فهرس الكتاب

الصفحة 746 من 1009

است.

=كَسَرَ-

-كَسْرًا العودَ و كلَّ صُلْب: چوب يا هر چيز سخت را شكست،- الْعَسْكَرَ: لشكر را شكست داد،- الوَصِيَّة: وصيّت را نقض كرد و با آن مخالفت نمود،- الشِّعْرَ: وزن شعر را درست ادا نكرد،- الحَرْفَ: حرف را حركت كَسْرِه داد،- الوِسَادَةَ: بالش را تا كرد و بر آن تكيه داد،- مِنْ طَرْفِهِ او عَلى طَرفِهِ:

تكه اى از آن را شكست،- فُلانًا عَنْ مُرادِهِ: او را از خواسته اش باز داشت،- مِنْ حِدَّتِهِ: از خشم وى كاست و او را آرام نمود،- المتَاعَ: متاع را به تدريج فروخت،- الطَّائِرُ جناحَيْهِ: پرنده بالهاى خود را براى نشستن جمع كرد،- كُسُورًا الطَّائِرُ: پرنده بالهاى خود را براى فرونشستن جمع كرد.

=كَسِرَ-

-كَسَرًا: سُست و تنبل شد.

=كَسَّرَ-

تَكْسِيرًا [كسر] : مُرادف (كَسَرَ) است و تشديد براى مبالغه مى باشد،- الكِلمَة: كلمه را با تغيير بناى آن جمع مكسر نمود و اين از اصطلاحات علم صرف مى باشد،- تِ الْمِرآةُ و نحوُها النُّورَ عَلى كَذا:

آئينه و يا مانند آن نور را برگردانيد.

=الكَسْر-

مص،- حركتى است كه با اين علامت «-» زير حرف قرار مى گيرد، كم، اندك،- ج كُسُورٌ و حج كُسُورات (ع ح) : در علم حساب عبارت از عددى است كه كمتر از يك واحد باشد مانند يك سوّم و يك چهارم از عدد صحيح،- ج اكْسَار و كُسُور: جُزئى از عضو بدن يا قسمتى از استخوان كه گوشت روى آن را پوشانيده باشد، جانب و كرانه خانه، ناحيه، دامنه پائين چادر يا آن قسمت از خيمه كه بر روى زمين افتد،- عِنْدَ الأَطِبَّاء: و در اصطلاح پزشكى جدا شدن مهره هاى استخوان بگونه اى كه به دو قسمت يا قسمتهاى بزرگ جدا شده باشد و آن را (كاسر) گويند.

=الكِسْر-

ج أَكْسار و كُسُور: جزئى از عضو يا استخوان كه گوشت روى آن را پوشانيده باشد، جانب خانه، ناحيه، قسمت پائين پرده درب چادر (خيمه) كه بر روى زمين افتاده باشد.

=كَسْرَى-

ج أَكَاسِرَة و أكَاسِر و كَسَاسِرَة و كُسُور:

مُرادف كسرى است- اين كلمه فارسى است.

=كِسْرَى-

ج أَكَاسِرَة و أَكَاسِر و كَسَاسِرَة و كُسُور:

لقب پادشاهان ايران باستان- اين كلمه فارسى است به معناى خسرو.

=الكَسْرَة-

ج كَسَرَات: اسم مرة از (كَسَرَ) است، فرار و گريز.

=الكِسْرَة-

ج كِسَر و كِسْرَات و كِسَرَات: يك پاره از چيزى كه شكسته شده باشد.

الكَسْرَوِيّ: منسوب به (كسرى) است.

الكِسْرَوِيّ: منسوب به (كسرى) است.

=كَسَعَ-

-كَسْعًا هُ: او را راند، براى گريزاندنش در پى او روان شد،- به او اردنگ زد،- السَّفِينَةَ فِى الْبَحْر: كشتى را در دريا بحركت در آورد و راه بُرد،- تِ الخَيْلُ بِاذْنَابِها: اسبها دُمهاى خود را ميان پاى خود قرار دادند.

=الكُسْعَة-

گاوهاى شخم زن و كارى، الاغها، برده گان،- ج كُسَع: نشانه هاى سفيد در جبهه هر چيزى، پرهاى سفيد زير دُمِ پرنده.

=كَسَفَ-

-كَسْفًا اللّهُ الشمسَ أو القمَر: خداوند خورشيد و ماه را پوشانيد،- الشَّى ءَ: آن چيز را پوشانيد،- بَصَرَهُ: چشم خود را فرو خوابانيد،- تِ الشَّمْسُ النجُومَ: روشنايى خورشيد بر نور ستارگان غالب شد،- هُ الحُزْنُ و غَيْرُهُ: غم و اندوه و جز آن او را گرفته و غمگين كرد،- الثّوبَ: پيراهن را بريد،- كُسُوفًا تِ الشَّمْسُ: خورشيد گرفت و كُسوف كرد،- وَجْهُهُ: چهره اش عبوس و گرفته شد،- تْ حالُهُ: حال او بد شد،- بالُهُ: دلش از حادثه بدى گواهى داد و نااميد شد،- أَمَلُهُ:

اميد او از آنچه آرزو داشت بريده شد.

=كَسِلَ:- كَسَلًا: تنبل و سست شد.

الكَسِل: تنبل، مُرادف (الْكَسْلَان) است.

=الكَسْلَى-

مؤنّث (الْكَسْلَان) است.

=الكَسْلَان-

ج كُسَالَى و كَسَالَى و كِسَالَى و كَسْلَى و كَسَالِي: آنكه تنبلى كند و از كارى كه بايد انجام دهد شانه خالى كند.

=الكَسْلَانة-

مؤنّث (الْكَسْلَان) است.

=الكَسِلَة-

مؤنّث (الْكَسِلْ) است.

=الكَسْم-

عند العامَّة: اندام متناسب، «فُلَانَةُ جَميلَةُ الكَسْم» : آن زن داراى اندامى زيبا و متناسب و بدون عيب است. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

الكَسُوب: مُرادف (الْكَسَّاب) است.

=الكُسْوَة-

ج كُسىً [كسو] : لباس، پوشاك، جامه.

=الكِسْوَة-

ج كِسىً [كسو] : مُرادف (الكُسْوَة) است.

=الكُسُور-

«كُسُورُ الأَوديةِ» : راهها و پيچ و خمهاى دره (اين كلمه مفرد ندارد) .

=الكَسُول-

مُرادف (الكَسْلَان) است، صفتى است براى دختر ناز پرورده كه جاى خود را ترك نكند.

=كَسِيَ-

-كَسًا [كسو] الثوبَ: جامه را پوشيد،- كَسَاءً: بزرگوار و گرامى شد.

=كُسِيَ-

-كَسًا [كسو] الثوبَ: جامه را پوشيد.

=الكَسِيبَة-

آنچه كه بدست آيد و كسب شود.

=الكَسِيح-

آنكه دست و پايش ناتوان و فلج شده باشد، مُرادف (الأَكْسَح) است.

=الكُسَيْح-

مُرادف (الْأَكْسَحُ) است.

=الكَسِيد-

كالاى نامرغوب و بى رونق و بى مشترى.

=الكَسِير-

ج كَسْرَى و كَسَارَى: شكسته.

=كَشَّ-

-كَشًّا و كَشِيشًا [كشّ] الزندُ: صداى بر افروختن شعله آتش از آتش زنه شنيده شد،- تِ الجَرَّةُ: كوزه مي به جوش آمد،- الجَمَلُ: شتر اوّلين بانگ را از خود برآورد،- تِ الحَيَّةُ: مار از پوست خود صدا در آورد نه از دهانش،- تِ الْبَقَرَةُ: گاو بانگ برآورد،- كَشًّا الرَّجُلَ وَ غَيْرَهُ: آن مرد را راند و دور ساخت،- الدِّيكُ: خروس ناتوان شد و از خروسى ديگر گريخت،- الدَّجَاجَةَ: مرغ را

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت