،- حفًا: پاى او از راه رفتن بسيار درد گرفت و ساييده شد، بى كفش و پاى برهنه راه رفت،- الفرسُ: سم اسب از بسيار راه رفتن ساييده شد.
ج حُفَاة [حفو] : پا برهنه.
ج حُفَوَاء [حفو] : آنكه در بخشش و نيكى و شادمانى مبالغه كند، آنكه از وضع ديگرى پرسش بسيار كند، آنكه حقيقت امرى را بداند.
=الحَفِيد-
ج حُفَدَاء: نوه ى پسرى؛ «هو حَفِيدى» : او پسر فرزند من است.
=الحَفِير-
گودال.
=الحَفِيرَة-
ج حَفَائِر: آن مقدار از زمين كه كنده شده باشد، قبر.
=الحَفِيظَة-
ج حَفَائِظ: مترادف (الحِفْظَة) است، اسم است از (المُحَافظة) بمعناى حمايت از خانواده و ناموس، تعويذ دفع چشم زخم كه بر كودك آويزند؛ «اهل الحَفَائِظ» : حمايت كنندگان از خانواده و ناموس و محارم.
=الحَفِيل-
بسيار؛ «جَمْعٌ حَفِيلٌ» : جمعى بسيار؛ «مَكَانٌ حَفِيل» : جاى پر از جمعيت.
=حَقَّ-
-حَقًّا [حقّ] الأمْرَ: آن امر را ثابت و لازم كرد،- العقدةَ: گره را بست،- الخبرَ:
بر حقيقت خبر آگاه شد،- هُ: بر فلانى درباره ى حقى كه مورد اختلاف بود چيره شد،- حَقًا عليه ان يَفعلَ كذا: بر او لازم شد كه آن كار را انجام دهد،-- حَقًا و حَقَّةً الأَمْرُ: آن امر ثابت و واجب شد،- تِ الحَاجَةُ: نيازمندى سخت شد،-- حَقَقًا الفرسُ: اسب سم پاى خود را بر جاى سم دست خود نهاد.
=الحُقّ-
ج حِقَاق [حقّ] : خانه ى عنكبوت،- (ع ا) : سر استخوان ران،- (ع ا) : سر باز و،- (ع ا) : حفره ى سر شانه، زمين گرد و هموار؛ «حُقُّ الطِّيب» : عطردان.
=الحَقّ-
[حقّ] : مص،- ج حُقوق: حقيقت.
اين واژه ضد (الباطل) است، موجود ثابت كه از نامهاى خداوند متعال است، حزم و دور انديشى، يقين، امر مقرر، مال و ملك، مرگ، بخت و اقبال، عدل، سزاوار، شايسته؛ «هو حَق بكذا» : او شايسته ى به آن چيز است؛ «الحَقُّ المَدَنِي» :
مجموعه ى قوانين مدنى؛ «الحَقُّ القانوني» :
در نزد مسيحيان به معناى قوانين كليسا است؛ «حق الاستعمال» : حق استفاده از چيزهائى كه در مالكيت ديگرى است؛ «حَق الانتفاع» : حق بهره بردارى از ملك يا ميوه ى ديگرى؛ «حَق المُرُور» :
حق عبور و مرور از داخل ملك ديگرى؛ «بِالْحَقّ» : بدرستى، در واقع، در حقيقت؛ «بحَقّ» : به عدل و انصاف؛ «هو على حقٍّ» : او بر حق است؛ «الحَقُّ مَعَكَ» : حق با تو است؛ «الحَقُّ عليك» : تو در اشتباهى؛ «هذا حَقّي عليكم» : حقى كه من بر شما دارم؛ «كان مِن حَقِّهِ أن» : بر او لازم بود كه ... ؛ «لهُ الحَق في» : در آن كار حق با او است؛ «وَ الحَقُّ يُقَال» : بتحقيق و در حقيقت؛ «عرفَ حَقّ المَعْرِفَة» : بطور كامل دانست و يا شناخت همچنانكه گويند (فَهِمَ حَقَّ الفهم) : كاملًا فهميد؛ «حَقًّا» : در واقع و حقيقت، از حيث عدل و انصاف؛ «حُقوقُ الدّار» : چيزهاى وابسته و مرافق خانه؛ «الحقوق السِّيَاسِيَّة» : حقوق سياسى كه بمقتضاى آن حق شركت شهروندان در اداره امور كشور داده مى شود.
=الحِقّ-
[حقّ] : ماده شترى كه از فرط پيرى دندانهايش ريخته شده باشد،،- مِن الإبِل:
شتر چهار ساله. اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود.
=الحِقَاء-
[حقو] : شلوار يا جاى بستن آن در كمر،- (طب) : دردى است در شكم كه بر اثر خوردن گوشت پديد آيد.
=الحِقَاب-
ج حُقُب: كمربند زن كه بر آن زيور آويزد، سفيدى در بن ناخن.
=الحُقَارَة-
مترادف (الحَقَارَة) است.
=الحَقَارَة-
خوارى و زبونى.
=الحِقَارَة-
مترادف (الحَقارَة) است.
=الحَقَّانِيّ-
[حقّ] : منسوب به (الحقّ) است مانند (الرَّبَّانِي) كه منسوب به (الرَّبَّ) است؛- «رجُلٌ حَقَّانِيّ» : مرد عادل.
=حقبَ-
حَقَبًا المطرُ: باران بند آمد،- العامُ:
در آن سال باران نيامد،- الأَمرُ: آن كار تباه شد،- المعدنُ: معدن به ته كشيد و چيزى در آن نماند،- نائلُ فلانٍ: كرم و بخشندگى فلانى كم شد و قطع گرديد.
=الحُقْب-
ج حِقَاب: هشتاد سال يا بيشتر، سال يا سالها، روزگار.
=الحُقُب-
ج أَحْقَاب و أَحْقُب: مترادف (الحُقْب) است.
=الحَقَبَ-
ج حُقُب: كمربند زن كه بر آن زيور آويزد، كمربند كه بر تنگ شتر بندند.
=الحَقْبَاء-
مؤنَّث (الأحقَب) .
=الحِقْبَة-
ج حِقَب و حُقُوب: سال، مدتى از زمان.
=الحُقَّة-
ج حُقّ و حُقَق و حِقَاق [حقّ] : زن، بلا، ظرف كوچك.
=الحَقَّة-
[حقّ] : حقّ ويژه؛ «هذه حَقَّتِي» :
اين حق ويژه ى من است، حقيقت امر، بلا؛ «الرَّاحَة الحَقَّة» : راحت حقيقى بمعناى صحيح آن؛ «السَّعادَةُ الحَقَّة» : سعادت حقيقى، واقعى.
=الحِقَّة-
حق و آنچه كه لازم و واجب باشد.
=حَقَدَ-
-حِقْدًا و حَقْدًا عليهِ: كينه ى او را به دل گرفت و منتظر فرصت شد تا وى را آزار دهد،- المطرُ: باران نيامد،- المعدنُ: معدن به ته رسيد و چيزى از آن بيرون نيامد،- تِ الناقَةُ: ماده شتر فربه شد.
=الحِقْد-
ج أَحْقَاد و حُقُود: كينه ى پنهانى در دل.
=حَقَرَ-
-حَقْرًا و حُقْرِيَّةً الشي ءُ أو الرجُلُ: قدر و منزلت آن چيز يا آن مرد كم شد،- هُ: او را تحقير كرد و خوار نمود.
=حَقِرَ-
-حَقَرًا: خوار و زبون شد.
=حَقُرَ-
-حَقَارَةً: خوار و زبون شد.