اصلاحات ادارى.
ج إصْلَاحِيَّات [صلح] :
دار التأديب، زندان كودكان كه در آن اخلاق و حرفه كسبى و يا صنايع دستى به آنها آموزش دهند تا پس از آزادى به كار اشتغال ورزند.
=أَصْلَتَ-
إصْلَاتًا [صلت] السيفَ: شمشير را از غلاف بيرون كشيد.
=أَصْلَحَ-
إصْلَاحًا [صلح] الشي ءَ: آن چيز را اصلاح و نيكو گردانيد. اين واژه ضد (افْسَدَ) است،- بينهم: ميان آنها را اصلاح و آشتى داد،- اليهِ: به او احسان و نيكوئى كرد.
=اصَّلَحَ-
اصلَاحًا [صلح] القومُ: آن قوم با هم آشتى كردند.
=أَصْلَدَ-
إصْلَادًا [صلد] الزندُ: آتش زنه صدا داد ولى روشن نشد،- الرّجُلُ: بازوى آن مرد سخت و نيرومند شد،- الزَّندَ: آتش زنه را بصدا در آورد ولى روشن نشد،- الأرضُ:
زمين سفت و سخت شد.
=الأَصْلَع-
م صَلْعَاء، ج صُلْع و صُلْعَان [صلع] :
آنكه موى جلوى سر يا پيشانى او ريخته شده باشد.
=الأَصْلف-
ج أَصَالِف [صلف] : زمين سفت و سخت كه در آن چيزى نرويد.
=الأَصْلَمَ-
م صَلْمَاء، ج صُلْم [صلم] : آنكه به گونه طبيعى و مادرزادى گوشهايش بسان بريده باشد.
=الأَصْلىّ-
[أصل] : منسوب به (الأَصْل) است؛ «العَدَدُ الأَصْلِيّ» عدد اصلى.
=الأَصْلِيَّة-
مؤنث (الأصلِيّ) است؛ «الجَهاتُ الأصليَّة» : چهار طرف اصلى يعنى شمال، جنوب، شرق و غرب.
=أَصَمَّ-
إصْمَامًا [صمّ] : گوش او كر شد،- هُ: او را كر كرد يا وى را كر يافت،- القارورة: سر شيشه را بست،- دُعاؤُهُ: با قومى كر روبرو شد كه نه صداى او را مى شنيدند و نه بخواسته او پاسخ مى دادند.
=الأَصَمّ-
م صَمَّاء، ج صُمّ و صُمَّان [صمّ] : كريا آنكه حس شنوائى او كم شده و يا از بين رفته باشد،- (ع ح) : و در علم حساب به آن عكس مُنطَق گويند مانند 2، زيرا با آن نمى توان تلفظ نمود؛ «رَجُلٌ اصَمّ» :
مردى كه گوشش بدهكار حرفى نباشد و بى خيال به نداى كسى پاسخ ندهد.
=أَصْمَى-
إصْمَاءً [صمي] الصيدَ: شكار را با تير زد و در جا كشت.
=أَصْمَتَ-
إصْمَاتًا [صمت] ساكت شد و يا خاموش ماند،- هُ: او را خاموش كرد.
=أَصْمَدَ-
إصْمَادًا [صمد] اليهِ الأمرَ: امر را به او سپرد.
=الأَصْمَع-
م صَمْعَاء، ج صُمْع [صمع] : آنكه داراى گوش كوچك باشد،- ج صُمْعَان: پَر نرم و لطيف، شمشير برنده، دل پاك، آنكه به بالاترين مقام رسيده باشد، درختيكه ميوه داده ولى هنوز نرسيده است.
=الأَصْمَعَانِ-
[صمع] : دل پاك و رأي قاطع.
=أَصْمَغَ-
إصْمَاغًا [صمغ] تِ الشجرةُ: درخت صمغ داد،- الشِّدْقُ: آب دهان از فك او بسيار روان شد و كف از آن بر آمد.
=الأُصْمُوخ-
[صمخ] : سوراخ درونى گوش كه به سر مى رسد.
=أَصَنَّ-
إصْنَانًا [صنّ] : بد بوى شد،- الماءُ:
آب گنديد،- اللّحْمُ: گوشت گنديد و بد بوى شد،- الرّجُلُ: آن مرد ساكت شد، خشمگين شد، از روى تكبر بينى خود را بالا گرفت.
=الأَسَنّ-
[صنّ] : آنكه خود را به فراموشى زند.
=أَصْنَى-
إصْنَاءً [صني] النخلُ: نخل از ريشه خود دو نخل رويانيد.
=الأَصْنَاع-
[صنع] : جمع (الصِّنْع) است؛ «قومٌ اصْنَاعُ الأيدي» : مردمى كه در كار خود ماهرند.
=أَصْنَعَ-
إصْنَاعًا [صنع] الرجُلُ: كار را آموخت و استوار انجام داد، به ديگرى يارى كرد.
=اصْهَابَّ-
اصْهِيبَابًا [صهب] الشعَرُ: در موى سرخى يا بورى پديد آمد.
=اصْهَارَّ-
اصْهِيرَارًا [صهر] الحرباءُ: پشت حِرباء (گونه اى خزنده يا بوقلمون) در اثر تابش خورشيد درخشيد.
=اصْهَبَّ-
اصْهِبَابًا [صهب] الشعرُ: مترادف (اصْهَابَّ) است. الأَصْهَب- م صَهْبَاء، ج صُهب [صهب] : آنكه در سفيدى پوست او سرخى باشد،- (ح) : شير، روز سرد؛ «اصْهَبُ السبَال» : دشمن.
=أَصْهَرَ-
اصْهَارًا [صهر] هُ: او را به خود نزديك كرد،- بالقومِ و اليهِم و فيهم: داماد آن قوم شد.
=الأَصْوَر-
[صور] : آنكه كجى يا خميدگى داشته باشد.
=الأُصَيْبِيَة-
[صبو] : مصغر واژه (اصْبِيَة) جمع الصبِيّ مى باشد.
=الأَصْيَد-
م صَيْدَاء، ج صِيد [صيد] : شتر كه به بيمارى (الصَّيَد) دچار باشد. اين بيمارى باعث ريزش آب از بينى شتر شده بگونه اى كه سر خود را بالا مى گيرد و نمى تواند گردن خود را به چرخاند و تكان دهد، آنكه از روى خود بزرگ بينى سر خود را بالا گيرد، پادشاه كه از خود خواهى بسوى راست و چپ توجهى نمى كند،- (ح) : شير.
=الأَصِيص-
ج أُصُص: آنچه از ظرفها كه شكسته شده باشد، گلدان كه در آن نهال يا درخت گل بكارند.
=اصَّيَّفَ-
اصِّيافًا [صيف] المكانَ: بهنگام تابستان در آن مكان اقامت كرد.
=الأَصِيلَ-
ج آصَال و أَصَائِل و أُصُل و أُصْلَان:
آنكه از دودمانى بزرگ باشد، آنكه در امور خود شخصا و بدون وكيل تصرف كند، نيكو رأى و استوار، زمان ميان عصر و غروب.
الأَصِيلَة
: زني كه داراى اصل و نسب باشد؛ «جاؤوا بِأَصِيلَتِهِمْ» : آنها همگى آمدند.
=أَضَاءَ-
إضَاءَةً [ضوأ] البيتُ: خانه روشن شد،- البيتَ: خانه را روشن كرد.
=أَضاعَ-
إضَاعَةً [ضيع] هُ: آن را گم كرد، از دست داد،- صَوَابَهُ: كار درست را از