گرفت.
-دَهَسًا المكانُ: آن مكان نرم و هموار شد نه داراى شن ريزه بود و نه خاك و گل داشت.
=الدَّهْس-
گياهى كه هنوز رنگ آن بخوبى سبز نشده باشد، زمينى كه بر آن رنگهاى زمين و گياه نباشد.
=الدَّهْسَاء-
مؤنث (الأَدْهَس) است.
=دَهِشَ-
-دَهَشًا: حيران و شگفت زده شد.
=دُهِشَ-
مترادف (دَهِشَ) است.
=الدَّهِش-
حيران و سرگردان.
=الدَّهْشَان-
مترادف (الدهِش) است.
=الدَّهْشَة-
شگفتى، تعجب، حيرت، سرگردانى.
=دَهَقَ-
-دَهْقًا الكأْسَ: جام را پر كرد،- الماءَ: آب را با تندى خالى كرد،- الشي ءَ: آن چيز را شكست و بريد.
=الدَّهَق-
دوباره چوب يا كند كه بر پاى گناهكاران بندند.
=الدُّهْقَان-
ج دَهَاقِنة و دَهَاقِين: مترادف (الدِّهْقان) : دِهگان است. اين واژه فارسى است.
=الدِّهْقان-
ج دَهَاقِنة و دَهَاقِين: رئيس روستا، بازرگان، بزرگ ده. اين واژه فارسى است؛ «دَهَاقِين السياسة» : رهبران سياسى.
=دَهْقَنَ-
دَهْقَنَةً القومُ فلانًا: آن قوم فلانى را دِهگان برگزيدند.
=الدَّهْقَنَة-
رياست اقليم. اين واژه فارسى است.
=دَهَكَ-
-دَهْكًا الشي ءَ: آن چيز را شكست، آن چيز را سابيد و آرد كرد،- الأرضَ: زمين را كوبيد.
=الدَّهْلِيَة-
(ن) : نام گياهى است گوناگون از تيره ى مركبات لوله اى. برگهاى اين گياه روبروى هم قرار دارند و شكوفه هاى آن درشت و رنگارنگ است.
=الدِّهْلِيز-
ج دَهَالِيز: راهرو ميان درب و خانه، راه دراز و باريك؛ «ابناءُ الدهَالِيز» : كودكانى كه جمع آورى مى شوند. اين واژه فارسى است.
=دَهَمَ-
-دَهْمًا هُ الأمرُ: آن امر وى را فرا گرفت،- هُ: ناگهان بر او آمد، ناگهان بر او حمله ور شد.
=دَهِمَ-
-دَهْمًا هُ الأمرُ: آن امر بر او حادث شد.
=دَهَّمَ-
تَدْهِيمًا تِ النارُ القِدْرَ: آتش ديگ را سياه كرد.
=الدُّهْم-
سه شب آخر هر ماه قمرى.
=الدَّهْم-
ج دُهُوم: شماره ى بسيار، عدد بسيار.
=الدَّهْماء-
مؤنث (الأَدْهَم) است، ديگ، گروه مردم، شب بيست و نهم از ماههاى قمرى،- (ن) : گياه پهنى است كه با آن دباغى كنند؛ «حَدِيقَةٌ دَهْمَاء» : باغچه ى سرسبز و خرّم كه از بسيارى سبزه رو به سياهى زند.
=دَهَنَ-
-دَهْنًا و دَهْنَةً الرأسَ: عطر يا روغن يا مانند آنها را بر سر ماليد،- الشي ءَ: بر آن چيز رنگ روغنى ماليد، آن چيز را خيس كرد،- دَهْنًا هُ: او را خدعه و نيرنگ زد و خلاف آنچه را كه در باطن خود داشت آشكار نمود.
=دَهَّنَ-
تَدْهِينًا الشي ءَ: به معناى (دَهَنَهُ) است.
=الدُّهْن-
ج أَدْهَان و دِهَان: اسم است از (دَهَنَ الشي ءَ) هرگاه آنرا خيس كند، ماده ى چربى است كه به آسانى ذوب مى شود و در اعضاى گوناگون حيوانات يا نباتات يافت مى شود، «دُهْنُ الشي ءِ» : روغن چيزى؛ «دُهْنُ النَّخِيل» : روغنى است كه از درختان نخل در افريقاى استوائى و سنگال و گينا بدست مىيد.
=الدَّهْن-
مص رنگ آميزى با ماده اى رنگين، اندازه ى خيسى يا ترى زمين كه از باران پديد آيد.
=الدِّهْن-
من الحيوان: پيه يا دنبه ى گوسفند و مانند آن.
=الدَّهْنَاء-
(ن) : برگ گياهى است سرخ رنگ كه با آن دباغى كنند.
=الدِّهْنة-
واحد (الدِّهن) است.
=الدُّهْنِيّ-
روغنى، چربى.
=دَهْوَرَ-
دَهْوَرَةً [دهور] الشي ءَ: آن چيز را پرتاب كرد و دور انداخت.
=الدَّهُون-
پُماد يا روغن كه براى درمان بر بدن مالند.
=دَهِيَ-
-دَهْيًا و دَهَاءَةً و دَهَاءً [دهي] : با زيركى و هشيارى به آن كار دست زد.
=دَوَى-
-دَوِيًّا [دوي] : آواز يا صداى بلندى از آن شنيده شد.
=دَوَّى-
تَدْوِيَةً [دوي] السحابُ: ابر صداى رعد شنوانيد،- الصوتُ: صداى بلندى از آن شنيده شد.
=الدَّوَى-
[دوي] : بيمار، احمق، آنكه هميشه ملازم جاى خود باشد. اين واژه در اصل مصدر است و همواره با يك لفظ بكار مى رود مانند «رجلٌ دَوًى و رجالٌ دَوًى و نساءٌ دَوًى» .
=الدُّوَاء-
ج أَدْوِية: مترادف (الدَّواء) است.
=الدَّوَاء-
ج أَدْوِيَة: دارو، آنچه كه بيمارى را با آن درمان كنند؛ «لِكُلِّ داءٍ دَوَاءُ» : براى هرگونه بيمارى داروئى هست.
=الدِّوَاء-
ج أَدْوِيَة: مترادف (الدَّواء) است.
=الدَّوَاة-
ج دَوًى و دُوِيّ و دِوِيّ و دَوَايَات: دوات مركب يا جوهر.
=الدُّوَاد-
[دود] (ح) : كرمهاى ريز.
=الدُّوَار-
[دور] (طب) : سرگيجه. اين بيمارى را در زبان متداول (الدَّوْخَة) گويند.
=الدَّوَار-
مترادف (الدُّوار) است.
=الدَّوَّار-
[دور] : آنكه بسيار دور زند يا رفت و برگشت داشته باشد؛ «بائعٌ دَوَّارٌ» :
فروشنده ى دوره گرد؛ «دَوّارُ الشمس» (ن) :
گل آفتاب گردان كه با حركت خورشيد تمايل كند، از تخمهاى اين گل گونه اى روغن بدست مىيد.
=الدُّوَّارة-
[دور] من الرأس: سرهاى گرد.
=الدَّوَّارة-
پرگار يا پرگال: ابزارى است دو شاخه براى كشيدن دايره و اندازه گيرى