[قرب] : شمشيرى كه براى آن غلاف ساخته باشند.
=المَقْرُوح-
[قرح] : مفع، آنكه داراى دانه زخم چركى است،- مِنَ الطُّرُق: راهى كه بر روى آن جاى پا و رد پا نقش گيرد.
=المَقْرُور-
[قرّ] : سرد، كسيكه سرما خورده است.
=المَقْرُوق-
[قرق] : آنكه به بيمارى باد فتق دچار است (اين كلمه در زبان متداول رايج است) .
=المَقْرِيّ-
[قرأ] : مرادف (الْمقرُوء) است.
=مَقَسَ-
-مَقْسًا الماءُ: آب روان شد،- الشّي ءَ في الماءِ: چيزى را زير آب فرو برد.
=مَقِسَ-
-مَقَسًا تْ نفسُهُ: دل او آشوب شد، حالت تهوّع بخود گرفت.
=مَقَّسَ-
تَمْقِيسًا [مقس] الماءَ: آب را بسيار ريخت.
=المَقْسَاة-
[قسو] : آنچه باعث سنگدلى و قساوت مى شود.
=المِقْسَاس-
[مقسس] (ن) : درخت مويزك عسلى كه از آن چسب شكار پرنده و مگس و مانند آنها مى سازند.
=المِقْسَاسِيّ-
[مقسس] : «العِنَبُ المِقْسَاسيُّ» :
انگور دانه سياه مويزى.
=المُقْسِط-
[قسط] : از نامهاى پروردگار است بمعناى دادگر.
=المُقْسَم-
[قسم] : سوگند.
=المَقْسَم-
[قسم] : جائيكه آب از آن براى قسمتهاى مختلف شهر توزيع مى شود. (اين كلمه در زبان متداول رايج است) ، منبع آب شهر.
=المُقَسَّم-
[قسم] : مفع، اندوهگين، زيبا؛ «رَجُلٌ مُقَسَّمٌ» : مرد زيبا؛ «رَجُلٌ مُقَسَّمُ الوجه» : مرد زيبا روى، «المُقَسَّمُ الهاتفيّ» :
تابلويى كه براى دريافت تماسهاى تلفنى و توزيع آنها بر روى خطوط تلفنى وسيله تلفنخانه نصب مى شود.
=المُقَشَّب-
[قشب] : ناخالص؛ «حَسَبٌ مُقَشَّبٌ و رَجُلٌ مُقَشَّبٌ الحَسَب» : آميخته با پستى و بدخواهى.
=المِقَشَّة-
[قشّ] : جاروب.
=المُقَشَّر-
[قشر] : مفع.
=المُقَشَّشَة-
[قشّ] : شيشه بزرگى كه دور آن از چوبهاى باريك و بهم آميخته پوشش يافته و همچنين در زير آن كاه قرار گرفته تا از شكسته شدن آن جلوگيرى شود.
=المِقْشَط-
ج مَقَاشِط [قشط] : ابزارى كه با آن پوست چيزى را بكنند.
=المُقَشِّط-
[قشط] : آنكه چيزى را بزور بستاند (اين كلمه در زبان متداول رايج است) .
=المِقْشَطَة-
[قشط] عند العقَّادين: ابزارى كه با آن گره هاى رشته هاى ابريشم را باز و بر طرف كنند.
=المُقْشَعِّر-
ج قَشَاعِر (بحذف الزوائد) [قشعر] فا.
=المَقْشُورَة-
[قشر] : غذائيكه از گندم پوست كنده آماده مى شود.
=المُقِصّ-
ج مَقَاصّ [قصّ] : «شاةٌ مُقِصٌّ» :
باردارى گوسفند آشكار شد.
=المِقَصّ-
ج مَقَاصّ [قصّ] : قيچى.
=المُقَصَّب-
[قصب] : مفع،- من الثّياب: جامه چيده و تا شده؛ «شَعْرٌ مُقَصَّبٌ» : موى مُجعّد (فرفرى) .
=المُقَصِّب-
[قصب] : فا، كسيكه از ني هاى مسابقه در ميدان اسب دوانى نگهبانى كند.
=المَقْصَبَة-
[قصب] : نيزار.
=المُقَصَّبة-
[قصب] : مؤنث (المُقَصَّب) است؛ «ثِيَابٌ مُقَصَّبة» : جامه هائى كه با نوارهاى سيم و يا زر تزيين شده باشند.
=المَقْصِد-
ج مَقَاصِد [قصد] : مكان قصد و آهنگ، نيّت و غرض.
=المِقْصَر-
[قصر] : چوب گازر يا جامه شوى.
=المِقْصَرَة-
[قصر] : چوب گازر و يا جامه شوى.
=المَقْصَف-
ج مَقَاصِف [قصف] : كافه رستوران دانسينگ.
=المِقْصَل-
[قصل] : «سيفٌ مِقْصلٌ» : شمشير برنده؛ «لِسَانٌ مِقْصَلٌ» : زبان تيز.
=المِقْصَلَة-
[قصل] : گيوتين.
=المَقْصُور-
[قصر] : واحد (المَقَاصِر) است، پارچه سفيد و نازك پنبه اى.
=المَقْصُورَة-
ج مَقَاصِير [قصر] : حجله عروس، خانه بزرگى كه اطراف آن ديوار كشيده باشند، اطاق كوچك و بلند؛ «مقصورةُ الدّارِ» : اطاق خلوت؛ «ناقةٌ مقصورة» : ماده شترى را كه براى نوشيدن شير از پستانش گرفته باشند.
=المَقْصُول-
[قصل] : «شي ءٌ مَقْصُولٌ» : چيز بريده.
=المِقْضاب-
[قضب] : داس، مرد بسيار برنده.
=المِقْضَب-
[قضب] : داس؛ «سيفٌ مِقْضَبٌ» :
شمشير تيز و بُرنده.
=المِقْضَبَة-
ج مَقاضِب و مَقَاضِيب [قضب] :
علف زار.
=مَقَطَ-
-مَقْطًا الشي ءَ: آن چيز را بست، آن چيز را نوشيد، او را با ريسمان بست،- هُ:
او را بخشم در آورد،- هُ بالأَيمَان: او را سوگند داد،- هُ بِالعَصَا: با چوب او را زد،- بِالقِرْنِ و مَقَطَهُ: او را بر زمين زد،- عُنُقَهُ:
گردن او را شكست،- الكُرَةَ: توپ را بر زمين زد و سپس آنرا با دست گرفت،- الحبلَ: ريسمان را بافت.
=مَقَّطَ-
تَمْقِيطًا [مقط] هُ: او را بر زمين زد،- الإِبلَ: شتر را با ريسمان كوتاه بست.
=المُقْط-
ج أَمْقَاط: ريسمانى كه با آن پرندگان را شكار كنند.
=المَقِط-
نوزادى كه شش ماهه بدنيا آيد.
=المِقَطّ-
[قطّ] : قط زن قلم.
=المِقْطَار-
[قطر] : ابر انبوه و بسيار.
=المِقْطَاع-
[قطع] : آنكه در دوستى پايدار نباشد؛ «مِقْطاعُ الكلام» : كسى كه سخنان ديگرى را حين سخن قطع كند؛ «بِئرٌ