ماليد.
تَمَرُّدًا [مرد] : نافرمانى كرد، از حد خود تجاوز كرد، خود بزرگ بين شد،- على النَّاسِ: به مردم زور گفت و گردنكشى كرد،- الغُلامُ: آن جوان تا مدتى ريش بر چهره اش در نيامد و بى مو ماند.
=تَمَرَّسَ-
تَمَرُّسًا [مرس] بالشي ء: خود را با آن چيز خارانيد، او را زد،- بِكَذا: در آن كار ورزيده شد،- بِالنَّوَائِب وَ الخُصُومَات: با سختيها و دشمنيها استقامت و شكيبائى كرد،- بِالطِّيبِ: خود را عطرآگين كرد،- بِالرَّجُلِ: با شرّ و بدي متعرض آن مرد شد بِدِينِهِ: با دين خود بازى كرد.
=تَمَرَّضَ-
تَمَرُّضًا [مرض] : در كار خود سست شد.
=تَمَرَّطَ-
تَمَرُّطًا [مرط] الشَّعَرُ: موى سر ريخته شد،- السَّهْمُ: آن تير بى پر شد.
=تَمَرَّعَ-
تَمَرُّعًا [مرع] : در پي چراگاه شتافت، شتاب كرد.
=تَمَرَّغَ-
تَمَرُّغًا [مرغ] الترابُ: خاك زير و رو شد،- في النَّعِيم: در فراخ زندگى قرار گرفت،- في الأَمْرِ: در آن كار دو دل و مردّد شد،- على فُلانٍ: در امر فلانى درنگ و تأمل كرد،- تِ السَّائِمةُ: ستوران در آن مكان بسيار چريدند،- الحيوانُ: آن حيوان آب از دهان بيرون پاشيد،- الرَّجُلُ: آن مرد خود را آراست و در فراخ زندگى قرار گرفت، از درد بر خود پيچيد، پاك و منزّه شد.
=تَمَرْفَقَ-
تَمَرْفُقًا [رفق] : بالشى براى خود گرفت.
=تَمَرَّقَ-
تَمَرُّقًا [مرق] الشَّعَرُ: موى كنده شد، موى در اثر بيمارى و جز آن ريخته شد،- الثَّوْبُ: آن جامه به رنگ الْمُرَّيْق (زرد) درآمد.
=تَمَرْكَزَ-
تَمَرْكُزًا [ركز] في المكان: در آن مكان متمركز شد يا استقرار يافت.
=تَمَرْمَرَ-
تَمَرْمُرًا [مرمر] الرملُ: شن و ماسّه برانگيخته شد و گرد و غبار به راه انداخت،- الْجِسْمُ: تن لرزيد و تكان خورد،- على أصحابهِ: بر ياران خود فرمانروائى كرد،- الرَّجُلُ: خشمگين شد. اين تعبير اخير در زبان متداول رايج است.
=تَمَرَّنَ-
تَمَرُّنًا [مرن] : ظريف و بذله گوى شد، تفضّل كرد،- على الشَّي ءِ: در آن كار ممارست كرد و خوى گرفت.
=التَّمْرِيش-
[مرش] : باران كم.
=التَّمْرِين-
[مرن] : مص،- ج تمارِين: تمرين ورزشى،- عِندَ المُدَرِّسِين: و در اصطلاح فرهنگ و آموزش بمعناى تمرين و درسى براى دانش آموزان و دانشجويان است.
=تَمَزَّحَ-
تَمَزُّحًا [مزح] بِهِ: به آن چيز فخر فروشى و تكبّر كرد.
=تَمَزَّرَ-
تَمَزُّرًا [مزر] النبيذَ: مي را بتدريج و پي در پي نوشيد.
=تَمَزَّزَ-
تَمَزُّزًا [مزّ] : غذاى ترش يا شيرين خورد و يا مى خوشمزه نوشيد،- الشَّرَابَ:
شراب را اندك اندك نوشيد.
=تَمَزَّعَ-
تَمَزُّعًا [مزع] : مطاوع (مَزَّعَ) است،- الْقَوْمُ الشَّيْ ءَ بَيْنهم: آن قوم آن چيز را ميان خود تقسيم كردند؛ «هُوَ يَتَمَزَّعُ غيظًا» : او از فرط خشم سراسيمه و نگران است.
=تَمَزَّقَ-
تَمَزُّقًا [مزق] : آن چيز پاره شد،- القَوْمُ: آن قوم پراكنده شدند.
=تَمَزَّنَ-
تَمَزُّنًا [مزن] : بيش از حد خود اظهار فضل كرد، اظهار زيركى كرد، در پي كار خود رفت،- على الْقَومِ: همانند باران بر قوم بخشنده و سخاوتمند شد،- على الأَمْرِ: بر آن كار تمرين كرد و خوى گرفت.
=التِّمْساح-
ج تَمَاسِيح [تمسح و مسح] (ح) :
تمساح، نهنگ دريائى. اين جانور در رودخانه ى نيل در مصر و بعضى رودخانه هاى سرزمينهاى گرمسيرى يافت مى شود.
=تَمَسَّحَ-
تَمَسُّحًا [مسح] بالماء و من الماء: با آب شست و شوى كرد،- الشَّيْ ءَ: روى آن چيز را مسح كرد،- هُ بِالْمَاءِ اوِ الدُّهْنِ: بر روى آن آب يا روغن ماليد.
=التَّمْسَح-
[تمسح و مسح] (ح) : مترادف (التِّمْسَاح، ج تَمَاسِح) است، فريبكار و ستمگر، بسيار دروغگوى، آنكه با سخنان نرم فريبنده باشد.
=تَمَسَّخَ-
تَمَسُّخًا [مسخ] الغزلُ: آن رشته پاره شد.
=تَمَسَّكَ-
تَمَسُّكًا [مسك] به: به او آويخت يا پناهنده شد.
=تَمَسْكَنَ-
تَمَسْكُنًا [سكن] : فقير و بى چيز شد.
=تَمَسْلَمَ-
تَمَسْلُمًا [سلم] : نام او مُسْلِم شد، مُسلمان ناميده شد.
=التَّمْسِيد-
[مسد] : مشت و مال بدن با كف دست براى نرمش عضلات يا ذوب و پخش مواد چربى كه بر آن انباشته شده باشد.
=تَمَشَّى-
تَمَشِّيًا [مشي] : مترادف (مَشى) است.
=تَمَشَّرَ-
تَمَشُّرًا [مشر] الرجُلُ: بى نياز شد يا آثار توانگرى بر او آشكار شد،- لِأَهْلِهِ شَيْئًا:
براى خانواده ى خود چيزى بدست آورد،- لِأهْلِهِ: براى خانواده خود جامه يا پوشاك خريد،- الْقَومُ: آن قوم جامه بر تن كردند،- الشجَرُ: برگهاى درخت بيرون آمد، برگهاى درخت سبز شد.
=تَمَشَّشَ-
تَمَشُّشًا [مشّ] العَظْمَ: مغز استخوان را مكيد يا بيرون كشيد.
=تَمَشَّقَ-
تَمَشُّقًا [مشق] الغُصْنُ: شاخه ى درخت پوست انداخت،- الثَّوْبُ: پيراهن پاره شد،- اللّيلُ: شب به پايان رسيد.
=تَمَصَّرَ-
تَمَصُّرًا [مصر] الشي ءُ أو العطاءُ: آن چيز يا آن بخشش كم شد،- النَّاقةَ: ماده شتر را با نوك انگشتان دوشيد،- المكانُ:
آن مكان آباد و شهرى شد،- القَومُ: آن قوم پراكنده شدند،- الشي ءَ: در پى آن چيز رفت و تتبع كرد.
=تَمَصَّصَ-
تَمَصُّصًا [مصّ] الشي ءَ: آن چيز را به نرمى و آهستگى مكيد و نوشيد.
=تَمَضَّى-
تَمَضيًا [مضي] : آن مرد گذر كرد،- الأَمرُ: آن كار اجرا شد،- الرجُلُ: آن مرد پيش قدم شد.
=تَمَضَّرَ-
تَمَضُّرًا [مضر] : آن مرد خود را به