فهرس الكتاب

الصفحة 685 من 1009

=الفِطَحْل-

ج فَطَاحِل [فطحل] : سيل بزرگ؛ «جَمَلٌ فِطَحْلٌ» : شتر درشت و فربه «زَمَنُ الفِطَحْل» : تاريخ باستان دور و گويند به معناى دَهر است قبل از خلقت انسان؛ «فَطَاحِلُ العُلَماءِ» : بزرگان دانش.

=فَطَرَ-

-فَطْرًا الشي ءَ: آن چيز را دو نيم كرد،- نَابُ الْبَعير: دندان شتر درآمد،- العجينَ: از خمير فطير نان پُخت،- فَطْرًا و فِطْرًا و فُطُورًا الصّائِمُ: روزه دار افطار كرد،- فَطْرًا الأَمْرَ:

كار را اختراع كرد و ساخت.

=فُطِرَ-

على: بر چيزى عادت كرد، تمايل طبيعى به چيزى داشت.

=فَطَّرَ-

تَفْطِيرًا [فطر] الشي ءَ: آن را شكافت و به دو نيم كرد،- الصَّائِمَ: روزه دار را وادار به افطار نمود، به روزه گير افطارى داد.

=الفُطْر-

لغتى است در (الفِطْر) ، آنچه از گياهان كه باز شوند،- (ن) : نوعى گياه است كه بطور طبيعى بر روى شاخه هاى درخت يا زمين روئيده مى شود، نوعى ديگر از گياه است سفيد رنگ مُتمايل به تيره كه خوشبو و قابل خوردن است.

=الفَطْر-

مص،- ج فُطُور: شكاف و شكستگى.

=الفِطْر-

مص، دانه انگور كه تازه برآمده باشد؛ (عيدُ الفِطْر) : عيد فطر، عيد مسلمانان پس از پايان ماه رمضان كه مُطابق با روز اوّل ماه شوال است.

=الفُطْرَة-

شكاف، واحد (الفُطْر) است.

=الفِطْرَة-

ج فِطَر: صفت طبيعى هر موجودى در آغاز خلقت و آفرينش، صفت، سرشت، دين، سنّت، اختراع و ساختن.

=فَطَسَ-

-فُطُوسًا: بدرود زندگى گفت، مُرد.

=فَطِسَ-

-فَطَسًا: استخوان بينى او فرو رفت، نتوانست نفس بكشد.

=فَطَّسَ-

تَفْطِيسًا [فطس] هُ: او را تلف كرد، كُشت.

=الفَطْسَاء-

مؤنّث (الأَفْطَس) است.

=الفَطَسَة-

فرورفتگى استخوان بينى.

=فَطَمَ-

-فَطْمًا الولدَ: بچّه را از شير گرفت،- هُ عَنْ العَادةِ: عادت او را ترك داد،- الْحَبْلَ: ريسمان را بريد.

=فَطَّمَ-

تَفْطِيمًا [فطم] الشجرُ: ميوه اى بر روى درخت نماند،- المَوسِمُ: فصل و موسم چيزى پايان يافت، (اين تعبير در زبان متداول رايج است) .

=فَطَنَ-

-فَطْنًا و فِطْنًا و فُطْنًا و فَطَنًا و فُطُنًا و فِطْنَةً و فَطَانَةً و فِطَانَةً و فُطُونَةً و فَطَانِيَةً و فِطَانِيَةً للأمرِ و بهِ و إليهِ: به آن چيز پى بُرد، آن را دانست و شناخت.

=فَطِنَ-

-مرادف (فَطَنَ) است.

=فَطُنَ-

مرادف (فَطَنَ) است.

=فَطَّنَ-

تَفْطِينًا [فطن] هُ بالأَمر و لهُ و إليهِ: او را فهمانيد و دانا كرد،- التلميذَ: دانش آموز را باهوش و دانا كرد.

=الفَطْن-

ج فُطْن و فُطُن: به معناى (الفاطِن) است.

=الفَطُن-

ج فُطْن و فُطُن: مترادف (الفَاطِن) است.

=الفَطِن-

ج فُطْن و فُطُن: مترادف (الفَاطِن) است.

=الفِطْنَة-

ج فِطَن: مهارت و فهميدن.

=الفُطُور-

آنچه از غذا كه در آغاز و يا نيمه روز خورند. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=الفَطُور-

غذاى صبحانه.

=الفَطُورِيّ-

مرادف (الفَطُور) است.

=الفَطُون-

ج فُطْن و فُطُن: مرادف (الفَاطِنَ) است.

=الفَطِير-

شير به هنگام دوشيدن از پستانِ دام، آنچه كه براى بدست آوردن آن شتاب شود؛ «رأيٌ فَطيرٌ» : امرى بديهى كه نياز بديدن ندارد؛ «عَجينٌ فَطيرٌ» : خميرى كه هنوز جا نيفتاده باشد؛ «خُبْزٌ فطيرٌ» : نان تازه؛ «عيدُ الفَطير» : يكى از اعياد يهود است.

=الفَطِيرَة-

ج فَطَائِر (ط) : نان لقمه اى، خمير آغشته به چربى يا روغن زيتون.

=الفَطِيم-

ج فُطُم: مرادف (المَفْطُوم) است.

=الفَطِين-

ج فُطُن: مرادف (الفاطِنَ) است.

=فَظَّ-

-فَظَاظَةً و فِظَاظًا و فَظَظًا [فظّ] : خشن و بد اخلاق شد،-- فظًّا: از آب ذخيره شده در شكنبه شتر در بيابان خشك آشاميد.

=الفَظّ-

[فظّ] : مص،- ج افْظَاظ: مرد سنگدل و بد زبان و بد اخلاق، ج فِظَاظ و فُظُوظ: آبى كه در شكنبه شتر ذخيره شود و به هنگام تشنگى در بيابان با پاره كردن شكم شتر آن را مى نوشند،- (ح) : نوعى گُراز ماهى يا فيل ماهى دريائى كه به خوك شباهت دارد.

=فَظِعَ-

-فَظَعًا فلانٌ بالأمر و من الأَمر: كار بر او سخت شد و قابل تحمّل نبود،- الإِنَاءُ:

ظرف پُر شد.

=فَظُعَ-

-فَظَاعَةً الأَمرُ: زشتى و پليدى چيزى باندازه اى زياد شد كه از حد گذشت.

=فَظَّعَ-

تَفْظِيعًا [فظع] الأَمرَ: كار را سخت و ناروا كرد، در پليدى و زشتى كار اصرار ورزيد.

=الفَظِع-

«أمرٌ فَظِعٌ» : كار بسيار زشت كه بىندازه ناپسند باشد.

=الفَظِيع-

«أَمْرٌ فظيعٌ» : مرادف (فَظِعٌ) است.

=الفَعَال-

كار نيك، كرم و بخشش. اين كلمه در خير و شرّ نيز بكار برده مى شود.

=الفِعَال-

جمع فِعْل است، كارى كه كنندگان بسيار داشته باشد «فِعالُ الفأسِ» :

دسته تيشه.

=الفَعَّال-

نافذ و مؤثّر، آن كه بسيار كار كند.

=الفَعَّالِيَّة-

پُركارى و فعاليّت.

=فَعَلَ-

-فَعْلًا: انجام داد، مرادف (عَمِلَ) است.

=فَعَّلَ-

تَفْعِيلًا [فعل] البيتَ الشعْريَّ: بيت شعر را تقطيع و وزن آن را با (ف ع ل) پيدا كرد.

=الفِعْل-

ج فِعَال و أَفْعَال و جج أَفَاعِيل: مرادف (العَمَل) است، اسم است از (فَعَلَ) ؛ (فِعْلًا وَ بِالفِعْل) : در واقع، در حقيقت.

=الفَعْلَة-

اسم مرة از (فَعَلَ) است؛ «كانَتْ مِنْهُ فَعْلَةٌ حَسَنَةٌ او سَيِّئَةٌ» : كارى كرد كه

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت