فهرس الكتاب

الصفحة 262 من 1009

و شكوفه برآمد،- فِى الْكلامِ و بِالمال على فلانٍ. آن مرد سخن بسيار گفت و از دارائى خود بر ديگرى تفاخر كرد.

=تَفَتَّخَ-

تَفَتُّخًا [فتخ] : آن مرد انگشترى به انگشت كرد.

=تَفَتَّرَ-

تَفَتُّرًا [فتر] : پس از خشم و تندى آرام و پس از سختى نرم شد،- الماءُ: آب پس از جوشش ولرم شد،- عن العمل: در آن كار كوتاهى كرد.

=تَفَتَّقَ-

تَفَتُّقًا [فتق] : آن چيز شكافته شد،- فُلانٌ بِالكَلَام: زبان وى به سخن باز شد.

=تَفَتَّكَ-

تَفَتُّكًا [فتك] بأَمرهِ: در كار خود بدون مشورت با كسى اقدام كرد.

=تَفَتَّلَ-

تَفَتُّلًا [فتل] الحبلُ: ريسمان تابيده شد.

=تَفَتَّنَ-

تَفَتُّنًا [فتن] هُ: او را با تكلّف به فتنه انداخت.

=تَفَجَّرَ-

تَفَجُّرًا [فجر] الماءُ: آب روان شد،- الصُّبْحُ: سپيده دم شد،- بِالْعَطَاءِ: كرم كرد و بخشنده شد.

=تَفَجَّعَ-

تَفَجُّعًا [فجع] : دردمند شد.

=تَفَحَّجَ-

تَفَحُّجًا [فحج] الرجُلُ: آن مرد ميان دو پاى خود را گشود و راه رفت.

=تَفَحَّشَ-

تَفَحُّشًا [فحش] عليهم بلسانهِ: بر آنها زبان زشتى و ناسزاگوئى كرد.

=تَفَحَّصَ-

تَفَحُّصًا [فحص] عنهُ: از او تَفَحُّص و جستجوى كرد.

=تَفَحَّلَ-

تَفَحُّلًا [فحل] : همانند نر پرتوان شد،- الشَّجَرُ: درخت ميوه نداد.

=تَفَخَّتَ-

تَفَخُّتًا [فخت] : مانند كبوتر طوق دار خراميد، در شگفتى شد.

=تَفَخَّرَ-

تَفَخُّرًا [فخر] منه: بر او تكبر كرد.

=تَفَدَّرَ-

تَفَدُّرًا [فدر] الحجرُ: سنگ شكسته شد.

=تَفَرَ-

تَفَرَانًا تِ القِدْرُ: ديگ به جوش آمد.

=تَفَرَّى-

تَفَرِّيًا [فري] : آن چيز شكاف برداشت.

=التَّفْرَاج-

[فرج] : واحد (التَّفَاريج) است بمعناى شكاف يا سوراخ روزنه.

=التِّفْرَة-

فرورفتگى در ميان لب بالا.

=التَّفِرَة-

(ز) : اولين برگ درآمده از درخت.

=تَفَرَّجَ-

تَفَرُّجًا [فرج] الغَمُّ: اندوه از دل بيرون رفت و باز شد.

=التِّفْرجَة-

ج تَفَارِج [فرج] : فاصله ى ميان دو انگشت يا دو ستون.

=تَفَرَّدَ-

تَفَرُّدًا [فرد] بالأمرِ: در آن كار به تنهائى عمل كرد، در آن كار تنها شد.

=تَفَرْزَنَ-

تَفَرْزُنًا [فرزن] البَيْذَقُ: نشانه ى بازى در شطرنج ملكه شد.

=تَفَرَّسَ-

تَفَرُّسًا [فرس] فيهِ: در آن چيز نگريست و با فراست آن را دريافت،- فيه الخَيْرَ: با فراست نكوئى و خير در او يافت،- الرَّجُلُ: به مردم نشان داد كه اسب سوارى ماهر است.

=تَفَرَّشَ-

تَفَرُّشًا [فرش] الطائرُ: پرنده بالهاى خود را بر روى چيز تكان داد و باز كرد و نيفتاد.

=تَفَرَّصَ-

تَفَرُّصًا [فرص] الفُرْصَةَ: فرصتى بدست آورد.

=تَفَرَّطَ-

تَفَرُّطًا [فرط] الشي ءُ: زمان آن چيز گذشت،- الفَرَسُ الخَيْلَ: آن اسب، بر ساير اسبان پيشى گرفت.

=تَفَرَّعَ-

تَفَرُّعًا [فرع] تِ الأغصانُ: شاخه هاى درخت بسيار شد،- تِ الْمَسَائِلُ: آن مسائل پراكنده و از اصل خارج شد،- الشي ءُ من الشّي ءِ: آن چيز از چيزى درآمد يا مترتب بر آن چيز شد،- الشي ءَ: آن چيز بر روى آن چيز قرار گرفت،- القَوْمَ: بر آن قوم برترى يافت، به آنها ناسزا گفت و دشنام داد.

=تَفَرْعَنَ-

تَفَرْعُنًا: به اخلاق فرعونها خوى گرفت،- فلَانٌ عَلَينَا: فلانى بر ما طغيان كرد و مستبد شد،- النّباتُ: گياه بلند شد و نيرو يافت.

=تَفَرَّغَ-

تَفَرُّغًا [فرع] : از كار بيكار شد، كناره گرفت،- للأمرِ: در آن كوشش بسيار نمود.

=تَفَرَّقَ-

تَفَرُّقًا وَ تِفِرَّاقًا [فرق] : پراكنده شد. اين واژه ضدّ (تَجَمَّعَ) است؛ «تَفَرَّقَتْ بِهم الطُّرق» : هر يك از آنها به راهى رفتند.

=تَفَرْقَعَ-

تَفَرْقُعًا [فرقع] : مطاوع (فَرْقَعَ) است.

=تَفَرَّكَ-

تَفَرُّكًا [فرك] : مطاوع (فَرَكَ و فَرَّكَ) است، در سخن يا راه رفتن خود سستى نمود.

=تَفَرْنَسَ-

تَفَرْنُسًا الرجُلُ: فرانسوى شد يا با اخلاق مردم فرانسه خوى گرفت.

=تَفَزَّرَ-

تَفَزُّرًا [فزر] : آن چيز شكافته و بريده شد،- الثوبُ: جامه كهنه و پوسيده شد.

=تَفَسَّحَ-

تَفَسُّحًا [فسح] : فراخ شد،- لهُ: آنجا براى وى فراخ شد،- القومُ في المجلس: آن قوم در آن مجلس فراخ نشستند.

=تَفَسَّخَ-

تَفَسُّخًا [فسخ] : آن چيز تكّه تكّه شد،- الشَّعَرُ عَن الْجلْد: موى از روى پوست جدا و ريخته شد (اين حال ويژه ى مرده است) .

=تَفَسَّرَ-

تَفَسُّرًا [فسر] فلانًا عن الأمرِ: از فلانى خواست تا آن امر را تفسير و توضيح دهد.

=التَّفْسِرَة-

[فسر] : «تَفْسِرةُ الشي ءِ» : آنچه كه درباره ى چيزى دليل آورند و شرح دهند.

=التَّفْسِير-

[فسر] : مص،- ج تَفَاسِير: تأويل، كشف كردن، روشن كردن مطلب، بيان كردن، شرح دادن، توضيح و ايضاح؛ «حَرْفَا التَّفْسِير: دو حرف تفسير عبارتند از حرف «أَيْ» كه با آن مورد ابهامى را تفسير كنند مانند «هَذَا عَسْجَدٌ» أي ذَهَبٌ: يعنى طلاست.

و حرف «أَنْ» كه با آن معناى قول و سخن را بدون تلفظ بيان كنند مانند «نَادَيْتُكَ أن افْعَلْ كَذَا» : از تو خواستم كه فلان كار را انجام دهي.

=تَفَشَّى-

تَفَشِّيًا [فشو] تِ القرحةُ: زخم فراخ شد،- المَرَضُ القَومَ و بِهم: بيمارى در ميان آن قوم بسيار شد و شيوع پيدا كرد.

=التَّفَشِّي-

[فشو] : مص،- عِنْدَ اهْل الْعَرَبِيَة: و در نزد علماى عربي بمعناى تفخيم حرف يعنى درشت تلفظ كردن حرف بهنگام سخن است.

=التَّفْشِيط-

[فشط] : افتخار كردن به كارهاى

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت