فهرس الكتاب

الصفحة 869 من 1009

=المَقْرُوب-

[قرب] : شمشيرى كه براى آن غلاف ساخته باشند.

=المَقْرُوح-

[قرح] : مفع، آنكه داراى دانه زخم چركى است،- مِنَ الطُّرُق: راهى كه بر روى آن جاى پا و رد پا نقش گيرد.

=المَقْرُور-

[قرّ] : سرد، كسيكه سرما خورده است.

=المَقْرُوق-

[قرق] : آنكه به بيمارى باد فتق دچار است (اين كلمه در زبان متداول رايج است) .

=المَقْرِيّ-

[قرأ] : مرادف (الْمقرُوء) است.

=مَقَسَ-

-مَقْسًا الماءُ: آب روان شد،- الشّي ءَ في الماءِ: چيزى را زير آب فرو برد.

=مَقِسَ-

-مَقَسًا تْ نفسُهُ: دل او آشوب شد، حالت تهوّع بخود گرفت.

=مَقَّسَ-

تَمْقِيسًا [مقس] الماءَ: آب را بسيار ريخت.

=المَقْسَاة-

[قسو] : آنچه باعث سنگدلى و قساوت مى شود.

=المِقْسَاس-

[مقسس] (ن) : درخت مويزك عسلى كه از آن چسب شكار پرنده و مگس و مانند آنها مى سازند.

=المِقْسَاسِيّ-

[مقسس] : «العِنَبُ المِقْسَاسيُّ» :

انگور دانه سياه مويزى.

=المُقْسِط-

[قسط] : از نامهاى پروردگار است بمعناى دادگر.

=المُقْسَم-

[قسم] : سوگند.

=المَقْسَم-

[قسم] : جائيكه آب از آن براى قسمتهاى مختلف شهر توزيع مى شود. (اين كلمه در زبان متداول رايج است) ، منبع آب شهر.

=المُقَسَّم-

[قسم] : مفع، اندوهگين، زيبا؛ «رَجُلٌ مُقَسَّمٌ» : مرد زيبا؛ «رَجُلٌ مُقَسَّمُ الوجه» : مرد زيبا روى، «المُقَسَّمُ الهاتفيّ» :

تابلويى كه براى دريافت تماسهاى تلفنى و توزيع آنها بر روى خطوط تلفنى وسيله تلفنخانه نصب مى شود.

=المُقَشَّب-

[قشب] : ناخالص؛ «حَسَبٌ مُقَشَّبٌ و رَجُلٌ مُقَشَّبٌ الحَسَب» : آميخته با پستى و بدخواهى.

=المِقَشَّة-

[قشّ] : جاروب.

=المُقَشَّر-

[قشر] : مفع.

=المُقَشَّشَة-

[قشّ] : شيشه بزرگى كه دور آن از چوبهاى باريك و بهم آميخته پوشش يافته و همچنين در زير آن كاه قرار گرفته تا از شكسته شدن آن جلوگيرى شود.

=المِقْشَط-

ج مَقَاشِط [قشط] : ابزارى كه با آن پوست چيزى را بكنند.

=المُقَشِّط-

[قشط] : آنكه چيزى را بزور بستاند (اين كلمه در زبان متداول رايج است) .

=المِقْشَطَة-

[قشط] عند العقَّادين: ابزارى كه با آن گره هاى رشته هاى ابريشم را باز و بر طرف كنند.

=المُقْشَعِّر-

ج قَشَاعِر (بحذف الزوائد) [قشعر] فا.

=المَقْشُورَة-

[قشر] : غذائيكه از گندم پوست كنده آماده مى شود.

=المُقِصّ-

ج مَقَاصّ [قصّ] : «شاةٌ مُقِصٌّ» :

باردارى گوسفند آشكار شد.

=المِقَصّ-

ج مَقَاصّ [قصّ] : قيچى.

=المُقَصَّب-

[قصب] : مفع،- من الثّياب: جامه چيده و تا شده؛ «شَعْرٌ مُقَصَّبٌ» : موى مُجعّد (فرفرى) .

=المُقَصِّب-

[قصب] : فا، كسيكه از ني هاى مسابقه در ميدان اسب دوانى نگهبانى كند.

=المَقْصَبَة-

[قصب] : نيزار.

=المُقَصَّبة-

[قصب] : مؤنث (المُقَصَّب) است؛ «ثِيَابٌ مُقَصَّبة» : جامه هائى كه با نوارهاى سيم و يا زر تزيين شده باشند.

=المَقْصِد-

ج مَقَاصِد [قصد] : مكان قصد و آهنگ، نيّت و غرض.

=المِقْصَر-

[قصر] : چوب گازر يا جامه شوى.

=المِقْصَرَة-

[قصر] : چوب گازر و يا جامه شوى.

=المَقْصَف-

ج مَقَاصِف [قصف] : كافه رستوران دانسينگ.

=المِقْصَل-

[قصل] : «سيفٌ مِقْصلٌ» : شمشير برنده؛ «لِسَانٌ مِقْصَلٌ» : زبان تيز.

=المِقْصَلَة-

[قصل] : گيوتين.

=المَقْصُور-

[قصر] : واحد (المَقَاصِر) است، پارچه سفيد و نازك پنبه اى.

=المَقْصُورَة-

ج مَقَاصِير [قصر] : حجله عروس، خانه بزرگى كه اطراف آن ديوار كشيده باشند، اطاق كوچك و بلند؛ «مقصورةُ الدّارِ» : اطاق خلوت؛ «ناقةٌ مقصورة» : ماده شترى را كه براى نوشيدن شير از پستانش گرفته باشند.

=المَقْصُول-

[قصل] : «شي ءٌ مَقْصُولٌ» : چيز بريده.

=المِقْضاب-

[قضب] : داس، مرد بسيار برنده.

=المِقْضَب-

[قضب] : داس؛ «سيفٌ مِقْضَبٌ» :

شمشير تيز و بُرنده.

=المِقْضَبَة-

ج مَقاضِب و مَقَاضِيب [قضب] :

علف زار.

=مَقَطَ-

-مَقْطًا الشي ءَ: آن چيز را بست، آن چيز را نوشيد، او را با ريسمان بست،- هُ:

او را بخشم در آورد،- هُ بالأَيمَان: او را سوگند داد،- هُ بِالعَصَا: با چوب او را زد،- بِالقِرْنِ و مَقَطَهُ: او را بر زمين زد،- عُنُقَهُ:

گردن او را شكست،- الكُرَةَ: توپ را بر زمين زد و سپس آنرا با دست گرفت،- الحبلَ: ريسمان را بافت.

=مَقَّطَ-

تَمْقِيطًا [مقط] هُ: او را بر زمين زد،- الإِبلَ: شتر را با ريسمان كوتاه بست.

=المُقْط-

ج أَمْقَاط: ريسمانى كه با آن پرندگان را شكار كنند.

=المَقِط-

نوزادى كه شش ماهه بدنيا آيد.

=المِقَطّ-

[قطّ] : قط زن قلم.

=المِقْطَار-

[قطر] : ابر انبوه و بسيار.

=المِقْطَاع-

[قطع] : آنكه در دوستى پايدار نباشد؛ «مِقْطاعُ الكلام» : كسى كه سخنان ديگرى را حين سخن قطع كند؛ «بِئرٌ

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت