است.
-كَسْرًا العودَ و كلَّ صُلْب: چوب يا هر چيز سخت را شكست،- الْعَسْكَرَ: لشكر را شكست داد،- الوَصِيَّة: وصيّت را نقض كرد و با آن مخالفت نمود،- الشِّعْرَ: وزن شعر را درست ادا نكرد،- الحَرْفَ: حرف را حركت كَسْرِه داد،- الوِسَادَةَ: بالش را تا كرد و بر آن تكيه داد،- مِنْ طَرْفِهِ او عَلى طَرفِهِ:
تكه اى از آن را شكست،- فُلانًا عَنْ مُرادِهِ: او را از خواسته اش باز داشت،- مِنْ حِدَّتِهِ: از خشم وى كاست و او را آرام نمود،- المتَاعَ: متاع را به تدريج فروخت،- الطَّائِرُ جناحَيْهِ: پرنده بالهاى خود را براى نشستن جمع كرد،- كُسُورًا الطَّائِرُ: پرنده بالهاى خود را براى فرونشستن جمع كرد.
-كَسَرًا: سُست و تنبل شد.
تَكْسِيرًا [كسر] : مُرادف (كَسَرَ) است و تشديد براى مبالغه مى باشد،- الكِلمَة: كلمه را با تغيير بناى آن جمع مكسر نمود و اين از اصطلاحات علم صرف مى باشد،- تِ الْمِرآةُ و نحوُها النُّورَ عَلى كَذا:
آئينه و يا مانند آن نور را برگردانيد.
=الكَسْر-
مص،- حركتى است كه با اين علامت «-» زير حرف قرار مى گيرد، كم، اندك،- ج كُسُورٌ و حج كُسُورات (ع ح) : در علم حساب عبارت از عددى است كه كمتر از يك واحد باشد مانند يك سوّم و يك چهارم از عدد صحيح،- ج اكْسَار و كُسُور: جُزئى از عضو بدن يا قسمتى از استخوان كه گوشت روى آن را پوشانيده باشد، جانب و كرانه خانه، ناحيه، دامنه پائين چادر يا آن قسمت از خيمه كه بر روى زمين افتد،- عِنْدَ الأَطِبَّاء: و در اصطلاح پزشكى جدا شدن مهره هاى استخوان بگونه اى كه به دو قسمت يا قسمتهاى بزرگ جدا شده باشد و آن را (كاسر) گويند.
=الكِسْر-
ج أَكْسار و كُسُور: جزئى از عضو يا استخوان كه گوشت روى آن را پوشانيده باشد، جانب خانه، ناحيه، قسمت پائين پرده درب چادر (خيمه) كه بر روى زمين افتاده باشد.
=كَسْرَى-
ج أَكَاسِرَة و أكَاسِر و كَسَاسِرَة و كُسُور:
مُرادف كسرى است- اين كلمه فارسى است.
=كِسْرَى-
ج أَكَاسِرَة و أَكَاسِر و كَسَاسِرَة و كُسُور:
لقب پادشاهان ايران باستان- اين كلمه فارسى است به معناى خسرو.
=الكَسْرَة-
ج كَسَرَات: اسم مرة از (كَسَرَ) است، فرار و گريز.
=الكِسْرَة-
ج كِسَر و كِسْرَات و كِسَرَات: يك پاره از چيزى كه شكسته شده باشد.
الكَسْرَوِيّ: منسوب به (كسرى) است.
الكِسْرَوِيّ: منسوب به (كسرى) است.
=كَسَعَ-
-كَسْعًا هُ: او را راند، براى گريزاندنش در پى او روان شد،- به او اردنگ زد،- السَّفِينَةَ فِى الْبَحْر: كشتى را در دريا بحركت در آورد و راه بُرد،- تِ الخَيْلُ بِاذْنَابِها: اسبها دُمهاى خود را ميان پاى خود قرار دادند.
=الكُسْعَة-
گاوهاى شخم زن و كارى، الاغها، برده گان،- ج كُسَع: نشانه هاى سفيد در جبهه هر چيزى، پرهاى سفيد زير دُمِ پرنده.
=كَسَفَ-
-كَسْفًا اللّهُ الشمسَ أو القمَر: خداوند خورشيد و ماه را پوشانيد،- الشَّى ءَ: آن چيز را پوشانيد،- بَصَرَهُ: چشم خود را فرو خوابانيد،- تِ الشَّمْسُ النجُومَ: روشنايى خورشيد بر نور ستارگان غالب شد،- هُ الحُزْنُ و غَيْرُهُ: غم و اندوه و جز آن او را گرفته و غمگين كرد،- الثّوبَ: پيراهن را بريد،- كُسُوفًا تِ الشَّمْسُ: خورشيد گرفت و كُسوف كرد،- وَجْهُهُ: چهره اش عبوس و گرفته شد،- تْ حالُهُ: حال او بد شد،- بالُهُ: دلش از حادثه بدى گواهى داد و نااميد شد،- أَمَلُهُ:
اميد او از آنچه آرزو داشت بريده شد.
=كَسِلَ:- كَسَلًا: تنبل و سست شد.
الكَسِل: تنبل، مُرادف (الْكَسْلَان) است.
=الكَسْلَى-
مؤنّث (الْكَسْلَان) است.
=الكَسْلَان-
ج كُسَالَى و كَسَالَى و كِسَالَى و كَسْلَى و كَسَالِي: آنكه تنبلى كند و از كارى كه بايد انجام دهد شانه خالى كند.
=الكَسْلَانة-
مؤنّث (الْكَسْلَان) است.
=الكَسِلَة-
مؤنّث (الْكَسِلْ) است.
=الكَسْم-
عند العامَّة: اندام متناسب، «فُلَانَةُ جَميلَةُ الكَسْم» : آن زن داراى اندامى زيبا و متناسب و بدون عيب است. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
الكَسُوب: مُرادف (الْكَسَّاب) است.
=الكُسْوَة-
ج كُسىً [كسو] : لباس، پوشاك، جامه.
=الكِسْوَة-
ج كِسىً [كسو] : مُرادف (الكُسْوَة) است.
=الكُسُور-
«كُسُورُ الأَوديةِ» : راهها و پيچ و خمهاى دره (اين كلمه مفرد ندارد) .
=الكَسُول-
مُرادف (الكَسْلَان) است، صفتى است براى دختر ناز پرورده كه جاى خود را ترك نكند.
=كَسِيَ-
-كَسًا [كسو] الثوبَ: جامه را پوشيد،- كَسَاءً: بزرگوار و گرامى شد.
=كُسِيَ-
-كَسًا [كسو] الثوبَ: جامه را پوشيد.
=الكَسِيبَة-
آنچه كه بدست آيد و كسب شود.
=الكَسِيح-
آنكه دست و پايش ناتوان و فلج شده باشد، مُرادف (الأَكْسَح) است.
=الكُسَيْح-
مُرادف (الْأَكْسَحُ) است.
=الكَسِيد-
كالاى نامرغوب و بى رونق و بى مشترى.
=الكَسِير-
ج كَسْرَى و كَسَارَى: شكسته.
=كَشَّ-
-كَشًّا و كَشِيشًا [كشّ] الزندُ: صداى بر افروختن شعله آتش از آتش زنه شنيده شد،- تِ الجَرَّةُ: كوزه مي به جوش آمد،- الجَمَلُ: شتر اوّلين بانگ را از خود برآورد،- تِ الحَيَّةُ: مار از پوست خود صدا در آورد نه از دهانش،- تِ الْبَقَرَةُ: گاو بانگ برآورد،- كَشًّا الرَّجُلَ وَ غَيْرَهُ: آن مرد را راند و دور ساخت،- الدِّيكُ: خروس ناتوان شد و از خروسى ديگر گريخت،- الدَّجَاجَةَ: مرغ را