و استوار.
ج سَبَعَة و سابِعون: فا،- (ع ح) : هفتم كه ميان ششم و هشتم عدد قرار دارد.
=السَّابِغ-
ج سَوَابِغ: فا؛ «ذَنَبٌ سَابِغٌ» : دمِ دراز.
=السَّابِغَة-
ج سَوَابغ: مؤنث (السَّابغ) است،- مِنَ الذُّرُوع: زرهِ فراخ و پهن.
=سابَقَ-
سِبَاقًا و مُسَابَقَةً [سبق] هُ: در مسابقه بر او پيروز شد.
=السَّابِق-
فا، آنكه در بخشندگى بر قوم خود پيشى و بزرگى يابد؛ ج سَابِقون و سُبَّاق، اولين اسب مسابقه كه به آن نيز (المُجَلَّي) گويند.
و چه بسا در رابطه ى با اين معنى از مخرج اسماء جمع گرفته شود و گويند (سَوَابِق) بسان خاتِم و خَوَاتِم؛ «سَابِقٌ لَاوَانِهِ» :
زودرس، قبل از موعد؛ «سَابِقًَا» : از گذشته، از قبل.
=السَّابِقَة-
ج سَوَابِق و سَابِقَات: مؤنث (السّابِق) است، پيشروان، پيشرفته گان؛ «لهُ سَابِقةٌ فِي هَذَا الأَمْرِ» : سابقه ى اين كار را قبل از ديگران دارد.
=السَّابِقون-
گذشته گان، پيشينيان.
=السَّابِلة-
ج سَوَابل: راه متداول و معمول و پر رفت و آمد، آنانكه از راه ميگذرند.
=السَّابُورة-
سبد بزرگى است از برگ درخت خرما كه با آن خاك برداشت كنند.
=السَّابُوط-
(ح) : نام جانورى است دريائى.
=ساتَرَ-
مُسَاتَرَةً [ستر] هُ العداوةَ: دشمنى با او را پنهان داشت و آشكار نكرد.
=السَّاج-
[سوج] : جبه ى سبز و گشاد،- (ن) : درختى است از رسته ى ساجها كه مركز اصلى آن آسياى جنوبى و اندونزى است. اين درخت بسيار زيباست و چوب آن از بهترين و محكمترين چوبهاست.
=السَّاجِد-
ج سُجَّد و سُجُود: سجده كننده، آنكه بهنگام عبادت پيشانى بر زمين نهد.
=السَّاجِدة-
مؤنث (السَّاجِد) است.
=ساجَرَ-
مُسَاجَرَةً [سجر] هُ: با او دوستى و رفاقت كرد و ملازم و يار او شد.
=السَّاجِر-
فا، سيل فراخ كه همه جا را فرا گيرد، جائيكه سيل در آن آمده و آنرا پر كرده است.
=السَّاجِع-
فا، سخنراني كه در سخنان خود سجع و قافيه بكار برد، آنكه در گفتار و رفتار خود ميانه رو باشد و به سوئى گرايش نكند. واژه ى (الجَائِر) در مقابل اين كلمه است؛ «وَجْهٌ سَاجِعٌ» : چهره اى زيبا و معتدل.
=السَّاجِعَة-
ج سُجَّع و سَواجِع: كبوترى كه نغمه ى خود را در گلو رفت و برگشت دهد؛ «نَاقَةٌ سَاجِعَةٌ» : ماده شتر طرب انگيز.
=ساجَلَ-
مُسَاجَلَةً و سِجَالًا [سجل] هُ: در كار يا گفتار يا شعرى با او مفاخرت كرد و مسابقه داد.
=السَّاجِم-
اشك روان چه كم باشد و چه زياد.
=السَّاجِن-
فا.
=السَّاجِنة-
ج سَوَاجِن: مؤنث (السَّاجِن) است، مسيل آب از كوه.
=السَّاجُور-
ج سَوَاجِير: چوبى كه به گردن سگ مىويزند.
=السَّاجِي-
[سجو] : فا، آرميده و ساكن و نرم.
=السَّاجِيَة-
مؤنث (السَّاجي) است؛ «لَيلةٌ سَاجِيَةٌ» : شبى آرام.
=ساحَ-
-سَيْحًا و سَيَحَانًا و سِيَاحَةً و سُيُوحًا: در شهرها به گردش و تفريح و جز آنها پرداخت، براى عبادت و كناره گيرى از مردم به خارج از شهر رفت،- سَيْحًا و سَيَحَانًا الماءُ: آب بر روى زمين روان شد،- الظِّلُّ:
سايه برگشت.
=السَّاحّ-
ج سِحَاح و سُحَاح [سحّ] : گوسفندى كه بسيار فربه شده باشد.
=السَّاحَة-
ج ساح و سُوح و سَاحَات [سوح] : ميدان، صحن، ناحيه.
=السَّاحَّة-
ج سِحَاح و سُحَاح [سحّ] : مترادف (السَّاحّ) است.
=السَّاحِر-
ج سَحَرَة و سَحَّار و سُحَّار و سَاحِرون: فا، افسونگر، جادوگر، دانشمند.
=السَّاحِرة-
ج سَاحِرَات و سَوَاحِر: مؤنث (السَّاحِر) است.
=السَّاحِق-
فا، بيشمار و بسيار؛ «الأَكْثِرَيَّةُ السَّاحِقَة» : بيشترين و فراگيرترين تعداد و شماره.
=ساحَلَ-
مُسَاحَلَةً [سحل] القومُ بأولادهم: آن قوم فرزندان خود را به كنار دريا آوردند.
=السَّاحِل-
ج سَوَاحِل: فا، ساحل و كناره ى دريا.
=السَّاحِليّ-
آنچه كه ويژه ى ساحل باشد؛ «مَوْقعٌ سَاحِلِيّ» و «أَرْضٌ سَاحِلِيَّة» : جاى يا زمين در كنار دريا.
=ساحَنَ-
مُسَاحَنَةً [سحن] هُ: به رنگ چهره ى او نگريست، با او ديدار كرد، با وى به نيكى رفتار كرد،- هُ الشي ءَ: با او درباره ى آن چيز گفتگو كرد.
=السَّاحي-
ج سُحَاة و ساحُون [سحو] : آنچه گِل را از زمين بركند و بروبد.
=السَّاحِيَة-
مؤنث (الساحِي) است، سيل و باران سخت كه زمين را بشويد و گِل آنرا با خود ببرد.
=ساخَ-
-سوخًا [سوخ] في الطين: در ميان گِل افتاد،- الشي ءُ في المَاءِ: آن چيز در آب فرو رفت و ته نشست يا رسوب كرد،- تْ بِهمُ الأَرضُ: زمين آنها را در خود فرو برد.
=ساخَ-
-سَيْخًا و سَيَخَانًا [سيخ] : آن چيز رسوخ كرد و استوار شد،- تْ قَدَمُهُ فِي الطِّينِ: پاى او در گِل فرو رفت.
=السَّاخِرَة-
ج سوَاخِر: كشتى كه بر روى آب خوب به راه افتد.
=ساخَفَ-
مُسَاخَفَةً [سخف] هُ: او را احمق و نادان دانست.
=السَّاخِن-
ج سُخَّان: فا، گرم، و در زبان متداول اين واژه بر بيمار اطلاق شود.
=السَّاخِنَة-
مؤنث (السَّاخِن) است.
=سادَ-
-سِيَادةً و سُؤدَدًا و سُؤْدُدًا و سَيْدُودَةً و سُودًا [سود] : بزرگوار و عاليمقام شد،- قومَهُ:
فرمانروا و مهتر قوم خود شد،- هُ: در مقام و بزرگوارى بر او چيره شد،- السُّكُون: سكوت