يافت.
[شفه] : نسبت به (الشَّفَة) است.
=الشَّفِير-
محل روييدن موى پلك چشم، ناحيه و كرانه ى هر چيزى،- مِن الْوَادِي:
ناحيه ى بالاى دره.
=الشَّفِيع-
من العدد: عدد زوج،- ج شُفَعَاء:
شفاعت كننده، واسطه، صاحب شفعه در ملك.
=الشَّفِيف-
[شفّ] : به معناى (الشفّاف) است؛ «ثَوبٌ شَفِيفٌ» : جامه اى نازك و بدن نما،- ج شِفَاف: باد سرد، سختى سرما، سختى گرماى خورشيد،- على فلانٍ: آنكه بر فلانى مهربان باشد.
=الشَّفِيق-
مترادف (الشَّفُوق) به معناى مهربان است.
=الشفَيْهَة-
[شفه] : اسم مصغر (الشَّفَة) است.
=شَقَّ-
-شَقًّا الشي ءَ: آن چيز را شكافت و پراكنده كرد،- الأَرْضَ بِالسِّكَّةِ: زمين را شخم زد،- شَارعًا اوْ طَريقًا: خيابان يا راهى باز كرد،- الصبحُ: صبح دميد و بامداد شد،- الفَرَسُ: اسب در راه رفتن به سويى گرايش كرد،- على المَريضِ: بيمار را از دست داد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- عَصَا الطَّاعَةِ: نافرمان شد؛ «لا يُشَقُّ غُبارُه» : بى همتاست، بر او نتوان برترى يافت،- شَقًّا و شُقُوقًا النَّبْتُ: گياه از زمين روييد،- نَابُ الْبَعِيرِ: دندان شتر درآمد،- شَقًّا و مَشَقَّةً الْبَرقُ: برق به درازا ميان آسمان پديدار شد،- الأَمْرُ: آن كار سخت شد،- الأَمرُ على فُلانٍ: آن كار بر فلانى سخت شد و او را به زحمت انداخت.
=الشَّقّ-
مص،- ج شُقُوق: شكاف، ترك، جاى ترك خورده، بامداد، نيمى از هر چيزى، مشقت، سختى.
=الشِّقّ-
نيمى از بدن انسان، نيمى از هر چيزى، ناحيه، اسم است بر آنچه كه بدان نگاه كنى، مشقت؛ «بِشِقِّ النَّفْسِ» : با تحمل سختى.
=شَقَا-
-شَقْوًا [شقو] اللّهُ فلانًا: خداوند او را به سختى و بدبختى افكند.
=الشَّقَا-
[شقو] : مص، مترادف (الشَّقَاء) است.
=الشَّقَاء-
[شقو] : مص، شقاوت. اين واژه متناقض (السَّعَادَة) است، سختى، بدبختى.
=الشُّقَّار-
(ن) : گياهى است از رسته ى (شَقِيقِيّات) ، بسيار زيبا و رنگارنگ، لاله.
اين گياه در منطقه اى مديترانه بسيار مى رويد و معمولًا در پايان زمستان شكوفه مى دهد.
=الشُّقَّارَى-
(ن) : مترادف (الشقَّار) است.
=شَقَأَ-
-شَقْأً و شُقُوءًا [شقأ] النابُ: دندان پيشين درآمد،- رَأْسَهُ: سر او را شكافت،- فلانًا:
بر فرق سر فلانى زد،- شَعْرَ الرأسِ: روى موهاى سر خود را با شانه فرق درست كرد و آراست.
=الشَّقَبَان-
ج شَقَابِين: دامن عبا كه آنرا تا زنند و در آن كاه و گياه جمع آورى كنند. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الشُّقَّة-
ج شِقَق [شقّ] : مسافتى كه در آن راه پيمايند، فاصله و دورى ناحيه كه مقصد مسافر است، سفر دور و دراز، سختى، راهى كه در آن راهپيما قطع كند.
=الشِّقَّة-
ج شُقَق [شقّ] : مترادف (الشُّقَّة) است،- ج شِقَق و شِقَاق: شكاف جامه و مانند آن بدرازا، پاره ى شكافته شده، نيمى از چيز شكافته شده، آپارتمان دو يا سه اطاقه در يك طبقه.
=الشَّقِح-
«رَجُلٌ شَقِحٌ» : مرد جسور و متهور و نترس در سخن. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=شَقِرَ-
-شَقَرًا و شُقْرَةً: در آن رنگ سرخى آميخته به سفيدى بود.
=شَقُرَ-
-شَقَرًا و شُقْرَة: مترادف (شَقِرَ) است.
=الشَّقْرَاء-
مؤنث (الأَشْقَر) است.
=الشَّقِرَّاق-
(ح) : پرنده ى كوچكى است به رنگ سبز و سرخ و سفيد.
=الشِّقِرَّاق-
(ح) : مترادف (الشَّقِرَّاق) است.
=الشَّقِرَان-
أو عفنُ الحبوب (ز) : آفتى است كه در گياهان بويژه در دانه ها به گونه ى قارچهاى ميكروسكپى پديد مىيد.
=الشُّقْرَة-
رنگى است ميان سرخى و زردى.
=الشُّقُرُّق-
(ح) : مترادف (الشَّقِرَّاق) است. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=شَقْشَقَ-
شَقْشَقَةً [شقشق] : شتر بانگ زد،- الطَّيرُ: پرنده آواز داد،- تِ الغَاسِلَةُ الثّيَابَ او الْإنَاءَ: آن زن جامه ها و ظرفها را با آب شست تا اثر صابون را بزدايد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الشَّقْشَقَة-
«شَقْشَقَةُ اللسانِ» : سخنان بيهوده و بى فايده گفتن كه بدون تأمل از دهان خارج شود.
=الشِّقْشِقَة-
ج شَقَاشِق: چيزى است مانند شش كه شتر به هنگام هيجان از دهان بيرون افكند. و به مرد فصيح گويند:
«هَدَرَتْ شِقْشِقَتُهُ» : با فصاحت سخن گفت؛ «فلانٌ شِقْشِقَةُ قَومِهِ» : فلانى بزرگ و فصيح قوم خود مى باشد.
=شَقَعَ-
-شَقْعًا الحطبَ: هيزم را بر روى هم چيد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=شَقَّعَ-
تَشْقِيعًا له: به او ناسزا گفت و دشنام داد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الشَّقَف-
سفال، پاره هاى سفال.
=الشَّقْفَة-
يك پاره از هر چيزى. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الشَّقَفَة-
واحد (الشَّقَف) است.
=شَقَّقَ-
تَشْقِيقًا [شقّ] الحطبَ: هيزم را شكافت و شكست،- الْكَلَامَ: سخن را با بهترين وجه بيان كرد.
=شَقَلَ-
-شَقْلًا الدراهِمَ: درهمها را وزن كرد،- المَكَانَ (ب) : بلندى و پستى آن مكان را اندازه گيرى و آزمايش كرد،- هُ: آن چيز را بالا برد. اين واژه سريانى است.
=الشَّقْلَة-
اسم است از (شَقَلَ الْمَكَانَ) .
=شَقِيَ-
-شَقًا و شَقَاءً و شَقَاوَةً و شِقَاوَةً و شَقْوَةً و شِقْوَةً: بدبخت و شقي شد. اين واژه ضدّ (سَعُدَ) است.
=الشَّقِيّ-
ج أشْقِيَاء [شقي] : گمراه، شقي.