داد.
[لدّ] : مصدر است، دشمنى شديد.
=لَدَغَ-
-لَدْغًا و تَلْدَاغًا هُ: او را گزيد.
=اللَّدْغَة-
يكبار گزيدن.
=لَدَمَ-
-لَدْمًا هُ: او را سيلى زد، با چيزى سنگين او را زد بطوريكه صداى ضربه شنيده مى شد.
=اللَّدْم-
مصدر است، صداى سنگ هنگامى كه بر زمين مىفتد.
=لَدُنَ-
-لَدَانَةً و لُدُونَةً: نرم بود،- تْ اخلاقُهُ:
خوش خلق و رام شد.
=لَدَّنَ-
تَلْدِينًا [لدن] الشي ءَ: آنرا نرم كرد،- ثوبَهُ: پيراهن خود را خيس كرد،- هُ في الأمر: او را نگهداشت.
=لُدْنُ-
مرادف لَدُنْ ظرفيه است.
=اللَّدْن-
ج لُدْنٌ ولِدَانٌ: نرم و رام.
=لَدْنِ-
مرادف لَدُن ظرفيه است.
=لُدُنُ-
مرادف لَدُن ظرفيه است.
=لَدُنْ-
ظرف زمان و مكان است بمعناى نزد كه بيشتر جنبه مكانى دارد. اين كلمه مبنى است و جايز است كه با (مِن) آنرا مجرور نمود؛ «جِئتُ مِنْ لَدُنهِ» : از نزد او آمدم.
=اللَّدُن-
من الطعام: غذائى كه خوب طبخ نشده و نامرغوب باشد.
=لَدَنْ-
مرادف لَدُنْ ظرفيه است.
=لَدِنْ-
مرادف لَدُنْ ظرفيه است.
=اللَّدْنَة-
بالشى كه به آن تكيه دهند.
=اللَّدُود-
ج أَلِدَّة [لدّ] : دشمن بسيار سر سخت.
=اللَّدِيد-
ج أَلِدَّة [لدّ] : مرادف (اللَّدُود) است.
=اللَّدِيغ-
ج لَدْغَى و لُدَغَاء، للمذكّر و المؤنَّث:
نيش خورده و گزيده شده. اين كلمه براى مذكر و مؤنّث يكسان بكار برده مى شود.
=لَذَّ-
-لَذَاذًا و لَذَاذَةً [لذّ] الشي ءُ: خوشمزه شد،- لَذًّا الشَّى ءَ و بِه: آنرا لذيذ و خوشمزه يافت.
=لَذَّذَ-
تَلْذِيذًا [لذّ] هُ: او را به لذّت در آورد.
=اللَذّ-
مصدر است، لذيذ و خوشمزه، خواب.
=اللَذَّاع-
صيغه مبالغه (اللَّاذِع) است.
=اللَذَّة-
ج لَذَّات [لذّ] : لذت و كاميابى، لذت بردن از چيزى مناسب و لذيذ.
=لَذَعَ-
-لَذْعًا تِ النارُ الشي ءَ: آنرا سوزانيد،- الحُبُّ قلبَهُ: مهرورزى دل او را آزرده ساخت، فلانًا بِلِسَانِه: زخم زبان بر او زد،- البعيرَ: علامتى بر روى شتر قرار داد،- الرجُلُ بِذَكائِهِ: چيزى را بسرعت درست دانست،- الطائرُ: پرنده بالهاى خود را كمى بحركت در آورد.
=الَّذي-
اسم موصول است و مثنّاى آن (اللَّذانِ و اللَّذَا و اللَّذانِّ»، ج الَّذِينَ و اللَّاوون و اللَّاوو.
=اللَّذَيَّا-
مثناى آن اللَّذَيَّان، ج اللَّذَيُّون: مصغر الّذى است.
=اللَّذِيذ-
ج لُذّ و لِذَاذ [لذّ] : لذيذ و اشتها آور.
=لَزَّ-
-لَزًّا و لَزَزًا و لَزَازًا [لزّ] الشي ءَ بالشي ءِ: آنرا بست و بهم چسبانيد، او را مُلزم به آن كرد،- الشي ءُ بالشي ءِ: به آن چسبيد،- هُ الى كذا:
او را به آن مجبور ساخت،- هُ بالرمح: با نيزه او را زد،- القومُ: با هم جمع شدند و در تنگنا قرار گرفتند.
=اللِّزّ-
[لزّ] : چسبيده.
=اللَّزاز-
[لزّ] : مصدر است، چوبى كه با آن درب را مى بندند، شدت دشمنى.
=اللِّزَّاب-
(ن) : درخت بزرگى است از انواع چنار و چوب آن كه از بهترين انواع چوب است. اين درخت در مناطق كوهستانى لبنان و در جبل الشيخ مى رويد.
=اللِّزَاق-
مصدر است، آنچه كه با آن بچسبانند؛ «لِزاقُ الذَّهَبِ و لِزَاقُ الْحَجَرِ و لِزَاقُ الرُّخامِ» : نام داروهائى است كه از معادن ويژه بدست مىيد.
=اللِّزَام-
مصدر است، مرگ، حساب، پايان دادن امرى، فيصله دادن، ملازم بودن؛ «كانَ لِزَامًا عَلَيهِ أن» : لازم بود كه او ...
بر او بود كه ...
=لَزَّزَ-
تَلْزِيزًا [لزّ] اللّهُ فلانًا: خداوند اندام او را گرد و بهم پيوسته گردانيد.
=اللَّزَز-
[لزّ] : مصدر است، تخته اى كه با آن درب را مى بندند، شدت دشمنى و اختلاف.
=لَزِجَ-
-لَزَجًا و لُزُوجًا: كش آمد و كنده نشد و بدست چسبيد مانند عسل و امثال آن،- العَسَلُ بِاصبعِه: عسل به انگشت او چسبيد.
=اللَّزِج-
ليز و كش دار.
=لَزِقَ-
-لُزُوقًا بهِ: به آن چسبيد،- لَزَقًا تِ الرّئةُ بِالجَنْب: از شدت تشنگى ريه به پهلويش چسبيد.
=لَزَّقَ-
تَلْزِيقًا [لزق] الشي ءَ: آن چيز را چسبانيد، آنرا بدون محكم كارى انجام داد.
=اللِّزْق-
مرادف (اللِّصْق) است؛ «هو لِزْقِي او بِلِزْقِي» او نزد من است.
=اللَّزْقة-
پماد يا چسب كه بر روى زخم يا موضع درد قرار مى دهند،- و در نزد كشاورزان حدود زراعت كه بديوار آن منتهى شود مى باشد.
=اللَّزْقاء-
«أُذُنٌ لَزْقاء» : گوشى كه لبه آن به سر چسبيده باشد.
=لَزِمَ-
-لُزُومًا و لَزْمًا و لَزَامًا و لِزامًا و لِزامَةً و لُزْمَةً و لُزْمَانًا الشي ءُ: ثابت ماند و پا بر جا شد،- بَيْنَهُ اوْ فِرَاشه: از خانه يا بسترش بيرون نيامد،- الصمتَ: سخن نگفت،- هُ المالُ: بر او واجب شد،- الغَريمُ و بِهِ: به او دلبسته شد و با او ماند،- الأمرُ: حكم بر او لازم شد،- كَذَا عَنْ كَذَا: از او فرا گرفت و بدست آورد،- لَزَمًا الشي ءَ: آنرا جدا كرد و نشان گذاشت.
=اللَّزِم-
برنده و حكم دهنده.
=اللُّزَمَة-
آنكه چيزى بگيرد و از آن جدا نشود.
=اللُّزُوجَة-
اسم است از لَزِج (چسبان) .
=اللَّزُوق-
(طب) : پماد زخم.
=اللُّزُوم-
مصدر است؛ «عِنْد اللُّزُومِ» : در موقع مقتضى، هنگام نياز.
=اللُّزُومِيَّة-
اسم است از لَزِم.
=اللَّزِيق-
مرادف (اللَّصِيق) بمعناى چسبيده