[لكّ] : شدّت، جاى پا، وصله پيراهن.
=لَكَحَ-
-لَكْحًا هُ بلسانِه: آن را با زبان ليسيد.
=لَكِدَ-
-لَكَدًا الشَّعرُ: ردا و لباده پوشيد.
=اللَّكِد-
بخيل و بد اخلاق.
=لَكَزَ-
-لَكْزًا هُ: او را مشت زد.
=لَكَشَ-
-لَكْشَا هُ بيدهِ: او را زد،- الْفَرَسَ بِالركاب: با ركاب آنرا زد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=لَكَعَ-
-لَكْعًا الولدُ: براى مكيدن شير به پستان مادر چسبيد،- تْهُ الْعَقْرَبُ: عقرب او را گزيد،- الرَّجُلَ: به زشتى با او سخن گفت.
=لَكِعَ-
-لَكَعًا و لَكَاعَةً: لئيم و پست شد، نادان شد،- لَكَعًا عَلَيْهِ الْوَسَخُ: چركى به آن چسبيد.
=اللُّكَع-
بچه كوچك، پست، احمق، برده، چرك و كثيف،- و از حيوانات بر كرّه اسب و الاغ اطلاق مى شود.
=اللَّكْعَاء-
مؤنث (الْأَلْكَع) است.
=اللُّكَعَة-
زن لئيم و پست.
=لَكَمَ-
-لَكْمًا هُ: مشت بر او زد، او را افكند.
=اللَّكْمَة-
مشت زدن.
=لَكِنْ-
اصل اين كلمه (لَاكِنْ) است كه الف آن از نظر خط حذف شده ولى تلفظ مى شود؛ اين كلمه مخفف (لكِنّ) ثقيله است كه عمل نمى كند و حرف ابتداء مى شود كه بر جمله هاى فعليه و اسميه وارد مى شود. و گاهى با واو مىيد مانند: (قامَ عمرٌو و لَكِنْ زيدٌ جالسٌ) ، و گاهى در اصل وضع خود خفيفه است كه در اين صورت حرف عطف مى باشد و هرگاه عطف به جمله باشد با واو مىيد و اگر عطف بر مفرد باشد بدون واو خواهد بود و در مقدمه آن بايد نفى يا نهى بيايد مانند: (مَا قَامَ زَيْدٌ لَكِنْ عَمْروٌ) و (لا تَضْرِبْ زيدًا لَكِنْ عمرًا) .
=لَكِنَ-
-لَكَنًا و لُكْنَةً و لُكُونَةً و لُكْنُونَةً الرجُلُ:
زبان او گرفت و نتوانست سخن بگويد.
=لَكِنَّ-
اصل اين كلمه (لَاكِنَّ) مى باشد كه الف آن از نظر خط حذف شده ولى تلفظ مى شود و از حروف مشبّهه بِفِعْل است كه اسم را منصوب و خبر را مرفوع مى كند و گاهى بمعناى استدراك مىيد مانند (قَامَ القومُ لكنَّ زيدًا جَالسٌ) ؛ و گاهى براى تأكيد مىيد مانند (لَوْ زَارَنِى زَيدٌ لَأَكْرَمْتُهُ لَكِنَّهُ لم يجئ».
=اللَّكَن-
ج أَلْكَان: لگن مسى- فارسى است.
=اللَّكْنَاء-
مؤنث (الأَلْكَن) است.
=اللُّكْنَة-
مص، گرفتگى زبان و نادرست سخن گفتن، اعتراض بر سخن گوينده كه خارج از قواعد عربى باشد.
=اللَّكُوع-
لئيم و پست.
=اللُّكَّيّ-
[لكّ] : جاى محافظت گوشت، انبار گوشت.
=اللَّكِيع-
مرادف (اللَّكُوع) است.
=اللَّكِيك-
ج لِكَاك: ارتش بهم پيوسته، گوشت ذخيره شد، آهن ذخيره شده براى لحيم كردن، قطران،- (ن) : نام گياهى است.
=لَمْ-
حرف جزم است براى نفى فعل مضارع و قلب معناى آن به ماضى مانند (لَمْ يَأْكُل) : نخورده است، و گاهى همزه استفهام قبل از آن مىيد و نفى بصورت مثبت مى شود و معناى تقرير و توبيخ را مى رساند مانند: «أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ» آيا بتو نگفتم.
و گاهى بين همزه و لم حرف (ف يا واو) مىيد مانند: «أَ فَلَمْ اقُلْ لَكَ» و «أَ وَ لَمْ اقُلْ لَكَ» .
=لَمَّ-
-لَمًّا [لمّ] الشي ءَ: آنرا جمع آورى كرد و بهم پيوست،- بفلان: نزد او آمد.
=لُمَّ-
[لمّ] فلانٌ: حالت جنون و ديوانگى به او دست داد.
=اللَّمّ-
[لمّ] : مص، گروهى بسيار از مردم.
=لَمَا-
-لَمْوًا [لمو] الشي ءَ: همه چيز را گرفت.
=لَمَى-
-لَمْيًا [لمي] الغلامُ: لب او تيره و سياه رنگ شد.
=اللُّمَى-
[لمي] : مرادف (اللَّمَى) است.
=اللَّمَى-
[لمي] : مص، تيره گى يا سياهى كه در لب ايجاد مى شود و خود زيبائى است.
=اللِّمَى-
[لمي] : مرادف (اللَّمَى) است.
=لَمَّا-
اين حرف نيز مانند (لَمْ) فعل مضارع را مجزوم و منفى و معناى آنرا قلب به ماضى مى كند ولى در پنج مورد با (لَمْ) اختلاف دارد. اول آنكه با حرف شرط نمىيد و نمى توان گفت: «انْ لَمّا تقمْ» و بلكه گفته مى شود: «انْ لَم تَقُمْ» . دوم آنكه منفى لمّا تا زمان حال (زمان گفتن) مى باشد ولى منفى لم احتمال اتصال و انفصال را دارد مانند؛ «لم يَكُنْ شَيْئًا مَذْكُورا» از اينرو مى توان گفت «لَمْ يَكُنْ ثُمَّ كَانَ» ولى نمى توان گفت «لَمّا يَكُنْ ثُمّ كَانَ» و بلكه بايد گفت «لَمّا يَكُنْ وَ قَد يَكُونُ» . سوم آنكه منفى لَمّا بيشتر نزديك به زمان حال است بر خلاف منفى لم كه بر گذشته اطلاق مى شود مانند «لَمْ يَكُنْ قُلانٌ في الْعَامِ الْمَاضى» كه نمى توان گفت «لمّا يَكُنْ فُلَانٌ فِى الْعَامِ الْمَاضِى» . چهارم آنكه منفى (لمّا) امكان ثبوت آن متوقع است بر خلاف منفى لم كه ثبوت آن متوقع نيست، پس اگر بگوئى «لَمّا يَذُوقُوا طعامًا» يعنى تاكنون غذا نخورده اند بمعناى آنست كه ممكن است غذا بخورند ولى در عبارت «لَمْ يَذُوقوا طَعَامًا» يعنى مطلقًا غذا نخورده اند. پنجم آنكه منفى لمّا ممكن است حذف شود مانند «اتَيْتُ الى الْبَيْتِ وَ لَمّا» ولى در منفى لم چنين كيفيتى وجود ندارد و نمى توان گفت «اتَيْتُ الَى الْبَيْتِ و لَمْ» ، و هرگاه بر سر فعل ماضى بيايد معناى هنگاميكه يا موقعيكه را مى رساند مانند «لَمّا جَاءَنِي اكْرَمْتُه» يعنى موقعيكه نزد من آمد، او را نكوئى كردم.
=اللّمَّاح-
«نجمٌ أو بَرْقٌ لَمَّاحٌ» : درخشنده.
=لِماذا-
اين كلمه تركيبى است از لام تعليل و ماى استفهاميه و ذاى اشاره و بمعناى براى چه مى باشد.
=اللَّمَّاز-
مرادف (اللُّمَزَة) مى باشد.