كرد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
مص، شستن بدون صابون. اين واژه در زبان متداول رايج است، شستن جامه را با آب پس از شست و شوى با صابون. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الشُّطْفَة-
ج شُطَف من الشي ء: يك پاره از چيزى.
=شَطَنَ-
-شَطْنًا هُ: از تصميمى كه داشت با وى مخالفت كرد، او را دور كرد، آن چيز را با طناب بست.
=الشَّطَن-
ج أَشْطَان: طناب، بند.
=الشَّطُون-
«بئرٌ شَطُونٌ» : چاه گود؛ «نِيَّةٌ شَطُونٌ» : نيت و تصميم دور و دراز؛ «رُمْحٌ شَطُونٌ» : نيزه ى بلند و كج؛ «حَرْبٌ شَطُونٌ» :
جنگ بسيار سخت.
=شَظَى-
-شَظِيًّا [شظي] السقَاءُ: مشك پر از آب شد و بلند گرديد،- المَيتُ: دو دست و پاى مرده دراز شد.
=شَظَّى-
تَشْظِيَةً [شظي] القومَ: آن قوم را پراكنده كرد،- الْفَرَسَ: استخوان زانوى اسب شكاف برداشت.
=الشَّظَى-
[شظي] : مص، استخوان نرم و باريكى است كه به زانو يا دست اسب چسبيده مى باشد، پيروان قوم، افراد غير معتمد كه داخل قوم شده باشند.
=الشَّظَاف-
تنگى و سختى.
=شَظِفَ-
-شَظَفًا العيشُ: زندگى سخت و تنگ شد،- الرجُلُ: زندگى آن مرد سخت شد،- تِ الْيَدُ: دست زبر شد،- بَيْنَهم: آن چيز ميان پوست و گوشت نفوذ كرد،- شَظَاظَةً الشجرُ: درخت سفت و سخت شد.
=شَظُفَ-
-شَظَافَةً الشجرُ: مترادف (صَلُبَ) است: سفت شد.
=الشِّظْف-
ج شِظَفَة: نان خشك، چوبى است مانند ميخ.
=الشَّظَف-
مص،- ج شِظَاف: سختى و خشكى زندگى؛ «أَقَام على شَظَفِ العَيْش» : در سختى زندگى را بسر برد، سختى و نارسائى زندگى.
=الشَّظِف-
بدخوى، جنجگوى سخت؛ «رَجُلٌ شَظِفُ الْعَيْشِ» : مردى كه در تنگناى زندگى و سختى است.
=الشَّظِفَة-
مؤنث (الشَّظِف) است؛ «ارْضٌ شَظِفَةٌ» : زمين خشك و غير قابل كشت.
=شَظِيَ-
-شَظىً [شظي] : شكافته شد،- الْقَومُ: آن قوم پراكنده شدند.
=الشَّظِيَّة-
ج شَظَايَا و شَظِيّ (ع ا) : استخوان ساق پا، شكاف چوب يا استخوان و مانند آنها، كمان.
=الشَّظِيف-
من الشجر: درخت سفت و سخت.
=شَعَّ-
-شَعًّا و شَعَاعًا [شعّ] الماءُ: آب پراكنده و پخش شد،- الْمَاءَ: آب را پراكنده كرد.
=الشُّعّ-
[شعّ] : خانه ى عنكبوت؛ «شُعُّ الشّمسِ» : شعاع خورشيد.
=الشَّعّ-
[شعّ] من كلّ شي ء: پراكنده؛ «شَعُّ السُّنْبُلِ» : شعاع خوشه.
=شَعَا-
-شَعْوًا [شعو] الشعَرُ: موى كنده شد.
=الشَّعَائِر-
جمع (الشَّعِيرَة) است؛ «الشعَائِرُ الدِّينِيَّةُ» : شعاير مذهبى، مظاهر عبادت و نيايش.
=الشَّعَّاب-
چينى بندزن.
=الشِّعَابَة-
چينى بندزني.
=الشَّعَار-
لباس زير، عرقگير، جاى پر از درخت، درخت درهم پيچيده در زمين نرم كه مردم خود را از گرما و سرما در پناه آن حفظ كنند، مطلق درخت؛ «شَعَارُ الحَجِّ» :
مناسك حج.
=الشِّعَار-
ج أَشْعِرَة و شُعُر: لباس زير، جُل اسب كه روى اسب را با آن بپوشانند، درخت درهم پيچيده و انبوه، تندره، نداى ويژه براى جنگ كه به آن (سِرُّ اللّيلِ) گويند، نشان و علامت در جنگ يا سفر، عبارتى كه بر انديشه يا مبدأى دلالت كند؛ «شِعَارُ الحَجّ» : علامات و مناسك حج؛ «شِعَارُ الْمَملَكَةِ» : آرم يا نشان كشور.
=الشَّعَّار-
ج شَعَّارون: بافنده ى پارچه كه از موى يا كرك باشد.
=الشُّعَاع-
ج أَشِعَّة و شُعُع و شِعَاع [شعّ] : روشنائى خورشيد،- (ه) : شعاع خورشيد؛ «شُعَاعُ الدائِرة» (ه) : نيم قطر دايره است؛ «الشُّعَاع المحرقيّ في قطعٍ مَخْرُوطيّ» (ه) : خط مستقيم ميان محرق و نقطه ى قطع است؛ «شُعَاعَان مُتَسَايِران» (ه) : دو شعاع موازى كه در يك جهت و يك طول باشند؛ «شُعَاعُ السنْبُل» :
خار يا داسه ى خشك شده ى خوشه؛ «أَشِعَّة س اورُنْتَجِن» (ف) : اشعه ى ايكس يا مجهول كه از درون اجسام مى گذرد و در موارد صنعتى و پزشكى از آن استفاده مى شود؛ «أَشِعَّةُ مَا قَبل الْأَحْمَر» (ف) : اشعه ى زير سرخ كه در نور سفيد موجود است و ديدنى نيست و پُر گرما است؛ «اشِعَة ما بَعْدَ البَنَفْسَجِيّ» (ف) : اين شعاع نيز در نور سفيد موجود است و ديدنى نيست و آنرا اشعه ى ماوراى بنفش نامند كه در عكاسى و فتوگرافى از آن استفاده مى شود؛ «الأَشِعَّةُ المَهْبِطيَّة» (ف) : اشعه ى برقى است كه در لوله ى گاز متصل به برق مى باشد.
=الشَّعَاع-
[شعّ] : مص، پراكندگى و انتشار خون و مانند آن، هر چيز پراكنده؛ «ضَرَبْتُ بِالْعَصَا على الْحَائِطِ فَتَطَايَرَتْ شَعَاعًا» : با عصا بر ديوار كوبيدم و از آن ريزه ها پريد، سايه ى سبك؛ «شَعَاعُ السنْبُل» : خار يا داسه ى خشك شده خوشه؛ «شَعَاعُ اللّبن» : افزايش آب در شير.
=الشِّعَاع-
ج أَشِعَّة [شعّ] : ابزارى است براى فرستادن شعاع؛ «شِعَاعُ السنْبل» : مترادف (شَعَاعُهُ) است.
=الشُّعَاعِيَّات-
[شعّ] (ح) : حشراتى است آبي ريز كه با چشم ديده نمى شوند و در درياهاى گود زندگى مى كنند.
=الشُّعَاعِيَّة-
[شعّ] : قوس دايره كه مساوى با شعاع آن باشد.
=الشَّعَانين-
«أَحَدُ الشّعَانِين» : روز يكشنبه اى كه قبل از عيد فصح باشد.
=شَعَبَ-
-شَعْبًا الشي ءَ: آن چيز را شكافت،