معناى برترى نيز مىيد مانند «هذا فَوْقَ ذاكَ» : اين برتر از آن است. و گاهى بصورت اسم به كار مى رود مانند «و اذا ذُكِرْتُ فَكُلُّ فَوقٍ دُونُ» ؛ «فَوْقَ العادة» : بر خلاف معمول.
ج فُوَق و أَفْوَاق [فوق] : نيش لب تير، گوشه زبان.
=الفَوْقانِيّ-
[فوق] : بالائى. اين كلمه متناقض (التَّحْتَانِي) است.
=الفُوقة-
ج فُوَق و فقًا [فوق] : جاى لب تير در زهِ كمان.
=الفُول-
[فول] (ن) : باقلاء، اين كلمه فارسى است.
=الفُولَاذ-
ج فَوَالِيذ [فلذ] (ك) : پولاد، فولاد- اين كلمه فارسى است.
=فَوِهَ-
-فَوَهًا: داراى دهان بزرگ گرديد بطوريكه دندانهايش آشكار شد.
=فَوَّهَ-
تَفْوِيهًا [فوه] هُ: او را دهان بزرگ كرد.
=الفُوه-
ادويه خوشبوى غذا،- ج أَفْوَاه:
دهان.
=الفَوَه-
گشادى دهان و نمايان شدن دندانها از ميان دو لب.
=الفُوَّه-
(ن) : گياهى است به نام (روناس) داراى ريشه هاى باريك و دراز به رنگ سُرخ كه از آن در رنگ آميزى نيز استفاده مى شود و همچنين نيز براى درمان بكار مى رود نام ديگر آن (عُروق الصَّبّاغين) است.
=الفَوْهاء-
مؤنّث (الأَفْوَه) است؛ «طَعْنَةُ فَوهَاء» : ضربه درشت و سخت.
=الفُوهة-
ج فُوهات من الوادي و الطريق و جَبَل النّار: دهانه دره و دشت و كوه آتشفشان.
=الفُوَّهَة-
سخن چينى و غيبت،- ج فُوَّهَات و افْوَاه و فَوَائِه: آغاز و ابتداى هر چيزى،- مِنَ الطّريق وَ الوَادِى و جبل النّار: دهانه دره و دشت و كوه آتشفشان.
از حروف جرّ است و از معانى آن: (1) ظرفيت است مانند «الماءُ في الكوز» : آب در كوزه است، «فِيمَا مَضى مِن الزَّمان» : در زمان گذشته؛ «فيما يلى» : در آينده؛ (2) مصاحبت مانند «جاءَ فِى الْقَوم و قُمْتُ فِى شُرُوق الشّمسِ» : با مردم آمد، با طلوع آفتاب برخاستم؛ (3) تَعليل مانند «قُتِلَ في ذَنْبِهِ» :
بعلت گناهش كشته شد؛ (4) مقايسه مانند «مَا عِلمي في بَحْرِهِ إلّا قَطْرة» : دانش من با مقايسه به درياى دانش او چيزى جز قطره اى نيست؛ (5) اسْتِعْلاء مانند «وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ في جُذوع النّخل» : شما را بر روى نخل به دار مى كشم؛ (6) مرادف (ب) مىيد مانند (انتَ بَصيرٌ في عَمَلِكَ»: به كار خود بصيرت دارى؛(7) مرادف (إلى) مىيد. مانند «رَدَّ يدهُ في جيبهِ» : دست خود را بسوى جيب خود برگردانيد؛ (8) مرادف (مِنْ) مىيد مانند «مَضَتْ عَلَيَّ ثلاثة أَشهر في ثَلاث سِنِين» : سه ماه از سه سال بر من گذشت.
=الفَيَّاح-
[فيح] : صيغه مبالغه بر وزن (فعّال) است، بخشنده؛ «رجُلٌ فَيَّاحٌ» : مرد بسيار بخشنده؛ «بَحْرٌ فيّاح» : درياى پر آب.
=الفَيَّاحَة-
[فيح] : مؤنث (الفيّاح) است.
=الفِيَارَانِ-
[فور] : دو شاخه فلزى ترازو كه زبانه ترازو در ميان آنهاست.
=الفَيَّاض-
[فيض] : پر آب؛ «نَهْرٌ فَيّاض» :
رودخانه پر آب؛ «رَجُلٌ فيّاض» : مرد بسيار بخشنده.
=الفَيَّال-
ج فَيَّالَة [فيل] : دارنده فيل، فيلبان.
=الفَيَالَة-
سستى رأي و انديشه.
=فَيَّأَ-
تَفْيِئَةً [فيأ] الشجرُ: درخت سايه داد،- تِ الرّياحُ الغصونَ: باد شاخه هاى درخت را تكان داد.
=الفَيْ ء-
[فيأ] : مص،- ج أَفْيَاء و فُيُوء: سايه، دسته اى از پرندگان، غنيمت، خراج.
=الفَيْئَة-
[فيأ] : اسم مرة از (فاءَ) است، برگشتن، زمان.
=الفِيئَة-
[فيأ] : اسم نوع از (فاءَ) است.
=الفَيْج-
ج فُيُوج [فيج] : خدمتگزار، پيك، فرستاده سلطان كه پياده رود، گروهى از مردم، زمين پست و فرو رفته.
=الفَيْجَن-
(ن) : گياهى است كه برگهاى آن بسان صعتر (پودينه) است نام ديگر آن (السَّذاب) : سَدَاب است. اين كلمه يونانى است.
=الفِيجِيتالِين-
گونه اى روغن نباتى است.
=فَيَّحَ-
تَفْيِيحًا [فيح] الشي ءَ: آن چيز را بى شمار پخش كرد.
=الفَيْح-
[فيح] : فراخى.
=الفَيَح-
[فيح] : فراخى.
=الفَيْحاء-
[فيح] : مؤنّث (الأَفْيَح) است، خانه بزرگ، لقب دمشق و بصره و طرابلس لبنان است.
=الفَيْد-
[فيد] : برگ زعفران.
=الفَيْرُوز-
فيروزه كه سنگى ارزشمند است. اين كلمه فارسى است.
=الفِيرُوز-
مُرادف (الفَيْروز) : فيروزه. اين كلمه فارسى است.
=الفَيْرُوزَج-
مرادف (الفَيْروز) : فيروزه. اين كلمه فارسى است.
=الفِيرُوْزَج-
مرادف (الفَيْروز) : فيروزه. اين كلمه فارسى است.
=الفِيزيُولُوجيَا-
فيزيولوژى: دانش و شناخت وظائف اعضاى بدن.
=الفِيسيُولُوجِيَا-
مرادف (الفِيزْيولوجيا) است.
=الفَيْصَل-
ج فَيَاصِل [فصل] : داور و قاضى، داورى كردن ميان حق و باطل، آنچه كه ميان امور را فاصله بخشد، شمشير برنده؛ «حُكْمٌ فَيْصَلٌ» : حكمى قاطع؛ «ضَرْبَةٌ فَيْصَلٌ» : ضربه نهايى.
=الفَيْض-
[فيض] : مص، مرگ،- ج فُيُوض وَ افْيَاض: بسيار؛ «اعْطَاهُ غَيْضًا مِنْ فَيْضٍ» : يعنى كمى از بسيار به او بخشيد؛ «رَجُلٌ فيضٌ» :
مردى كه خير او به همه مى رسد،- مِنَ الْخَيل: اسب تندرو و تيزرو.
=الفَيَضَان-
[فيض] : مص؛ «فَيَضَانُ النِّيل» :
بالا آمدن آب رودخانه نيل در مصر و فرو ريختن آن به زمينهاى مُجاور.