-
إيدَاقًا [ودق] تِ السماءُ: آسمان باريد.
=الأَوْدَن-
[ودن] : نرم، صاف.
=أَوْذَمَ-
إيذَامًا [وذم] الدلوَ: دوال دلو را بست يا براى آن دوال ساخت.
=أَوْرَى-
إيرَاءً [وري] الزنْدُ: آتش زنه آتش برآورد.
=اوْرَاقَّ-
يَوْرَاقُّ ايريقَاقًا [ورق] العنبُ: انگور رنگ بخود گرفت.
=الأُوْرَانيوم-
(ك) : اورانيوم، ماده ايست شيميائى كه در ساختن گونه اى از بمبهاى اتمى بكار مى رود.
=أَوْرَثَ-
إيرَاثًا [ورث] هُ: براى او ميراث تعيين كرد،- فُلانًا مَالًا: براى فلانى مالى به ارث گذارد،- هُ السَّقَمَ: از او بيمارى گرفت،- هُ الشي ءَ: آن چيز را در پى آن آورد،- هُ الحُزْنُ هَمًّا: اندوه باعث آزردگى او شد،- المطرُ النَّبَاتَ نِعْمَةً: باران بر گياهان موجب فراخى نعمت شد،- ولَدَهُ: كسى را در ميراث خود با فرزندش شريك نكرد.
=أَوْرَخَ-
إيرَاخًا [ورخ] العجينَ: خمير را نرم كرد.
=أَوْرَدَ-
إيرَادًا [ورد] هُ: او را به آبشخور درآورد،- البَضَائِعَ: كالاها را از خارج به داخل كشور وارد كرد. ضد اين واژه (أصدَرَ) است،- هُ الماءَ: او را به سوى آب برد،- الكلامَ: به سخن آمد و آنرا بيان كرد،- الشي ءَ: آن چيز را بيان كرد،- عليهِ الخَبَرَ: داستان را براى او گفت.
=أَوْرَسَ-
إيرَاسًا [ورس] الشجرُ: درخت برگ