دلو، سطل آب. اين واژه مؤنث است و گاهى مذكر بكار مى رود،- (فك) : نام برجى است در آسمان كه بسان دلو است.
ج دُلُح: مترادف (الدَّالح) است.
=الدَّلُوع-
راه،- من النوق: ماده شترى كه پيشاپيش شتران راه پيمايد.
=الدَّلُوف-
ج دُلُف (ح) : شتر فربه،- (ن) :
نخل خرما كه پُربار باشد، كركس شتابنده.
=الدَّلُوق-
«غارةٌ دَلُوقٌ» : غارت و چپاول سخت.
=الدَّلُوك-
آنچه از عطر يا دارو كه بر بدن مالند.
=الدَّلِيص-
ج دُلُص: مترادف (الدالِص) است.
=الدَّلِيع-
ج دَلَايِع: راه فراخ و پهن، راه هموار و آسان.
=الدَّلِيل-
[دلّ] : كتاب راهنماى جهانگردان به راهها و اماكن و هتلها و جز آنها در يك كشور،- ج أَدِلَّة و أَدِلَّاء: دليل و راهنما، ارشاد، برهان؛ «اقَامَ الدلِيلَ على» : برهان آورد، آشكار كرد؛ «دَلِيلٌ قاطع» : دليل روشن و قاطع؛ «دَلِيلُ الخُلْف» : دليل و برهانى است كه بر يك مسأله ى رياضى آورند؛ «دليل أس» (ع ج) : عبارت از عددى است كه در طرف بالاى چپ مقدار قرار دهند مانند 4 در 21 كه اگر رأس صحيح و موجب باشد بدين صورت مىيد 21 4 21 21 21 21 اما اگر اس منفى يا صفر يا كسر باشد معناى آن بدينگونه است: س 3 س 3/ 1؛ س 1؛ س 4/ 3/ 4 س 3
الدَّلِيلَة-
دليل و برهان آشكار.
=دَمَّ-
-دَمَامَةً: خرد و بدشكل و بدريخت شد.
=الدَّمُ-
ج دِمَاء و دُمِيّ [دمي] : خون، اصل اين واژه (دَمَيٌ) يا (دَمَوٌ) است كه لام آن حذف شده است و گاهى لام آن به ميم تبديل و ادغام مى شود مانند (دَمّ) . مثناى اين واژه (دَمَانِ و دَمَيَانِ و دَمَوَانِ) است؛ «دمُ الأَخَوَيْنِ» (ن) : نام ديگر آن (البقم) است گياهى است كه از چوب آن رنگ بدست آيد؛ «دَمُ العِفْرِيت» : پارچه ايست سرخ رنگ از پنبه.
=دَمَّى-
تَدْمِيَةً [دمي] الجرحَ: از زخم خون بيرون ريخت،- لِفُلانٍ: راهى براى فلانى يافت، چيزى به فلانى نزديك كرد.
=الدَّمَائِث-
[دمث] : آنچه كه نرم و آسان باشد.
=الدَّمَاثَة-
مترادف (الدمُوثَة) است.
=الدُّمَاج-
محكم و استوار، مستقيم و راست.
=الدِّمَاج-
مترادف (الدمَاج) است.
=الدَّمَار-
نابودى، هلاك، ويراني.
=الدِّمَاس-
آنچه كه چيزى را پوشاند.
=الدُّمَّاع-
اشك چشم كه بر اثر بيمارى يا پيرى ريزش كند، آبى كه از درخت بهنگام بريدن شاخه بيرون آيد.
=الدَّمَّاع-
آنكه بسيار اشك ريزد، زمين كه بر روى آن شبنم آمده باشد؛ «يومٌ دَمّاعٌ» :
روزى كه در آن خاشاك و گرد و خاك باشد.
=الدِّمَاغ-
ج أَدْمِغَة (ع ا) : مغز سر؛ «امُّ الدِّماغ» (ع ا) : پوست نازكى كه بر روى مغز سر انسان است؛ «الدِّماغُ الإِلِكْترُونيّ» : مغز الكتروني كه برخى از محاسبات را بدون دخالت مباشر انسان انجام ميدهد.
=الدَّمَال-
سرگين همانند زباله كه از آن براى كود زمين مزروعى بكار برند، آنچه را كه دريا با موج خود بيرون اندازد، خرماى سياه و گنديده.
=الدَّمَّال-
آنكه زمين كشت را كود مى دهد.
=الدَّمَان-
مترادف (الدِّمْن) است.
=الدِّمَان-
پيله يا ورم كه بر اثر كارهاى دستى بر انگشتان پديد آيد مانند پيله ى انگشت كوچك دست نحّات يا تراشكار و در انگشت سبابه ى بعضى از نويسندگان بر اثر گرفتن قلم در دست پديد مىيد.
=دَمِثَ-
-دَمَثًا المكانُ و غيرُهُ: آن جاى سست و نرم شد.
=دَمُثَ-
-دَمَاثَةً: اخلاق او موافق و بى قيد شد.
=دَمَّثَ-
تَدْمِيثًا المكانَ: آن جاى را هموار كرد،- المضجعَ: جاى خوابيدن را نرم و هموار كرد،- لهُ الحديثَ: سخن را براى وى آماده كرد يا گفت.
=الدَّمْث-
ج دِمَاث و أَدْمَاث: جاى نرم و هموار و مناسب.
=الدَّمَث-
ج دِمَاث و أَدْمَاث: مترادف (الدَّمْث) است.
=الدَّمِث-
ج دِمَاث و أَدْمَاث: مترادف (الدَّمْث) است؛ «رجُلٌ دَمِثُ الأَخلاقِ» : مردى كه اخلاق او متناسب و موافق باشد.
=الدَّمْثَاء-
«أَرضٌ دَمْثَاء» : زمين نرم و مناسب.
=دَمَجَ-
-دُمُوجًا في الشي ءَ: در آن چيز داخل و استوار شد،- الأمرُ: آن امر ثابت شد،- تِ المَرأةُ خَيطَ غَزلِها: آن زن ريسمان بافندگى خود را نرم و صاف كرد،- الكاتبُ سَطْرَهُ:
نويسنده خط خود را خوب نوشت.
=دَمَّجَ-
تَدْمِيجًا هُ في الشي ءِ: آن را به درون آن چيز درآورد.
=الدَّمْجَة-
روش، طريقت؛ «على تلك الدَّمْجَة» : با آن راه و روش.
=دَمْدَم-
دَمْدَمَةً [دمدم] عليه: با خشم با وى سخن گفت،- اللّهُ عليهم: خداوند آنها را نابود كرد،- الرعدُ: ابر غُرّش كرد،- المُغَنِّي: آواز خواندن با صداى نرم آواز خواند. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الدُّمْدُمان-
خون رقيق و كم رنگ مانند خونابه ى گوشت بهنگام شستن. اين واژه در زبان روز متداول است.
=دَمَرَ-
-دُمُورًا و دَمَارًا و دَمَارَةً: نابود شد.
=دَمَّرَ-
تَدْمِيرًا القومَ: آن قوم را نابود كرد،- عَلَيهم: آنها را نابود كرد.
=دَمَسَ-
-دَمْسًا و دُمُوسًا الظلامُ أو الليلُ: تاريكى يا تاريكى شب زياد شد،- المَوضعُ: آن جاى كهنه و قديمى شد،-- دَمْسًا هُ: روى