، وزيد،- تِ الماشيةُ: ستوران چريدند.
مُرَادَّةً [ردّ] هُ في الكلام: سخن او را به خودش بازگردانيد،- هُ الشي ءَ: آن چيز را به او برگردانيد.
=رادَى-
مُرَادَاةً [ردي] عن القوم: از آن قوم با سنگ دفاع كرد،- الرَّجُلَ: با آن مرد مدارا كرد.
=الرَّادَار-
دستگاه رادار كه معمولا در جنگها بكار گرفته مى شود. اين واژه لاتين است.
=الرَّادَة-
[رود] : زنى كه به خانه هاى همسايگان خود رفت و آمد كند.
=الرَّادَّة-
[ردّ] : سود، فائدة.
=رادَفَ-
مُرادفةً [ردف] هُ: همسان او شد، جانشين وى گرديد.
=الرَّادِن-
(ن) : زعفران.
=الرَّادُودَة-
[ردّ] : گونه اى قفل درب كه از داخل خانه درب را با آن بندند بطوريكه از بيرون خانه باز نشود. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الرَّادِيكاليّ-
آنكه پيرو و منسوب به (الرّادِيكَالِيَّة) است.
=الرَّادِيكالِيَّة-
راديكاليسم. مكتبى است سياسى كه خواستار اصلاحات و تغييرات بنيادى سياسى و اجتماعى مى باشد.
=الرَّادْيُو-
راديو. اين واژه لاتين است.
=الرَّادْيولا-
(ن) : گياهى است زيبا از رسته ى كتّانيها كه در رملهاى نمناك مى رويد و داراى برگهاى ريز و شكوفه هاى سفيد است.
=الرَّادْيُوم-
(ك) : ماده ايست ساده كه از تجزيه اى اورانيوم بدست مىيد. راديوم، اين واژه لاتين است.
=رازَ-
-رَوْزًا [روز] الحجَر: سنگ را وزن كرد تا سنگينى آن را بيازمايد،- الدينارَ: دينار زر را وزن كرد تا عيار آن را بداند،- الرَّجُلَ: آن مرد را آزمود و از وى كسب اطلاع كرد،- الأرضَ: در آن زمين اقامت گزيد و آن را اصلاح كرد،- ما عندهُ: آنچه را كه نزد او بود از، وى خواست.
=الرَّاز-
ج رازَة [روز] : رئيس بنايان، معمار.
اصل اين واژه (رَائِزٌ) است.
=رازَى-
مُرَازَاةً [روز] هُ: او را آزمايش كرد يا آزمود. اين واژه مقلوب (راوَزَهُ) است.
=الرَّازح-
ج رُزَّح: شترى كه بر روى زمين فرو افتد و از فرط خستگى و لاغرى نتواند از جاى برخيزد.
=الرَّازِقيّ-
گونه اى انگور، مي.
=الرَّازِقيَّة-
مي.
=رازَمَ-
مُرَازَمَةً [رزم] بينهما: ميان آن دو را جمع كرد،- في المَطَاعِم: در خوردن غذاها بطور متناوب تناول كرد بدينگونه كه گاهى شير و گاهى گوشت خورد.
=الرَّازم-
ج رُزَّام: شترى كه از فرط لاغرى قيام نكند.
=الرَّازِيّ-
آنكه منسوب به شهر (ري) باشد.
=راسَّ-
مُرَاسَّةً [رسّ] هُ بالأَمرِ: در آن امر با وى به سخن پرداخت.
=راسَى-
مُرَاسَاةً [رسو] : هُ: در شِنا بر او چيره شد.
=الرَّاسِب-
من الرجال: مرد استوار، حكيم،- فِى الامْتِحَان: مردود در امتحان درس.
=الرَّاسِخ-
ثابت و استوار؛ «فلانٌ راسخٌ في العِلْمِ» : فلانى در دانش پُر مايه است.
=راسَغَ-
مُرَاسَغةً [رسغ] هُ: بهنگام گرفتن كشتى، مچ دست او را گرفت.
=راسَلَ-
مُراسَلةً [رسل] هُ في و على و بالأمر:
درباره ى آن امر به وى نامه نوشت.
=الرَّاسِم-
فا، آب روان.
=الرَّاسُوم-
ج رَوَاسِيم: مهر كه با گِل و مانند آن سرسبوى بزرگ و مانند آنرا مهر زنند، مهر چوبى كه با آن توده هاى گندم را در خرمن مهر كنند تا مورد دستبرد قرار نگيرد.
=الرَّاسِي-
[رسو] : ثابت و استوار.
=الرَّاسِيَات-
كوههاى پابرجا و استوار.
=الرَّاسِيَة-
ج رَوَاسٍ و راسِيَات [رسو] : مؤنث (الرَّاسِي) است؛ «قِدْرٌ رَاسِيَةٌ» : ديگ كه از بزرگى و تنومندى از جاى خود تكان نخورد و بر يك جاى ماند.
=رَاشَ-
-رَيْشًا [ريش] : توانگر و بى نياز شد، اموال و اثاث را گردآورى كرد،- هُ: او را كمك كرد و بى نياز گردانيد، وى را خورانيد و پوشانيد،- هُ مَالًا: به او مال داد،- مِنْ حَالِهِ: حال او را نيكو ساخت،- السَّهْمَ: بر روى تير پر قرار داد.
=راشَى-
مُرَاشَاةً [رشو] فلانًا: به او رشوه داد و با وى مدارا كرد.
=الرَّاشِح-
ج رَوَاشِح: فا، آب كه از لابلاى سنگ روان باشد، كوه كه پائين و پايه آن نم دار باشد، حشره اى كه بر روى زمين راه رود،- مِنَ الفِصْلان: بچه ى شتر كه در راه رفتن نيرومند باشد.
=الرَّاشِد-
فا، آنكه به سنّ رُشد و بلوغ رسيده باشد.
=راشَقَ-
مُرَاشَقَةً [رشق] هُ: بر يكديگر تيراندازى كردند، با هم مُسايرت كردند و راه رفتند.
=الرَّاشِن-
فا، طفيلى، انعام يا شاگردانه كه معمولًا به كارگر يا شاگرد سازنده ميدهند.
=الرَّاشُوم-
مهر چوبى كه با آن خرمنهاى گندم را مهر زنند.
=راصَدَ-
مُرَاصَدَةً [رصد] هُ: او را زير نظر گرفت و مراقبت كرد.
=الرَّاصِد-
ج رُصَّد و رَصَد: فا، ديده بان، پاسبان، نگهبان، شير.
=راضَ-
-رَوْضًا و رِيَاضَةً و رِيَاضًا [روض] المُهرَ:
اسب جوان را فرمانبردار كرد و آنرا راه رفتن آموخت.
=راضَى-
رِضَاءً و مُرَاضَاةً [رضو] الرجُلَ: از وى رضايت خواست، در رضايت و خوشنود ساختن بر آن مرد چيره شد.
=الرَّاضِب-
فا،- مِنَ الْمَطَر: باران درشت قطره و پياپي.
=راضَخَ-
مُرَاضَخَةً [رضخ] الشي ءَ: آن چيز را به اكراه به او داد،- منهُ شيئًا: از او چيزى بدست آورد و گرفت،- هُ: بر او سنگ انداخت.