و شكوفه برآمد،- فِى الْكلامِ و بِالمال على فلانٍ. آن مرد سخن بسيار گفت و از دارائى خود بر ديگرى تفاخر كرد.
تَفَتُّخًا [فتخ] : آن مرد انگشترى به انگشت كرد.
=تَفَتَّرَ-
تَفَتُّرًا [فتر] : پس از خشم و تندى آرام و پس از سختى نرم شد،- الماءُ: آب پس از جوشش ولرم شد،- عن العمل: در آن كار كوتاهى كرد.
=تَفَتَّقَ-
تَفَتُّقًا [فتق] : آن چيز شكافته شد،- فُلانٌ بِالكَلَام: زبان وى به سخن باز شد.
=تَفَتَّكَ-
تَفَتُّكًا [فتك] بأَمرهِ: در كار خود بدون مشورت با كسى اقدام كرد.
=تَفَتَّلَ-
تَفَتُّلًا [فتل] الحبلُ: ريسمان تابيده شد.
=تَفَتَّنَ-
تَفَتُّنًا [فتن] هُ: او را با تكلّف به فتنه انداخت.
=تَفَجَّرَ-
تَفَجُّرًا [فجر] الماءُ: آب روان شد،- الصُّبْحُ: سپيده دم شد،- بِالْعَطَاءِ: كرم كرد و بخشنده شد.
=تَفَجَّعَ-
تَفَجُّعًا [فجع] : دردمند شد.
=تَفَحَّجَ-
تَفَحُّجًا [فحج] الرجُلُ: آن مرد ميان دو پاى خود را گشود و راه رفت.
=تَفَحَّشَ-
تَفَحُّشًا [فحش] عليهم بلسانهِ: بر آنها زبان زشتى و ناسزاگوئى كرد.
=تَفَحَّصَ-
تَفَحُّصًا [فحص] عنهُ: از او تَفَحُّص و جستجوى كرد.
=تَفَحَّلَ-
تَفَحُّلًا [فحل] : همانند نر پرتوان شد،- الشَّجَرُ: درخت ميوه نداد.
=تَفَخَّتَ-
تَفَخُّتًا [فخت] : مانند كبوتر طوق دار خراميد، در شگفتى شد.
=تَفَخَّرَ-
تَفَخُّرًا [فخر] منه: بر او تكبر كرد.
=تَفَدَّرَ-
تَفَدُّرًا [فدر] الحجرُ: سنگ شكسته شد.
=تَفَرَ-
تَفَرَانًا تِ القِدْرُ: ديگ به جوش آمد.
=تَفَرَّى-
تَفَرِّيًا [فري] : آن چيز شكاف برداشت.
=التَّفْرَاج-
[فرج] : واحد (التَّفَاريج) است بمعناى شكاف يا سوراخ روزنه.
=التِّفْرَة-
فرورفتگى در ميان لب بالا.
=التَّفِرَة-
(ز) : اولين برگ درآمده از درخت.
=تَفَرَّجَ-
تَفَرُّجًا [فرج] الغَمُّ: اندوه از دل بيرون رفت و باز شد.
=التِّفْرجَة-
ج تَفَارِج [فرج] : فاصله ى ميان دو انگشت يا دو ستون.
=تَفَرَّدَ-
تَفَرُّدًا [فرد] بالأمرِ: در آن كار به تنهائى عمل كرد، در آن كار تنها شد.
=تَفَرْزَنَ-
تَفَرْزُنًا [فرزن] البَيْذَقُ: نشانه ى بازى در شطرنج ملكه شد.
=تَفَرَّسَ-
تَفَرُّسًا [فرس] فيهِ: در آن چيز نگريست و با فراست آن را دريافت،- فيه الخَيْرَ: با فراست نكوئى و خير در او يافت،- الرَّجُلُ: به مردم نشان داد كه اسب سوارى ماهر است.
=تَفَرَّشَ-
تَفَرُّشًا [فرش] الطائرُ: پرنده بالهاى خود را بر روى چيز تكان داد و باز كرد و نيفتاد.
=تَفَرَّصَ-
تَفَرُّصًا [فرص] الفُرْصَةَ: فرصتى بدست آورد.
=تَفَرَّطَ-
تَفَرُّطًا [فرط] الشي ءُ: زمان آن چيز گذشت،- الفَرَسُ الخَيْلَ: آن اسب، بر ساير اسبان پيشى گرفت.
=تَفَرَّعَ-
تَفَرُّعًا [فرع] تِ الأغصانُ: شاخه هاى درخت بسيار شد،- تِ الْمَسَائِلُ: آن مسائل پراكنده و از اصل خارج شد،- الشي ءُ من الشّي ءِ: آن چيز از چيزى درآمد يا مترتب بر آن چيز شد،- الشي ءَ: آن چيز بر روى آن چيز قرار گرفت،- القَوْمَ: بر آن قوم برترى يافت، به آنها ناسزا گفت و دشنام داد.
=تَفَرْعَنَ-
تَفَرْعُنًا: به اخلاق فرعونها خوى گرفت،- فلَانٌ عَلَينَا: فلانى بر ما طغيان كرد و مستبد شد،- النّباتُ: گياه بلند شد و نيرو يافت.
=تَفَرَّغَ-
تَفَرُّغًا [فرع] : از كار بيكار شد، كناره گرفت،- للأمرِ: در آن كوشش بسيار نمود.
=تَفَرَّقَ-
تَفَرُّقًا وَ تِفِرَّاقًا [فرق] : پراكنده شد. اين واژه ضدّ (تَجَمَّعَ) است؛ «تَفَرَّقَتْ بِهم الطُّرق» : هر يك از آنها به راهى رفتند.
=تَفَرْقَعَ-
تَفَرْقُعًا [فرقع] : مطاوع (فَرْقَعَ) است.
=تَفَرَّكَ-
تَفَرُّكًا [فرك] : مطاوع (فَرَكَ و فَرَّكَ) است، در سخن يا راه رفتن خود سستى نمود.
=تَفَرْنَسَ-
تَفَرْنُسًا الرجُلُ: فرانسوى شد يا با اخلاق مردم فرانسه خوى گرفت.
=تَفَزَّرَ-
تَفَزُّرًا [فزر] : آن چيز شكافته و بريده شد،- الثوبُ: جامه كهنه و پوسيده شد.
=تَفَسَّحَ-
تَفَسُّحًا [فسح] : فراخ شد،- لهُ: آنجا براى وى فراخ شد،- القومُ في المجلس: آن قوم در آن مجلس فراخ نشستند.
=تَفَسَّخَ-
تَفَسُّخًا [فسخ] : آن چيز تكّه تكّه شد،- الشَّعَرُ عَن الْجلْد: موى از روى پوست جدا و ريخته شد (اين حال ويژه ى مرده است) .
=تَفَسَّرَ-
تَفَسُّرًا [فسر] فلانًا عن الأمرِ: از فلانى خواست تا آن امر را تفسير و توضيح دهد.
=التَّفْسِرَة-
[فسر] : «تَفْسِرةُ الشي ءِ» : آنچه كه درباره ى چيزى دليل آورند و شرح دهند.
=التَّفْسِير-
[فسر] : مص،- ج تَفَاسِير: تأويل، كشف كردن، روشن كردن مطلب، بيان كردن، شرح دادن، توضيح و ايضاح؛ «حَرْفَا التَّفْسِير: دو حرف تفسير عبارتند از حرف «أَيْ» كه با آن مورد ابهامى را تفسير كنند مانند «هَذَا عَسْجَدٌ» أي ذَهَبٌ: يعنى طلاست.
و حرف «أَنْ» كه با آن معناى قول و سخن را بدون تلفظ بيان كنند مانند «نَادَيْتُكَ أن افْعَلْ كَذَا» : از تو خواستم كه فلان كار را انجام دهي.
=تَفَشَّى-
تَفَشِّيًا [فشو] تِ القرحةُ: زخم فراخ شد،- المَرَضُ القَومَ و بِهم: بيمارى در ميان آن قوم بسيار شد و شيوع پيدا كرد.
=التَّفَشِّي-
[فشو] : مص،- عِنْدَ اهْل الْعَرَبِيَة: و در نزد علماى عربي بمعناى تفخيم حرف يعنى درشت تلفظ كردن حرف بهنگام سخن است.
=التَّفْشِيط-
[فشط] : افتخار كردن به كارهاى