فهرس الكتاب

الصفحة 486 من 1009

و استوار.

=السَّابِع-

ج سَبَعَة و سابِعون: فا،- (ع ح) : هفتم كه ميان ششم و هشتم عدد قرار دارد.

=السَّابِغ-

ج سَوَابِغ: فا؛ «ذَنَبٌ سَابِغٌ» : دمِ دراز.

=السَّابِغَة-

ج سَوَابغ: مؤنث (السَّابغ) است،- مِنَ الذُّرُوع: زرهِ فراخ و پهن.

=سابَقَ-

سِبَاقًا و مُسَابَقَةً [سبق] هُ: در مسابقه بر او پيروز شد.

=السَّابِق-

فا، آنكه در بخشندگى بر قوم خود پيشى و بزرگى يابد؛ ج سَابِقون و سُبَّاق، اولين اسب مسابقه كه به آن نيز (المُجَلَّي) گويند.

و چه بسا در رابطه ى با اين معنى از مخرج اسماء جمع گرفته شود و گويند (سَوَابِق) بسان خاتِم و خَوَاتِم؛ «سَابِقٌ لَاوَانِهِ» :

زودرس، قبل از موعد؛ «سَابِقًَا» : از گذشته، از قبل.

=السَّابِقَة-

ج سَوَابِق و سَابِقَات: مؤنث (السّابِق) است، پيشروان، پيشرفته گان؛ «لهُ سَابِقةٌ فِي هَذَا الأَمْرِ» : سابقه ى اين كار را قبل از ديگران دارد.

=السَّابِقون-

گذشته گان، پيشينيان.

=السَّابِلة-

ج سَوَابل: راه متداول و معمول و پر رفت و آمد، آنانكه از راه ميگذرند.

=السَّابُورة-

سبد بزرگى است از برگ درخت خرما كه با آن خاك برداشت كنند.

=السَّابُوط-

(ح) : نام جانورى است دريائى.

=ساتَرَ-

مُسَاتَرَةً [ستر] هُ العداوةَ: دشمنى با او را پنهان داشت و آشكار نكرد.

=السَّاج-

[سوج] : جبه ى سبز و گشاد،- (ن) : درختى است از رسته ى ساجها كه مركز اصلى آن آسياى جنوبى و اندونزى است. اين درخت بسيار زيباست و چوب آن از بهترين و محكمترين چوبهاست.

=السَّاجِد-

ج سُجَّد و سُجُود: سجده كننده، آنكه بهنگام عبادت پيشانى بر زمين نهد.

=السَّاجِدة-

مؤنث (السَّاجِد) است.

=ساجَرَ-

مُسَاجَرَةً [سجر] هُ: با او دوستى و رفاقت كرد و ملازم و يار او شد.

=السَّاجِر-

فا، سيل فراخ كه همه جا را فرا گيرد، جائيكه سيل در آن آمده و آنرا پر كرده است.

=السَّاجِع-

فا، سخنراني كه در سخنان خود سجع و قافيه بكار برد، آنكه در گفتار و رفتار خود ميانه رو باشد و به سوئى گرايش نكند. واژه ى (الجَائِر) در مقابل اين كلمه است؛ «وَجْهٌ سَاجِعٌ» : چهره اى زيبا و معتدل.

=السَّاجِعَة-

ج سُجَّع و سَواجِع: كبوترى كه نغمه ى خود را در گلو رفت و برگشت دهد؛ «نَاقَةٌ سَاجِعَةٌ» : ماده شتر طرب انگيز.

=ساجَلَ-

مُسَاجَلَةً و سِجَالًا [سجل] هُ: در كار يا گفتار يا شعرى با او مفاخرت كرد و مسابقه داد.

=السَّاجِم-

اشك روان چه كم باشد و چه زياد.

=السَّاجِن-

فا.

=السَّاجِنة-

ج سَوَاجِن: مؤنث (السَّاجِن) است، مسيل آب از كوه.

=السَّاجُور-

ج سَوَاجِير: چوبى كه به گردن سگ مىويزند.

=السَّاجِي-

[سجو] : فا، آرميده و ساكن و نرم.

=السَّاجِيَة-

مؤنث (السَّاجي) است؛ «لَيلةٌ سَاجِيَةٌ» : شبى آرام.

=ساحَ-

-سَيْحًا و سَيَحَانًا و سِيَاحَةً و سُيُوحًا: در شهرها به گردش و تفريح و جز آنها پرداخت، براى عبادت و كناره گيرى از مردم به خارج از شهر رفت،- سَيْحًا و سَيَحَانًا الماءُ: آب بر روى زمين روان شد،- الظِّلُّ:

سايه برگشت.

=السَّاحّ-

ج سِحَاح و سُحَاح [سحّ] : گوسفندى كه بسيار فربه شده باشد.

=السَّاحَة-

ج ساح و سُوح و سَاحَات [سوح] : ميدان، صحن، ناحيه.

=السَّاحَّة-

ج سِحَاح و سُحَاح [سحّ] : مترادف (السَّاحّ) است.

=السَّاحِر-

ج سَحَرَة و سَحَّار و سُحَّار و سَاحِرون: فا، افسونگر، جادوگر، دانشمند.

=السَّاحِرة-

ج سَاحِرَات و سَوَاحِر: مؤنث (السَّاحِر) است.

=السَّاحِق-

فا، بيشمار و بسيار؛ «الأَكْثِرَيَّةُ السَّاحِقَة» : بيشترين و فراگيرترين تعداد و شماره.

=ساحَلَ-

مُسَاحَلَةً [سحل] القومُ بأولادهم: آن قوم فرزندان خود را به كنار دريا آوردند.

=السَّاحِل-

ج سَوَاحِل: فا، ساحل و كناره ى دريا.

=السَّاحِليّ-

آنچه كه ويژه ى ساحل باشد؛ «مَوْقعٌ سَاحِلِيّ» و «أَرْضٌ سَاحِلِيَّة» : جاى يا زمين در كنار دريا.

=ساحَنَ-

مُسَاحَنَةً [سحن] هُ: به رنگ چهره ى او نگريست، با او ديدار كرد، با وى به نيكى رفتار كرد،- هُ الشي ءَ: با او درباره ى آن چيز گفتگو كرد.

=السَّاحي-

ج سُحَاة و ساحُون [سحو] : آنچه گِل را از زمين بركند و بروبد.

=السَّاحِيَة-

مؤنث (الساحِي) است، سيل و باران سخت كه زمين را بشويد و گِل آنرا با خود ببرد.

=ساخَ-

-سوخًا [سوخ] في الطين: در ميان گِل افتاد،- الشي ءُ في المَاءِ: آن چيز در آب فرو رفت و ته نشست يا رسوب كرد،- تْ بِهمُ الأَرضُ: زمين آنها را در خود فرو برد.

=ساخَ-

-سَيْخًا و سَيَخَانًا [سيخ] : آن چيز رسوخ كرد و استوار شد،- تْ قَدَمُهُ فِي الطِّينِ: پاى او در گِل فرو رفت.

=السَّاخِرَة-

ج سوَاخِر: كشتى كه بر روى آب خوب به راه افتد.

=ساخَفَ-

مُسَاخَفَةً [سخف] هُ: او را احمق و نادان دانست.

=السَّاخِن-

ج سُخَّان: فا، گرم، و در زبان متداول اين واژه بر بيمار اطلاق شود.

=السَّاخِنَة-

مؤنث (السَّاخِن) است.

=سادَ-

-سِيَادةً و سُؤدَدًا و سُؤْدُدًا و سَيْدُودَةً و سُودًا [سود] : بزرگوار و عاليمقام شد،- قومَهُ:

فرمانروا و مهتر قوم خود شد،- هُ: در مقام و بزرگوارى بر او چيره شد،- السُّكُون: سكوت

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت