است.
فا، سگى كه از شدت خشم دندان نشان دهد.
=هارَى-
مُهَارَاةً [هري] هُ: او را به بازى گرفت و دست انداخت.
=الهارِب-
فا؛ «مالهُ هارِبٌ و لا قارِبٌ» : هيچ چيزى ندارد، نه كسى باو نزديك مى شود و نه كسى از وى دور مى گردد و در واقع بمعناى هيچ چيزى نيست مى باشد؛ «هاربُ الماءِ» : اين اصطلاح نزد كشاورزان بمعناى مجرى و تونل آب است كه به زمينهاى كشاورزى براى رسانيدن آب كشيده مى شود.
=هارَشَ-
مُهَارَشَةً و هِرَاشًا [هرش] بعضَ الكلاب على بعضها: سگها را بجان هم انداخت،- فُلانٌ فلانًا: با او درگير شد و مخاصمه نمود.
=الهارِي-
[هور] : فا، «بناء هارٍ» : ساختمانى كه شكاف برداشته ولى فرو نريخته است؛ «رجُلٌ هارٍ» : پيرى كه از سختيهاى روزگار ناتوان و شكسته شده باشد.
=الهازِئ-
[هزأ] : فا، «الهازِئُ بفلانٍ أو من فلان» :
آنكه ديگرى را ريشخند و مسخره كند.
=الهازِئَة-
مؤنث (الهازِئ) است؛ «هذه مَفَازَةٌ هازِئَةٌ بالركب» : اين بيابان سخت گذر است؛ «غداةٌ هازِئَةٌ» : صبح بسيار سرد.
=هازَلَ-
مُهَازَلَةً [هزل] : متناقض (جَدَّ) است،- فلانًا: با او شوخى كرد.
=الهازِمَة-
ج هَوَازم: بلاى سخت.
=هاشَ-
-هَوْشًا [هوش] القومُ: در ميان مردم فتنه و آشوب بپا شد،- اهلُ الحربِ بعضُهم الى بعض: رزمندگان گرد هم آمدند و آماده جنگ شدند،- تِ الخيلُ في الغارة: اسبان بهنگام حمله و چپاول از يكديگر پراكنده شدند،- المالَ: از راه حرام دارائى اندوخت،- الكلبُ: سگ عوعو كرد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=هاشَ-
-هَيْشًا [هيش] الشي ءَ: آن چيز را تباه و فاسد كرد،- القومُ: مردم به جنب و جوش درآمده و به حركت افتادند،- فلانٌ: در سخن خود زياده روى و پر حرفى كرد، به طرب و خورسندى در آمد،- النّاقةَ:
ماده شتر را آهسته و آرام دوشيد،،- المالَ:
ثروت اندوخت و گرد آورد.
=الهاشِم-
فا، مفرد (الهُشُم) است: آنكه در دوشيدن شير مهارت دارد.
=الهاشِمَة-
مؤنث (الهاشِمَ) است، شكستگى كه استخوانرا خورد كند.
=هاصَ-
-هَيْصًا [هيص] عُنقَهُ: بر گردنش كوبيد،- بالشي ءِ: در آن كار خشونت و درشتى بخرج داد،- الطّيرُ: پرنده فضله انداخت.
=الهاصَّة-
[هصّ] : چشم فيل.
=الهاصِر-
(ح) : شير كه شكار خود را درهم مى شكند.
=هاضَ-
-هَيْضًا [هيض] الطائرُ: پرنده فضله انداخت،- فُلانٌ العَظْمَ: فلانى استخوان جوش خورده و شكسته بند شده را دوباره شكاند،- هُ: آنرا شكست و التيام داد،- الحُزنُ قلبَهُ: غم و اندوه پياپى دل او را گرفت.
=الهاضِم-
فا، «شي ءٌ هاضمٌ» : آنچه كه در آن نرمى و رخوت باشد.
=الهاضِمَة-
مؤنث (الهاضِم) است، نيروى هضم كننده غذا.
=الهاضُوم-
هر داروئى كه به هضم غذا كمك كند،- (ح) : شير، آنكه دارائى خود را انفاق كند.
=الهاطِل-
فا، گياه درهم آميخته و بهم پيچيده،- ج هُطَّلٌ: باران پى در پى با قطره هاى درشت و سيل آسا.
=الهاطِلَة-
مؤنث (الهاطِل) از باران است.
=هاعَ-
-هَوْعًا [هوع] الرجُلُ: قي كرد، برگرداند،-- هَوْعًا: بيقرارى و ناشكيبائى كرد، سبك شد،- القومُ بعضُهم الى بعضٍ: آن قوم روى در روى هم ايستادند و آماده حمله به يكديگر شدند.
=هاعَ-
-هَيْعًا [هيع] الشي ءُ: آن چيز بر روى زمين پهن شد،- الرصاصُ: سرب ذوب شد،- تِ الإبلُ الى الماءِ: شتران آب خواستند،- الرجُلُ: آن مرد گرسنه شد، قي كرد،- هَيْعًا و هَيْعَةً و هُيُوعًا و هَيْعُوعَةً و هَيَعَانًا:
جبان شد و ترسيد،- هَيْعَةً و هَاعًا: مرد با داشتن ناتوانى و سستى آزمند شد،- من الشي ء: از آن چيز خسته و روى گردان شد.
=هافَ-
-هَيْفًا [هيف] : بسيار تشنه شد،- تِ الإبلُ: شتران در حاليكه از سختى تشنگى دهان باز كرده بودند با وزش بادهاى گرم روبرو شدند،-- هِيَافًا و هَيَافًا تِ الإبلُ: بمعناى (هافَتْ تَهِيف) مى باشد،- هيفًا و هَيَفًا الغلامُ: شكم او تو رفت و كمرش باريك شد،- هَيْفًا العبدُ: فرار كرد، گريخت.
[هيف] : «رجُلٌ هافٌ» : آنكه تشنگى را نتواند تحمل كند.
=هافَى-
مُهَافَاةً [هفو] هُ: او را به آرزويش كشانيد.
=الهافَة-
[هيف] : «إبلٌ هافَةٌ» شترانى كه زود به زود تشنه شوند.
=الهافِي-
[هفو] : فا، گرسنه.
=الهافِيَة-
ج هَوَاف: مؤنث (الهافى) است.
=الهاقِل-
(ح) : موش نر.
=الهاكّ-
[هكّ] : «أَحمقُ هاكٌ» : آنكه بسيار احمق باشد.
=هالَ-
-هَوْلًا [هول] الأَمرُ فلانًا: امر بر او گران شد و ويرا ترسانيد.
=هالَ-
-هَيْلًا [هيل] عليه الترابَ: خاك بر آن ريخت.
=هالَّ-
هِلَالًا و مُهَالَّةً [هلّ] الأَجيرَ: مزدبگير را همه ماهه بكار گرفت.
[هول] : سراب.
[هيل] : تپه هاى شن و ماسه.
=هالَى-
مُهَالاةً [هلي] هُ: با او منازعه و كشمكش نمود.
=الهالِبَة-
«ليلةٌ هَالِبَةٌ» : شب بارانى.
=الهالَة-
ج هالات [هول و هيل] : هاله ماه كه بر گرد آن نمايان شود، دايره نورانى كه