تَحْقِيرًا هُ: او را خوار و تحقير كرد.
=حَقَّقَ-
تَحْقِيقًا [حقّ] هُ: آن را تأكيد كرد، واجب كرد،- القولَ او الظنَّ: آن گفتار يا گمان را تصديق كرد،- معه: از او بازپرسى كرد، استنطاق كرد.
=حَقِلَ-
-حَقَلًا و حَقْلَةً البعيرُ أو الفرسُ: شتر يا اسب بعلت خوردن خاك به بيمارى دل درد دچار شد.
=الحَقْل-
ج حُقُول: كشتزار تا زمانيكه سر سبز باشد، سرزمين حاصلخيز كه در آن كشت كنند،- من صَفحة الكتَاب: پاورقى يا شرح و تعليق در حاشيه ى صفحه ى كتاب؛ «حَقْلُ الزَّيتِ» يا «حَقْلُ النَّفْطِ» : چاه زيرزمينى نفت يا پترول، منطقه اى از زمين كه در آن نفت اكتشاف شود؛ «حُقول التّجارِب» : اماكن و جايگاههاى آزمايش؛ «حُقُول البترولِ» : منابع زير زمينى نفت.
=الحِقْل-
(طب) : دردى است كه در شكم شتر يا اسب بر اثر خوردن گياه خاك آلوده پديد مىيد.
=الحَقْلَة-
واحد (الحَقْل) براى كِشت است تا زمانيكه سرسبز باشد،- (طب) : مترادف (الحِقْل) است.
=حَقَنَ-
-حَقْنًا هُ: او را بازداشت كرد،- دمَ فلان: از ريخته شدن خون فلانى جلوگيرى كرد،- اللَّبَنَ: شير را در مشك قرار داد تا از آن كره گيرد،- ماءَ وجههِ:
آبروى او را حفظ كرد،- المريضَ: بيمار را با حُقنه درمان كرد.
=الحَقْن-
مصّ؛ «حَقْنًا لِدِمائِهم» : براى جلوگيرى از ريخته شدن خون آنها.
=الحُقْنَة-
ج حُقَن (طب) : داروئى كه با آن بيمار را حُقنه يا تنقيه كنند، ابزار تنقيه.
=الحَقْنَة-
-ج أَحْقَان: درد شكم.
=الحَقْو-
ج حِقَاء و أَحْقٍ و أَحْقَاء و حُقِيّ [حقو] :
كمر، ازار كه بر كمر بندند، دامنه ى كوه.
الحَقْوَة: ازار يا جاى بستن آن.
=الحَقُود-
كينه توز، آنكه بسيار كينه ورزد.
=الحَقِيبَة-
ج حَقَائِب- خُرجين كه بر پشت پالان اسب بندند، توشه دان مسافر؛ «الحقيبه الدِّبْلوماسِيَّة» : بسته هاى پُستى سياسى كه از بازرسى گمرك معاف است؛ «الحقِيبَةُ الوِزَاريّة» : مقام و منصب وزارت، وزارت.
=الحَقِيدَة-
ج حَقَائِد: كينه و دشمنى.
=الحَقِير-
خوار و كوچك.
=الحَقِيق-
ج أَحِقَّاء [حقّ] : شايسته و لايق،- على الشَّي ءِ: آزمند و حريص بر چيزى.
=الحَقِيقة-
ج حَقَائِق [حقّ] : مترادف (الحقّ) است، ضِدّ (المجاز) است، آنچه كه حمايت آن بر انسان واجب است؛ «حَقِيقةُ الشي ءِ» : حقيقت آن چيز؛ «رأيته على حقيقتِهِ» : حقيقت وى را ديدم، طبيعت و حقيقت آن چيز را دانستم؛ «فى حَقيقةِ الأمرِ» : در حقيقت امر، در واقع؛ «حَقيقةً» :
بى شك و ترديد.
=الحَقِين-
ج حَقْنَى: مترادف (المَحْقُون) است.
=حَكَّ-
-حَكًّا [حكّ] الشي ءَ: آن چيز را پوست كند يا خراشانيد،- الشي ءَ بِالشَي ءِ او عَليه: چيزى را بر روى چيزى كشيد يا سابيد،- هُ رأسُهُ: سر او ميل به خاريدن كرد،- الكلامُ في صَدره: سخن در او اثر كرد.
=الحُكّ-
قطب نما يا عقربه ى مغناطيسى كه ملوانان از آن راهنمائى گيرند.
=الحِكّ-
ساقه ى درخت كه شتران گر خود را با آن خارند، شك.
=حَكَى-
-حِكَايَةً الخبرَ: خبر را توصيف كرد، حكايت كرد،- عنه الكلامَ: سخن را نقل قول كرد،- فلانًا: شبيه يا همانند فلانى شد،- الشي ءَ: مانند آن چيز را تقليد كرد،- عليه: از او بدگوئى و سخن چينى كرد،- حَكْيًا: سخنرانى مطلق است. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الحَكْي-
سخن گفتن، سخن. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الحُكَاك-
[حكّ] (طب) : بيمارى خارش مانند گرى،- (ك) : گچ سفيد.
=الحِكَاك-
[حكّ] : ساقه ى درخت كه شتران گر خود را با آن خارند.
=الحُكَاكَة-
[حكّ] : آنچه كه بر اثر خاريدن بر زمين افتد.
=الحَكَّاك-
[حكّ] : بسيار خارنده، آنكه طلا را آزمايش كند.
=الحَكَّاكَات-
وسوسه ها.
=الحَكَّاكَة-
واحد (الحكّاكات) است.
=الحِكَايَة-
[حكي] : مص، قصه، داستان، حكايت.
=الحِكَّة-
[حكّ] : اسم است از (حَكّ) ، شك و ترديد،- (طب) : گونه اى بيمارى كه خارش ايجاد مى كند مانند گرى؛ «حِكَّةُ الأَنْفِ» : خارش بينى كه بر اثر تنفس هواى سرد پديد آيد و در نتيجه چشمها اشك ريزد.
=حَكِرَ-
-حَكَرًا: لجبازى كرد،- بالأَمْرِ: در آن كار خودكامه شد.
=الحُكْر-
مقدار كمى آب يا غذا، قدح كوچك.
=الحَكَر-
آنچه كه براى گران شدن يا گران فروختن احتكار شود، بازداشتن موقوفه ى ملكى در برابر پرداخت معينى، كمى آب يا غذا، قدح كوچك.
=الحُكَر-
مترادف (الحَكَر) است.
=الحَكِر-
لجوج.
=الحُكْرَة-
اسم است از (الاحتكار) .
=الحَكَك-
[حكّ] : سنگى است نرم و سفيد مانند مرمر، نوعى راه رفتن بسان راه رفتن زن كوتاه قامت كه لمبه هاى خود را بحركت درآورد.
=حَكَلَ-
-حَكْلًا الأمرَ عليهِ: آن كار بر او مشكل و سخت شد و آشكار نگرديد.
=الحُكْل-
آنچه كه صداى آن شنيده نشود؛- «تَكَلَّم كلامَ الحُكْلِ» : سخنى نامفهوم گفت.
=الحُكْلَة-
ناهنجارى زبان و بستگى آن؛ «فى لسانه حُكْلَةٌ» : زبان گرفتگى دارد و گفته ى او روشن نيست، لجبازى از روى