مؤنث (الوَاقِع) است، زد و خورد در جنگ، بلا و حادثه ناگوار، روز رستاخيز؛- «رَجُلٌ وَاقِعَةٌ» : مرد شجاع و قهرمان.
=االواقِعِيّ-
پيرو مذهب واقعي.
=االواقِعِيَّة-
بدست آمدن و روشن شدن حقيقت امر؛- «الوَاقِعِيَّةُ السّياسيَّة» : پديد آمدن امرى سياسى؛ روش و مذهب گروهى كه حقايق مجرد را در ذات آن ميدانند،- في الأدب: تصوير يا نمايش حقيقى هر چيزى بهر گونه كه ممكن است در آن زشتى باشد.
=واقَفَ-
مُوَاقَفَةً و وِقَافًا [وقف] هُ: في الحرب أو الخصومة: در جنگ و گريز در برابر يكديگر ايستادند،- هُ على كذا: از او خواست تا در برابر چيزى يا امرى پايدارى كند.
=االواقِف-
ج وُقْف و وُقُوف: فا،- عِندَ الْفُقَهاء:
آنكه ملك خود را وقف كند.
[وقي] : فا، مرادف (الواقِ) است؛- «مِعْطَفٌ وَاقٍ» : روپوش يا بارانى؛- «قِناعٌ واقٍ» : ماسك ضد گاز.
=واكَى-
مُوَاكَاةً و وِكَاءً [وكي] : دستهاى خود را به دعا برداشت.
=واكَبَ-
مُوَاكَبَةً [وكب] على الأَمر: مواظبت بر امر نمود،- الموكبَ: با سواران همراه شد.
=الواكِبَة-
هر يك از چهار دست و پاى ستور.
=واكَفَ-
مُوَاكَفَةً [وكف] الرجُلَ في الحرب و غيرها: با او روبرو شد.
=الواكِف-
فا، باران شديد و پياپى.
=واكَلَ-
وِكَالًا و مُوَاكَلَةً [وكل] القومُ: آن قوم در كارهاى خود نسبت به هم اعتماد نمودند،،- تِ الدّابّةُ: ستور بد راه رفت.
=الواكِل-
فا،،- من الخَيل: اسبى كه با زدن تازيانه بدود.
=الواكِن-
نشسته،- من الطَّير: پرنده اى كه بر روى ديوار يا چوب يا درخت نشسته باشد- «طائرٌ وَاكِنٌ» ج وُكُون: پرنده اى كه بر روى تخم خود نشسته باشد.
=الواكِنَة-
ج واكِنَات: مؤنَّث (الوَاكِن) است،- ج وُكوُن و واكِنَات مِن الطّير: پرنده اى كه روى تخم خود نشسته باشد،- «حمامٌ وُكوُن» : كبوترانى كه بر روى تخم خود نشسته باشند.
=والَى-
وِلَاءً و مُوَالاةً [ولي] الرجُلَ: با او برخورد كرد و او را يارى نمود،- الشي ءَ: از آن چيز پيروى كرد،- بينَ الأَمْرينِ: دو كار را بدنبال يكديگر جهت انجام آنها قرار داد،- الغَنَمَ:
گوسفندان را از هم جدا كرد.
=الوالِجَة-
مارها و جانوران درنده،- (طب) :
نوعى شكم درد.
=الوالِد-
پدر، ج والِدُون،- ج وُلْد من الإِنَاث: زنى كه وضع حمل كرده باشد؛ «شاةٌ والِدٌ» : گوسفند آبستن.
=الوالِدانِ-
پدر و مادر.
=الوالِدَة-
ج والِدَات: مادر.
=والَسَ-
مُوَالَسَةً [ولس] هُ: او را فريب داد،- بِالْحَديث: به كنايه سخن گفت.
=والَفَ-
وِلَافًا و مُوَالَفَةً [ولف] هُ: با او انس گرفت، خود را به وى نسبت داد.
=الوالِه-
سرگردان از شيفتگى بسيار، و نيز مؤنث اين كلمه (وَالِه) است.
=الوالِهَة-
مؤنث (الْوَالِه) است.
=الوالِي-
ج وُلَاة [ولي] : فا،؛- «وَالي الْبَلَدِ» :
حكمران شهر.
=وامَأَ-
مُوَامَأَةً [ومأ] الرجُلَ: با آن مرد سازش نمود.
=الوامِئَة-
[ومأ] : بلا و پيشامد ناگوار.
=الوامِض-
«البَرْقُ الوامِض» : برقى كه درخشندگى اندك داشته باشد.
=وامَقَ-
وِمَاقًا و مُوَامَقَةً [ومق] هُ: يكديگر را دوست داشتند.
=الوانِي-
[وني] : فا، لاغر و رنجور؛- «نسيمٌ وانٍ» : نسيمى كه ملايم بوزد.
=واهَ-
[وهي] : دريغ و افسوس.
=واهِ-
[وهي] لهُ و بهِ: كلمه تعجب است از خوبى چيزى مانند «اعْجب به ما أطيبهُ» : چه بسيار خوب، و براى افسوس نيز بكار برده مى شود مانند «واهٍ عَلىَ مَا فَات» دريغ بر آنچه كه از دست رفت و گذشت.
=واهَا-
[وهي] : افسوس و دريغ.
=واهًا-
[وهي] : مرادف (واهِ) است بمعناى شگفتا، دريغا.
=الواهِف-
فا، خدمتگزار كليسا.
=واهَقَ-
مُوَاهَقَةً [وهق] البعيرُ البعيرَ: هر يك از دو شتر گردنش را كشيد و با ديگرى در دويدن مسابقه داد.
=الواهِلَة-
«لقيتُهُ اوَّلَ واهِلَةٍ» : در آغاز كارى او را ديدم.
=الواهِمَة-
نيروى وهم.
=الواهِن-
فا، ناتوان،- (ع ا) : رگى در زير شانه كه تا كتف كشيده شده است.
=الواهِنَة-
مؤنث (الواهِن) است، سستى، بازو، مهره اى كه در پشت گردن مى باشد،- (ع ا) : پائين دنده ها،- (طب) : بادى كه در دوش يا بازوها و يا شريانهاى پس گردن افتد و اين بيمارى در هنگام پيرى اتفاق مىفتد.
=الواهِي-
ج واهُون و وُهَاة [وهي] : فا، سست.
=الواهِيَة-
[وهي] : مؤنث (الواهِي) است.
=وَأَدَ-
يَئِدُ وَأْدًا [وأد] البنتَ: دختر را زنده به زير خاك دفن كرد،- فُلانًا: او را بار سنگين بدوش افكند.
=الوَأْد-
[وأد] : مص، آوا و طنين سخت مانند صداى ديوار هنگامى كه فرو مى ريزد، صداى پيايى شتر.
=وَأَلَ-
يَئِلُ وَأْلًا و وَئِيلًا و وُؤُولًا [وأل] من كذا: از او تقاضاى رهائى كرد،- إليهِ: به او پناهنده شد،- الى اللَّه: بسوى خدا برگشت،- فلانًا: او را پناهنگاه خود دانست،- فلانًا: او را پناهنگاه خود دانست،- الى المَكان: به آنجا روى آورد،،- المَكَانُ: آنجا پر از پشكل گوسفند و شتران شد.
=الوَأْل-
[وأل] : پناهگاه.
=الوَأْلَة-
[وأل] : سرگين و پشكل گوسفند و شتر كه انباشته شود.
=الوَأْم-
[وأم] : خانه گرم.