فهرس الكتاب

الصفحة 545 من 1009

كرد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الشَّطْف-

مص، شستن بدون صابون. اين واژه در زبان متداول رايج است، شستن جامه را با آب پس از شست و شوى با صابون. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الشُّطْفَة-

ج شُطَف من الشي ء: يك پاره از چيزى.

=شَطَنَ-

-شَطْنًا هُ: از تصميمى كه داشت با وى مخالفت كرد، او را دور كرد، آن چيز را با طناب بست.

=الشَّطَن-

ج أَشْطَان: طناب، بند.

=الشَّطُون-

«بئرٌ شَطُونٌ» : چاه گود؛ «نِيَّةٌ شَطُونٌ» : نيت و تصميم دور و دراز؛ «رُمْحٌ شَطُونٌ» : نيزه ى بلند و كج؛ «حَرْبٌ شَطُونٌ» :

جنگ بسيار سخت.

=شَظَى-

-شَظِيًّا [شظي] السقَاءُ: مشك پر از آب شد و بلند گرديد،- المَيتُ: دو دست و پاى مرده دراز شد.

=شَظَّى-

تَشْظِيَةً [شظي] القومَ: آن قوم را پراكنده كرد،- الْفَرَسَ: استخوان زانوى اسب شكاف برداشت.

=الشَّظَى-

[شظي] : مص، استخوان نرم و باريكى است كه به زانو يا دست اسب چسبيده مى باشد، پيروان قوم، افراد غير معتمد كه داخل قوم شده باشند.

=الشَّظَاف-

تنگى و سختى.

=شَظِفَ-

-شَظَفًا العيشُ: زندگى سخت و تنگ شد،- الرجُلُ: زندگى آن مرد سخت شد،- تِ الْيَدُ: دست زبر شد،- بَيْنَهم: آن چيز ميان پوست و گوشت نفوذ كرد،- شَظَاظَةً الشجرُ: درخت سفت و سخت شد.

=شَظُفَ-

-شَظَافَةً الشجرُ: مترادف (صَلُبَ) است: سفت شد.

=الشِّظْف-

ج شِظَفَة: نان خشك، چوبى است مانند ميخ.

=الشَّظَف-

مص،- ج شِظَاف: سختى و خشكى زندگى؛ «أَقَام على شَظَفِ العَيْش» : در سختى زندگى را بسر برد، سختى و نارسائى زندگى.

=الشَّظِف-

بدخوى، جنجگوى سخت؛ «رَجُلٌ شَظِفُ الْعَيْشِ» : مردى كه در تنگناى زندگى و سختى است.

=الشَّظِفَة-

مؤنث (الشَّظِف) است؛ «ارْضٌ شَظِفَةٌ» : زمين خشك و غير قابل كشت.

=شَظِيَ-

-شَظىً [شظي] : شكافته شد،- الْقَومُ: آن قوم پراكنده شدند.

=الشَّظِيَّة-

ج شَظَايَا و شَظِيّ (ع ا) : استخوان ساق پا، شكاف چوب يا استخوان و مانند آنها، كمان.

=الشَّظِيف-

من الشجر: درخت سفت و سخت.

=شَعَّ-

-شَعًّا و شَعَاعًا [شعّ] الماءُ: آب پراكنده و پخش شد،- الْمَاءَ: آب را پراكنده كرد.

=الشُّعّ-

[شعّ] : خانه ى عنكبوت؛ «شُعُّ الشّمسِ» : شعاع خورشيد.

=الشَّعّ-

[شعّ] من كلّ شي ء: پراكنده؛ «شَعُّ السُّنْبُلِ» : شعاع خوشه.

=شَعَا-

-شَعْوًا [شعو] الشعَرُ: موى كنده شد.

=الشَّعَائِر-

جمع (الشَّعِيرَة) است؛ «الشعَائِرُ الدِّينِيَّةُ» : شعاير مذهبى، مظاهر عبادت و نيايش.

=الشَّعَّاب-

چينى بندزن.

=الشِّعَابَة-

چينى بندزني.

=الشَّعَار-

لباس زير، عرقگير، جاى پر از درخت، درخت درهم پيچيده در زمين نرم كه مردم خود را از گرما و سرما در پناه آن حفظ كنند، مطلق درخت؛ «شَعَارُ الحَجِّ» :

مناسك حج.

=الشِّعَار-

ج أَشْعِرَة و شُعُر: لباس زير، جُل اسب كه روى اسب را با آن بپوشانند، درخت درهم پيچيده و انبوه، تندره، نداى ويژه براى جنگ كه به آن (سِرُّ اللّيلِ) گويند، نشان و علامت در جنگ يا سفر، عبارتى كه بر انديشه يا مبدأى دلالت كند؛ «شِعَارُ الحَجّ» : علامات و مناسك حج؛ «شِعَارُ الْمَملَكَةِ» : آرم يا نشان كشور.

=الشَّعَّار-

ج شَعَّارون: بافنده ى پارچه كه از موى يا كرك باشد.

=الشُّعَاع-

ج أَشِعَّة و شُعُع و شِعَاع [شعّ] : روشنائى خورشيد،- (ه) : شعاع خورشيد؛ «شُعَاعُ الدائِرة» (ه) : نيم قطر دايره است؛ «الشُّعَاع المحرقيّ في قطعٍ مَخْرُوطيّ» (ه) : خط مستقيم ميان محرق و نقطه ى قطع است؛ «شُعَاعَان مُتَسَايِران» (ه) : دو شعاع موازى كه در يك جهت و يك طول باشند؛ «شُعَاعُ السنْبُل» :

خار يا داسه ى خشك شده ى خوشه؛ «أَشِعَّة س اورُنْتَجِن» (ف) : اشعه ى ايكس يا مجهول كه از درون اجسام مى گذرد و در موارد صنعتى و پزشكى از آن استفاده مى شود؛ «أَشِعَّةُ مَا قَبل الْأَحْمَر» (ف) : اشعه ى زير سرخ كه در نور سفيد موجود است و ديدنى نيست و پُر گرما است؛ «اشِعَة ما بَعْدَ البَنَفْسَجِيّ» (ف) : اين شعاع نيز در نور سفيد موجود است و ديدنى نيست و آنرا اشعه ى ماوراى بنفش نامند كه در عكاسى و فتوگرافى از آن استفاده مى شود؛ «الأَشِعَّةُ المَهْبِطيَّة» (ف) : اشعه ى برقى است كه در لوله ى گاز متصل به برق مى باشد.

=الشَّعَاع-

[شعّ] : مص، پراكندگى و انتشار خون و مانند آن، هر چيز پراكنده؛ «ضَرَبْتُ بِالْعَصَا على الْحَائِطِ فَتَطَايَرَتْ شَعَاعًا» : با عصا بر ديوار كوبيدم و از آن ريزه ها پريد، سايه ى سبك؛ «شَعَاعُ السنْبُل» : خار يا داسه ى خشك شده خوشه؛ «شَعَاعُ اللّبن» : افزايش آب در شير.

=الشِّعَاع-

ج أَشِعَّة [شعّ] : ابزارى است براى فرستادن شعاع؛ «شِعَاعُ السنْبل» : مترادف (شَعَاعُهُ) است.

=الشُّعَاعِيَّات-

[شعّ] (ح) : حشراتى است آبي ريز كه با چشم ديده نمى شوند و در درياهاى گود زندگى مى كنند.

=الشُّعَاعِيَّة-

[شعّ] : قوس دايره كه مساوى با شعاع آن باشد.

=الشَّعَانين-

«أَحَدُ الشّعَانِين» : روز يكشنبه اى كه قبل از عيد فصح باشد.

=شَعَبَ-

-شَعْبًا الشي ءَ: آن چيز را شكافت،

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت