گرما، آهنى داغ كه با آن ستوران را داغ و نشان كنند.
=السَّاقِي-
ج سُقَاة و ساقُون و سُقَّاء و سُقِيّ [سقي] :
فا، ساقي.
=السَّاقِيَة-
ج سَوَاقٍ و سَاقِيَات: مؤنث (السَّاقي) است، جوى آب.
=ساكَتَ-
مُسَاكَتَةً [سكت] هُ: او را ساكت و خاموش كرد.
=السَّاكِر-
فا، آرام، ساكن؛ «لَيلٌ سَاكِرٌ» :
شبى آرام و بدون باد.
=السَّاكِرَة-
مؤنث (السَّاكِر) است.
=السَّاكِع-
فا، مرد غريب، بيگانه.
=السَّاكِف-
فا، چوب قسمت بالاى درب كه لنگه ى درب در آن مى گردد.
=ساكَنَ-
مُسَاكَنَةً [سكن] هُ في دارٍ واحدة: در يك خانه با هم سكونت كردند.
=السَّاكِن-
ج سُكَّان و ساكِنُون: آنكه مقيم در خانه باشد.
=السَّاكُوت-
بسيار ساكت و خاموش.
=السَّاكُوتة-
مترادف (السَّاكُوت) است.
=سالَ-
-سُوَالًا و سَوَالًا [سول] : اين واژه مخفف (سَأَلَ) بمعناى پرسيد مى باشد.
=سالَ-
-سَيْلًا و سَيَلَانًا و مَسِيلًا و مَسَالًا [سيل] الماءُ:
آب روان شد،- تْ غُرَّةُ الْفَرَسِ: سفيدى پيشاني اسب فراخ شد.
=السَّالّ-
ج سُلَّان و سَوَالّ [سلّ] : فا، آبراهه ى باريك در ميان دره، دزد.
=السَّالِب-
من النساء: زنِ فرزند مرده يا زنيكه بچه ى خود را ناتمام افكنده باشد،- ج سُلَّاب وَ سَالِبُون: آنكه شمشير كِشد.
=السَّالِبة-
ج سَالِبَات و سَوَالِب: مؤنث (السَّالِب) است براى آنكه شمشير بدست گيرد.
=السَّالِح-
فا، آنكه با خود سلاح حمل كند، مرد مسلّح.
=السَّالِخ-
فا، اين واژه بر مار نر سياه اطلاق مى شود و مؤنث آنرا (اسْوَدة) گويند مانند (أرْنَبَة) و گفته نميشود (سَالِخَة) و نيز مثنّى نميشود و بلكه در مفرد و مثنّى يكسان گويند (اسْوَد سبالِخُ، اسْوَدَان سَالِخٌ) و در جمع گويند (اسَاوِد سالِخَة و سَوَالِخ و سُلَّخ و سُلَّخَة) ، جربى است كه در شتر پديد مىيد و باعث بركنده شدن پوست آن مى شود.
=السَّالِس-
مرد نرم خوى و دنباله رو.
=سالَفَ-
مُسَالَفَةً [سلف] هُ في الأَمر: در آن كار با وى برابر شد، هُ في الأَرْضِ: با وى در مسافرت همراه شد،- الجَمَلُ: شتر به جلو رفت.
=السَّالِف-
ج سَلَف و سُلَّاف: فا، گذشته، پيشرو؛ «كان ذلك في سَالِفِ الأَيّامِ» : آن امر در زمانهاى گذشته بود،- ج سَوَالِف: موى سر در قسمت جلوى گوش.
=السَّالِفَة-
ج سَوَالِف: گذشته، داستان و حكايت از زمانهاى گذشته، پهنه ى گردن؛ «سَالِفَةُ الفَرَسِ» : جلوى گردن اسب.
=السَّالِقَة-
ج سَوَالِق من النساء: زنى كه بهنگام اندوه و مصيبت صداى خود را بلند كند و بر صورت خود لطمه زند.
=السَّالِك-
فا، و در زبان متداول بر ميانگين خوب و بد اطلاق مى شود.
=سالَمَ-
مُسَالَمَةً [سلم] هُ: با او آشتى و مصالحه كرد.
=السَّالِم-
فا، پوست ميان چشم و بينى؛ «الفِعْلُ السَّالِم» : فعلى كه حروف اصلى آن از علّه و همزه و تضعيف خالى باشد، فعل سالم.
=سامَ-
-سَوْمًا و سُوَامًا [سوم] السلْعةَ: كالا را عرضه و بهاى آنرا ذكر كرد،- المُشْتري السَّلْعَةَ: خريدار خواست تا كالا را بخرد و بهاى آن را بداند،- ناقَتَهُ على الْحَوْض: شتر خود را بر سر آب حوض برد،- البَيْضَةَ:
سفتى تخم مرغ را با دندان آزمايش كرد.
=اين تعبير در زبان متاول رايج است،- فُلانًا الأَمْرَ: آن كار را به فلانى تكليف كرد،- هُ خَسفًا: او را خوار و زبون كرد،- تِ المَاشِيةُ: ستور به چراگاه رفت،- الطيرُ على الشي ءِ: پرنده بر آن چيز فرود آمد،- تِ الريحُ: باد پياپي وزيد،- الرَّئِيسُ أُسْقُفًا و نحوَ ذلك: رئيس اسقفى و مانند آنرا برگزيد.
=السَّام-
[سوم] : مرگ، خيزران.
=السَّامّ-
[سمّ] : زهر آلود، سمى؛ «يَومٌ سَامٌّ» :
روزى كه باد سوزان و گرم بوزد؛ «سَامُّ ابْرَصَ» مثناى آن «سَامَا ابْرَص» و جمع آن «ابَارِص و سَوَامُّ ابْرصَ» (ح) : چلپاسه كه نام ديگر آن (ابُو بُرَيص) است.
=سامَى-
مُسَامَاةً [سمو] الرجُلَ: با آن مرد فخر فروشى و رقابت كرد.
=سامَتَ-
مُسَامَتَةً [سمت] هُ: با او روبرو شد.
=السَّامَة-
[سوم] : مرگ، خيزران، پاره اى از طلا يا نقره،- ج سِيَم: گودال كنار چاه.
=السَّامَّة-
[سمّ] : مؤنَّث (السَّامّ) است، خواص مردم؛ «عَرفَ ذلكَ السَّامَّة و العَامَّة» : آن چيز را خواص و عوام مردم دانستند.
=سامَحَ-
مُسَامَحَةً [سمح] هُ في الأمر و بالأمر: با او به نرمى و آسانى برخواسته ى وى موافقت كرد،- هُ بذَنْبه: از گناهى كه كرده بود چشم پوشى كرد،- هُ اللّهُ: خداوند او را آمرزيد.
=سامَرَ-
مُسَامَرةً [سمر] هُ: با او شب نشينى كرد و برايش داستان گفت.
=السَّامِر-
فا، ج سُمَّر و سُمَّار، اسم جمع است بمعناى شب زنده داران، جشن شب نشينى و تفريح.
=السَّامِرَة-
مؤنَّث (السَّامِر) است، اسم جمع است به معناى شب زنده داران.
=السَّامِط-
فا؛ «ماءٌ سَامِطٌ» : آب جوشى كه چيزى در آن خوب شسته شود.
=السَّامِع-
ج سُمَّاع و سَمَعَة و سامِعون: آنكه با گوش خود صدا را درك كند؛ «ما يَطْلُبُهُ السَّامِعُون» : برنامه ايست راديوئى ويژه ى درخواست كنندگان سروده ها و آوازها و آهنگهاى موسيقى.
=السَّامِعَانِ-
دو گوش.
=السَّامِعَة-
گوش.
=السَّامِق-
من النبات: درخت بلند و دراز.
=السَّامِن-
بسيار فربه،- ج سِمَان: پُر گوشت و چربى اين واژه ضد (المَهْزُول) است.