فهرس الكتاب

الصفحة 261 من 1009

=تَفَاجَرَ-

تَفَاجُرًا [فجر] القومُ: آن قوم مرتكب گناه و معصيت شدند.

=التُّفَّاح-

ج تَفَافِيح (ن) : درخت سيب، سيب.

=التُّفَّاحة-

يك دانه سيب.

=التُّفَّاحَتَانِ-

(ع ا) : دو قسمت بالاى دو ران.

=تَفَاحَشَ-

تَفَاحُشًا [فحش] : دشنام داد، به كار زشت مبادرت كرد،- الأَمْرُ: آن امر بسيار قبيح شد.

=تَفَاخَرَ-

تَفَاخُرًا [فخر] القومُ: برخى از آن قوم بر برخى ديگر تفاخر كردند، هر يك از آنها افتخارات خود را بيان كرد.

=تَفَادَى-

تَفَادِيًا [فدى] القومُ: آن قوم نسبت به يكديگر فداكارى كردند، هر يك ديگرى را همچون سپر در برابر دشمن گرفت،- الرَّجُلُ من كذا: خود را از آن چيز نگهداشت و بر كنار گرفت.

=تَفَارَّ-

تَفَارًّا [فرّ] القومُ: آن قوم از هم گريختند.

=تَفَارَز-

تَفَارُزًا [فرز] الشريكانِ الشركةَ: آن دو شريك شركت خود را با هم فسخ كردند.

=تَفَارَصَ-

تَفَارُصًا [فرص] القومُ البئرَ: آن قوم بطور متناوب از آب آن چاه استفاده كردند.

=تَفَارَطَ-

تَفَارُطًا [فرط] : شتابيد و پيشدستى كرد،- القومُ: آن قوم با هم مسابقه دادند،- تْهُ الهمومُ: غم و اندوه بر وى رسيد،- الشي ءُ: زمان آن چيز بتأخير افتاد.

=تَفَارَقَ-

تَفَارُقًا [فرق] القومُ: آن قوم از يكديگر جدا شدند.

=التَّفَارِيج-

[فرج] : سوراخهاى نرده ها، گشادگى ميان انگشتان؛ «تَفَاريج القَبَاءِ» :

سوراخهاى قبا يا جُبّه.

=التَّفَارِيق-

[فرق] : «تَفَارِيقُ المتاعِ» : آنچه از متاع كه پراكنده شود، «ضمّ تفاريق متَاعِه» :

خورده هاى متاع خود را جمع كرد؛ «اخَذَ حَقَّهُ بِالتَّفَارِيق» : حق خود را بگونه ى خرده و نه جمله گرفت.

=تَفَازَّ-

تَفَازًّا [فزّ] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم جنگيدند.

=تَفَاسَحَ-

تَفَاسُحًا [فسح] القومُ في المجلس: آن قوم در مجلس فراخ نشستند.

=تَفَاصَحَ-

تَفَاصُحًا [فصح] : آن مرد با تظاهر به فصاحت خود را همانند فصيحان كرد.

=تَفَاصَلَ-

تَفَاصُلًا [فصل] تِ الأشياءُ: آن چيزها از يكديگر جدا شدند.

=تَفَاضَلَ-

تَفَاضُلًا [فضل] الرجُلانِ: آن دو مرد بر يكديگر اظهار فضل و برترى كردند.

=تَفَاعَلَ-

تَفَاعُلًا [فعل] الرجُلانِ أو الشيئانِ: هر يك از آن دو مرد يا آن دو چيز در يكديگر اثر كردند.

=التَّفَاعُل-

[فعل] : مص،- الكيماويّ (ك) :

اثر پذيرى متقابل ميان دو مادّه يا بيشتر كه در نتيجه تغييرى در طبيعت اجسام شيميائى مى شود، مانندِ تفاعل اكسيژن و ايدروژِن كه در نتيجه آب شكل مى گيرد.

=التَّفَاعِيل-

[فعل] عند العروضيّين: مثالهاى اجزاء شعر است كه چهارگونه است «مفعُولُنْ مَفَاعِيلُنْ مُفَاعَلَتُنْ و فاعِلاتُن» است و بقيه ى اجزاء از اينها گرفته مى شود.

=التِّفَاف-

(ن) : گياهى است از رسته ى گلهاى زبانى داراى ساقه اى تو خالى و برگهاى دندانه اى شكل و هرگاه شكسته شود مايع شيرى از آن خارج مى شود.

=تَفَاقَدَ-

تَفَاقُدًا [فقد] القومُ: برخى از آن قوم برخى ديگر را از دست دادند.

=تَفَاقَرَ-

تَفَاقُرًا [فقر] : آن مرد تظاهر به نداشتن و فقر كرد.

=تَفَاقَسَ-

تَفَاقُسًا [فقس] الرجُلانِ: آن دو مرد موى سر يكديگر را گرفتند و به زير كشيدند،- الولدانِ عند العَامَّة: و در زبان متداول باين معنى است كه آن دو پسر هر يك تخم مرغى را بدست گرفته و بر تخم مرغ هم زنند و هر يك از آن تخم مرغها شكسته شود از آنِ زننده خواهد شد.

=تَفَاقَمَ-

تَفَاقُمًا [فقم] الأمرُ: آن كار بزرگ شد و استوار نگرديد.

=تَفَاكَهَ-

تَفَاكُهًا [فكه] القومُ: آن قوم با هم مزاح و شوخى نمودند.

=التُّفَال-

مترادف (التُّفْل) است بمعناى آب دهان.

=تَفَالَى-

تَفَالِيًا [فلي] : خواست تا شپش از سر او بزدايد،- تِ النساءُ: زنان موى سر يكديگر را از شپش زدودند،- تِ الحُمُرُ: الاغها خود را بهم سابيدند چنانكه گوئى خود را از شپش مى زدايند.

=تَفَانَى-

تَفَانِيًا [فني] القومُ: بعضى از آن قوم بعضى ديگر را نابود كردند،- في عملهِ: در كار خود منتهاى كوشش را نمودند.

=التُّفَاهَة-

اهميت ندادن، ناچيز شمردن، خردى و كوچكى.

=التَّفَاهَة-

ج تَوافِه: آنچه كه بىهميت باشد، ناچيز.

=تَفَاهَمَ-

تَفَاهُمًا [فهم] القومُ: آن قوم با هم تفاهم كردند.

=التَّفَاهُم-

[فهم] : مص؛ «سُوءُ التَّفَاهُم» :

سخنى كه درست فهميده نشده باشد.

=تَفَاوَتَ-

تَفَاوُتًا و تَفَاوِتًا و تَفَاوَتًا [فوت] الشيئانِ: آن دو چيز از هم جدا و متفاوت شدند،- الرَّجُلانِ في الفَضْل: آن دو مرد در دانش و فضل با هم متفاوت شدند.

=تَفَاوَضَ-

تَفَاوُضًا [فوض] القومُ في كذا: آن قوم درباره ى چيزى با هم مذاكره كردند،- الشريكانِ في المال: آن دو شريك از نظر سرمايه با هم مساوى شدند،- القومُ في الحَدِيث: آن قوم با هم به سخن پرداختند.

=تَفَاوَهَ-

تَفَاوُهًا [فوه] القومُ بكذا: آن قوم با هم گفتگو كردند.

=تَفَايَدَ-

تَفَايُدًا [فيد] القومُ بالمال: آن قوم در مال و دارائى بهم سود رسانيدند.

=تَفَأّلَ-

تَفَؤُلًا [فأل] بهِ: براى او فال نيك زد.

ضِدّ (تَشَاءَم) است.

=تَفَتَّى-

تَفَتِّيًا [فتو] : جوانمرد شد،- الرَّجُلُ:

آن مرد داراى جوانمردى شد، خود را همانند جوانان به جوانمردى تظاهر كرد.

=التَّفْتَا-

پارچه ى تافته از ابريشم.

=تَفَتَّتَ-

تَفَتُّتًا [فتّ] الشي ءُ: آن چيز از هم پاشيده شد.

=تَفَتَّحَ-

تَفَتُّحًا [فتح] : مطاوع (فَتَّحَ) است،- تِ الأَكَمَةُ عَنِ النَّوْرِ: غلاف شكوفه باز شد

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت