كار را متداول و بطور متناوب درآوردند،- الرَّجُلانِ على الرَّاحِلَة: آن دو مرد بطور متناوب بر ستور سوار شدند،- القومُ على فلانٍ بالضَّربِ:
آن قوم در زدن فلانى با هم معاونت كردند.
تَعَاقُدًا [عقد] القومُ: آن قوم با هم پيمان بستند.
=تَعَاقَرَ-
تَعَاقُرًا [عقر] الرَّاعِيَان: آن دو شتربان در پي كردن شتران با هم رقابت كردند.
=تَعَاقَلَ-
تَعَاقُلًا [عقل] : خود را خردمند جلوه داد در حاليكه بى خرد بود،- القومُ دَمَ القَتيل:
آن قوم در پرداخت خونبهاى كشته با هم شركت كردند.
=تَعَاكَرَ-
تَعَاكُرًا [عكر] القومُ في الحرب: آن قوم در جنگ با هم گلاويز شدند و درآميختند.
=تَعَاكَسَ-
تَعَاكُسًا [عكس] : آن چيز منقلب شد، سروته شد، زير و رو شد.
=تَعَاكَظَ-
تَعَاكُظًا [عكظ] القومُ: آن قوم با هم نزاع و مجادله كردند.
=تَعَالَ-
[علو] : فعل امر است بمعناى (بيا) .
=تَعَالَى-
تَعَالِيًا [علو] : بلند مرتبه شد، بالا رفت.
=تَعَالَجَ-
تَعَالُجًا [علج] : به معالجه و درمان پرداخت،- القومُ: آن قوم با هم نبرد كردند.
=تَعَالَمَ-
تَعَالُمًا [علم] القومُ الشي ءَ: آن قوم بر آن چيز آگاه شدند.
=تَعَامَى-
تَعَامِيًا [عمي] : خود را كور وانمود كرد.
=تَعَامَشَ-
تَعَامُشًا [عمش] عن الشي ءِ: از آن چيز غفلت ورزيد.
=تَعَامَلَ-
تَعَامُلًا [عمل] القومُ: آن قوم با هم داد و ستد كردند.
=تَعَامَهَ-
تَعَامُهًا [عمه] : سرگشته و سرگردان شد.
=تَعَانَدَ-
تَعَانُدًا [عند] القومُ: برخى از آن قوم با برخى ديگر عناد كردند.
=تَعَانَقَ-
تَعَانُقًا [عنق] الرجُلانِ: آن دو مرد يكديگر را در آغوش گرفتند و معانقه كردند.
=تَعَاهَدَ-
تَعَاهُدًا [عهد] القومُ: آن قوم با هم پيمان بستند،- الشي ءَ: آن چيز را تعهد كرد،- املاكَهُ: بر املاك خود سركشى و مواظبت كرد.
=تَعَاوَدَ-
تَعَاوُدًا [عود] القومُ في الحرب: هر يك از افراد آن قوم به گروه خود پيوستند.
=تَعَاوَرَ-
تَعَاوُرًا [عور] القومُ الشي ءَ: آن قوم آن چيز را داد و ستد نمودند.
=تَعَاوَنَ-
تَعَاوُنًا [عون] القومُ: برخى از آن قوم به برخى ديگر كمك و يارى كردند.
=التَّعَاوُنِيَّة-
[عون] : فروشگاه تعاونى ويژه ى شركاء و سهامداران خود.
=تَعَايَا-
تَعَايِيًا [عيّ] هُ و عليهِ الأمرُ: او را ناتوان كرد،- بالأمرِ: آن كار را استوار نساخت.
=تَعَايَبَ-
تَعَايُبًا [عيب] القومُ: آن قوم بر يكديگر عيب گرفتند.
=تَعَايَرَ-
تَعَايُرًا [عير] القومُ: آن قوم از يكديگر عيبجوئى كردند، برخى از آنها بر برخى ديگر عيب گرفتند.
=تَعَايَشَ-
تَعَايُشًا [عيش] القومُ بالأُلفة و المودَّة: آن قوم با مهر و محبت با هم زندگى كردند.
=التَّعَايُش-
[عيش] : مص، همزيستى مشترك مردم بدون در نظر گرفتن دين و مذهب؛ «التَّعَايش السِّلْمِيّ» : زندگى و همزيستى مسالمت آميز در ميان دولتها كه داراى نظامهاى سياسى و مخالف با يكديگرند.
=تَعِبَ-
-تَعَبًا: خسته شد. اين واژه ضد (اسْتَرَاحَ) است، درمانده و رنجور شد،- في كذا: در آن چيز كوشش كرد.
=التَّعَب-
ج أَتْعَاب: خستگى. اين واژه ضد (الرَّاحَة) است.
=التَّعِب-
خسته و درمانده.
=تَعَبَّى-
تَعَبِّيًا [عبي] : آماده شد.
=التَّعْبِئَة-
[عبأ] : مص، (اع) : بسيج عمومى، آماده كردن قواى نظامى براى جنگ.
=تَعَبَّبَ-
تَعَبُّبًا [عبّ] النبيذَ: در نوشيدن اصرار ورزيد و زياده روى كرد.
=تَعَبَّدَ-
تَعَبُّدًا [عبد] : عبادت و بندگى كرد،- هُ: او را به فرمانبردارى دعوت كرد، او را به بندگى گرفت، مانند برده با او رفتار كرد.
=التَّعْبِيدة-
[عبد] : فرمانبردارى، اطاعت، بندگى.
=التَّعْبِير-
ج تَعْبِيرَات [عبر] : مص،- ج تعابير: لفظ و عبارت كلامى؛ «بِتَعْبِيرٍ آخر» : به عبارت ديگرى «ان صَحَّ التَّعْبِير» : اگر گفته صحيح باشد يا جايز باشد.
=تَعَتَّبَ-
تَعَتُّبًا [عتب] القومُ: آن قوم خشم خود را نكوهيدند،- بابَ فلانٍ: بر آستانه ى درب فلانى پاى نهاد، ملازم آستانه ى درب او شد.
=تَعْتَعَ-
تَعْتَعَةً [تعتع] : بر اثر گرفتگى زبان سخن خود را تكرار كرد،- ه در سخن گفتن زبانش گرفت و به سختى بيان كرد.
=تَعَتَّهَ-
تَعَتُّهًا [عته] : ديوانه شد، خود را بنادانى زد،- عنهُ: خود را از او ناشناس گرفت.
=تَعَثَّرَ-
تَعَثُّرًا [عثر] الرجُلُ و الفرس و الجَدُّ: آن مرد يا اسب يا بخت دچار سختى و مانع شد،- لسانُهُ: زبان او بهنگام سخن گرفت.
=تَعَجَّبَ-
تَعَجُّبًا [عجب] منهُ: از او در شگفت شد.
=التَّعَجُّبَ-
[عجب] : شگفتى، تعجب، انفعال نفس از آنچه سبب آن پنهان باشد، ديدن چيزى شگفت آور.
=تَعَجْرَفَ-
تَعَجْرُفًا [عجرف] : تكبر كرد، ستم و جنايت كرد.
=تَعَجَّزَ-
تَعَجُّزًا [عجز] : ادعاى ناتوانى كرد، البعيرُ: بر عقب شتر سوار شد.
=تَعَجَّلَ-
تَعَجُّلًا [عجل] في الأمر: در آن كار شتاب كرد،- الأمرَ: آن كار را با تكلف و شتاب انجام داد،- هُ الجوابَ: از او پاسخ سريع خواست.
=تَعَجَّنَ-
تَعَجُّنًا [عجن] الشي ءُ: آن چيز خمير شد.
=تَعَدَّى-
تَعَدِّيًا [عدو] الشي ءَ: از آن چيز گذشت،- الشي ء الى آخر: از آن چيز به چيز ديگرى روى آورد،- عليهِ: بر او ستم كرد،