فهرس الكتاب

الصفحة 518 من 1009

كاربرد مؤنث دارد.

=السَّمَوِيّ-

[سمو] : نسبت به (اسم) است.

=السَّمِيّ-

[سمو] : بلند، همسان، همنام.

=السُّمِّيَّة-

[سمّ] : «سُمِّيَّةُ الشي ءِ» : اثر و عملكرد زهر در چيزى.

=السَّمِيج-

ج سُمَجَاء و سَمَاجَى: زشت، قبيح.

=السَّمِيح-

ج سُمَحَاء: آنكه داراى بخشندگى و جوانمردى است، جوانمرد و بخشنده.

=السَّمِيد-

آرد سفيد، و در زبان متداول بر گندم نيمكوب يا بلغور اطلاق مى شود.

=السَّمَيْدَر-

(ح) : مترادف (السَّمَنْدَر) است.

=السَّمِيذ-

[سمذ] : آرد سفيد.

=السَّمِير-

شب زنده دار، روزگار؛ «ابنُ سَمِير» : شبى كه در آن ماه نتابد؛ «ابْنَا سَمِير» : شب و روز.

=السَّمِيط-

مرد بدحال، رده ى آجر كه بر روى هم چيده شده باشد؛ «نَعْلٌ سَمِيطٌ» :

كفش بى وصله پينه.

=السُّمَيْط-

رده ى آجر انباشته بر روى هم.

=السَّمَيْطَر-

(ح) : پرنده ايست با نوك بسيار دراز و همواره در آبهاى كم عُمق ديده مى شود.

=السَّمِيع-

ج سُمَعَاء: شنونده، شنواننده كه براى مبالغه است، شنيده شده، يكى از نامهاى خداوند متعال؛ «امُّ السَّمِيع» : مغز سر؛ «أُذُنٌ سَمِيعٌ» : گوش شنوا.

=السَّمِيعَة-

«أُذُنٌ سَمِيعةٌ» : گوش شنوا.

=السَّمِيك-

بلند، سميك،- من الثّيَاب وَ غَيرها: جامه و پوشاك كُلُفت. اين واژه ضد (الرقيق) است.

=السُّمَيْكاء-

(ح) : موريانه.

=السُّمَيْكات-

آويزه هاى گوشت از اطراف.

اين واژه در زبان متداول رايج است.

=السَّمِيل-

«ثوبٌ سَمِيلٌ» : جامه ى فرسوده.

=السَّمِين-

بسيار چاق و فربه. اين واژه متناقض (المَهْزُول) است،- ج سِمَان،- مِن الْكَلامِ: سخن متين و پُر معنى.

=السَّمِينَة-

مؤنَّث السمين، ج سِمَان؛ «أَرض سَمِينَة» : زمين خاكى كه در آن سنگ نباشد.

=سَنَّ-

-سَنًّا [سنّ] السكِّينَ: كارد يا چاقو را تيز كرد،- الرُّمحَ: سرنيزه بر روى نيزه نصب كرد،- الرجُلَ: با نيزه آن مرد را زد، با دندان او را گزيد، دندانهاى او را شكست، او را ستايش كرد،- الأَسْنَان: دندانها را مسواك زد،- الطَّرِيقَة: در آن راه قدم برداشت،- عَلَيهم السُّنَّةَ: براى آنها حكم و مقررات وضع كرد،- الأَمِيرُ رَعِيَّتَهُ: حاكم رعاياى خود را خوب اداره كرد،- العُقدةَ:

گره را باز كرد،- الأَمْرَ: آن امر را آشكار و آسان اجرا كرد،- الإِبِلَ: شتران را تند راند،- الطِّينَ: گِلْ را سُفال كرد،- الشي ءَ: آن چيز را تصوير كرد،- الماءَ او الترابَ: آب يا خاك را بطور آرام ريخت،- تِ العينُ الدمعَ: چشم اشك ريخت.

=السِّنّ-

ج أَسْنان و أَسِنَّة و أَسُنّ: دندان. اين واژه كاربرد مؤنث دارد، دندانه ى داس و شانه و مانند آنها، يك دانه سير، دندانه هاى ستون فقرات كمر، جاى تراشيدن قلم،- ج أَسْنَان: سِنّ و سال، مقدار عمر. اين واژه مؤنث است.

=سَنَا-

-سَنْوًا و سَنَاوَةً و سُنُوًّا و سِنَايَةً [سنو] تِ السماءُ:

آسمان باريد،- السَّحَابُ الأَرضَ: ابر زمين را آبيارى كرد،- الدّلوَ: دلو را از چاه بيرون كشيد،- على الدّابَّةِ: بر روى ستور آب كشى كرد،- البرقُ: برق درخشيد،- تِ النارُ: روشنائى آتش بلند شد،- البابَ: درب را باز كرد.

=السَّنَا-

[سنو] (ن) : گياهى است از تيره ى قرنيها. داراى دانه هاى درشت و پهن و ميوه ى آن خاصيت پزشكى دارد كه آن را بگونه ى داروى مُسهل بكار مى برند.

=سَنَى-

-سَنْيًا [سني] البابَ: درب را باز كرد،- العُقْدةَ: گِره را باز كرد.

=سَنَّى-

تَسْنِيَةً [سني] الأَمرَ: آن كار را سهل و آسان كرد.

=السَّنَى-

[سني] : برق، ابريشم.

=السَّنَاء-

[سني] : مص، لغتى است در (السَّنَى) ، روشنائى، بلندى.

=السِّنَاد-

هر عيبى كه در قافيه ى شعر قبل از بازگوئى باشد.

=السَّنَام-

ج أَسْنِمَة: كوهان شتر.

=السِّنَان-

ج أَسِنَّة [سنّ] : پيكان نيزه، سرنيزه، سنگ چاقوتيزكُن.

=السِّنَاية-

[سني] : كُليات هر چيزى، همه ى آن چيز.

=السُّنْباذَج-

سنباده، سنگ تيغ تيزكن كه با آن شمشير را جلا دهند. اين واژه فارسى است.

=السُّنْبُك-

ج سَنَابِك: كنار يا پيش سم چهارپايان، زمين سفت و كم خير، آغاز هر چيزى، كناره ى شمشير،- من المَطَرِ: آغاز باران،- من بيضةِ الْحَدِيد: بالاى كلاه خود، و در اصطلاح نجّاران بمعناى مَتّه ى سوراخ كن است كه با آن تخته را سوراخ كنند، و در زبان متداول بمعناى قايق يا كشتى كوچكى است و فصيح آن (السُّنْبوق) است.

=سَنْبَلَ-

سَنْبَلَةً [سنبل] الزرعُ: خوشه ى كشت برآمد،- الرجُلُ ثوبَهُ: آن مرد دامن خود فراخ كرد و كشانيد.

=السُّنْبُل-

ج سَنَابِل [سنبل] من الزرع كالبُرِّ و الشعير:

خوشه گياه و يا گندم و يا جو؛ «السُّنْبُلُ الرُّومي» (ن) : گياه ناردِين.

=السُّنْبُلَة-

واحد (السنْبل) است،- (فك) :

نام برجى است در آسمان.

=السَّنْبُوسَق-

(ط) : گونه اى خوراك يا شيرينى است كه معمولًا از گوشت و گردو و مايه ى خمير با روغن تهيه كنند، قطّاب.

اين واژه فارسى است.

=السَّنْبُوسَك-

(ط) : مترادف (السنْبُوسَق) است.

اين واژه فارسى است.

=السُّنْبُوق-

قايق يا كشتى كوچك.

=السَّنَة-

ج سُنُون و سِنُون و سَنَوَات و سَنَهَات [سنو] ، و الجمع سُنُون و سِنُون يُعْرَب بالحروف و الحركات:

سال كه دوازده ماه است؛ «السَّنَة الضوئيّة»

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت