فهرس الكتاب

الصفحة 777 من 1009

=لَقِحَ-

-لَقْحًا و لَقَحًا و لَقَاحًا تِ الناقةُ و نحوُها: شتر آبستن شد،- لَقْحًا تِ الْمَرأةُ اوِ النَّخْلَةُ: زن آبستن و نخل پيوند زده شد،- تِ الحَرْبُ:

جنگ پس از آرامش در گرفت.

=لَقَّحَ-

تَلْقِيحًا [لقح] النخلةَ: نخل را پيوند زد،- هُ: واكسن ضد بيمارى به او زد.

=لَقَطَ-

-لَقْطًا الشي ءَ: چيزى را بدون زحمت از روى زمين برداشت،- الْعِلْمَ مِنَ الْكُتُب:

دانش را از كتابهاى مختلف فرا گرفت،- الطّائر الحبَّ: پرنده دانه را با منقار خود گرفت،- الثوبَ: پيراهن را وصله زد.

=اللَّقَط-

آنچه كه از چيزى گرفته شده باشد، هر خرده ريزى از خوشه گندم يا خرما؛ «لَقَطُ الْمَعْدنِ» : قطعه هاى زر يا مانند آن كه در معدن مى باشد.

=اللُّقْطَة-

چيزى كه بر روى زمين افتاده است يا اينكه چيزى كه مالك آن مشخص نيست.

=اللُّقَطَة-

مرادف (اللُّقْطَة) است.

=اللَّقَطَة-

واحد (اللَّقَط) است،- ج لَقَط:

گياه سبز كه خوراك دام است.

=لَقِفَ-

-لَقْفًا و لَقَفَانًا الشي ءَ: بسرعت آنرا گرفت،- لَقَفًا الحَوضُ: ته حوض پهن شد،- الْحَائِطُ: ديوار خراب شد.

=لَقَّفَ-

تَلْقِيفًا [لقف] هُ الشي ءَ: آن چيز را بسوى او پرتاب كرد تا آنرا بگيرد،- هُ الطَّعَامَ: غذا را به خورد او داد،- الطَّعَامَ: غذا را بلعيد،- الْفَرَسُ: اسب دو دست خود را بشدت فرود آورد.

=اللَّقْف-

من الرجال: سبكبال و حاذق.

=اللَّقَف-

مص، با شتاب گرفتن،- ج الْقَاف:

كنار چاه، حوض.

=اللَّقِف-

من الرجال: مرادف (اللَّقْف) است؛ «الحوضُ اللَّقِف» حوض و يا استخر سوراخ كه از ته آن آب خارج شود.

=اللَّقْلَاق-

[لقلق] (ح) : لك لك.

=لَقْلَق-

لَقْلَقَةً [لقلق] اللَقْلَاقُ: لك لك صدا در آورد،- تِ الحيَّةُ: مار زبان خود را بيرون آورد، الشي ءَ: آن چيز را بحركت در آورد.

=اللَّقْلَق-

ج لَقَالِق: زبان،- (ح) : لك لك پرنده ايست با گردن و پاى دراز، بيشتر خوراك آن مار است. پرنده اى با هوش و زيركى است، كنيه او (ابُو حُدَيج) است.

=اللَّقْلَقَة-

صداى لقلق، هر صدائى كه توأم با حركت و اضطراب باشد؛ «حُرُوفُ اللَّقْلَقَةِ» عبارت است از (ب، ج، د، ط، ق) .

=لَقَمَ-

-لَقْمًا الطعامَ: بسرعت غذا را خورد،- الطَّرِيقَ و غَيره: جلوى راه را بست.

=لَقَّمَ-

تَلْقِيمًا [لقم] الخبزَ: نان را لقمه گرفت تا بخورد،- هُ الطعَام: او را به لقمه گرفتن و خوردن وادار كرد.

=اللُّقَم-

مرادف (اللَّقَم) است.

=اللَّقَم-

بيشتر راه يا ميان آن.

=اللُّقْمَة-

ج لُقَم: يك بار لقمه گرفتن.

=اللَّقْمَة-

يك لقمه خوردن.

=لَقِنَ-

-لَقْنًا و لَقَانَةً و لَقَانِيَةً الكلامَ من فلانٍ: گفته را بطور زبانى از ديگرى گرفت و فهميد.

=لَقُنَ-

-لَقَانَةً: با هوش و خردمند شد.

=لَقُنَ-

تَلْقِينًا [لقن] هُ الكلامَ: سخن را بوى تفهيم نمود.

=اللَّقْن-

جانب، جزئى از اجزاء چيزى.

=اللَّقَنَ-

لگن- فارسى است.

=اللَّقِن-

تيز هوش.

=اللَّقْوَة-

[لقو] (طبّ) : نوعى بيمارى كه صورت را بطرف گردن كج مى كند،- ج لِقَاء وَ الْقَاء (ح) : عقاب ماده، عقاب تيز پرواز.

=اللِّقْوَة-

ج لِقَاء و أَلْقاء [لقو] (ح) : مرادف (اللَقْوَة) است.

=اللَّقُوح-

مرادف (اللّاقِح) است.

=لَقِيَ-

-لِقَاءً و لِقَاءَةً و لِقَايَةً و لَقَاءَةً وَ لُقْيَانًا و لِقْيَانًا و لِقْيَانَةً و لُقِيًّا و لِقِيًّا و لَقْيَةً و لُقْيَةً و لُقىً [لقي] فلانًا: به پيشباز وى رفت و يا او را استقبال نمود.

=لُقِيَ-

لَقْوًا [لقو] : به بيمارى لقوه دچار شد.

اللَّقِيّ [لقي] : كسى كه روبرو مى شود چه در خير و چه در شر اما بيشتر در شر مى باشد.

=اللُّقْيَا-

[لقي] : اسم است از (اللَّقَاء) .

=اللَّقْيَة-

[لقي] : مص،- ج لُقىً: يك بار ملاقات.

=اللَّقِيَّة-

[لقي] : مؤنث (اللَّقِيّ) است، و در زبان متداول عبارت است از ذخائر و گنج كه در باطن زمين باشد و يا اينكه چيزهائى كه در بين راهها افتاده و بى مالك باشد.

=اللَّقِّيس-

كسى كه از وقت مقرر دير بيايد.

=اللَّقِيط-

چيز افتاده بر زمين، نوزادى را كه در كنار راه و بر روى زمين رها كنند.

=اللَّقِيطَة-

ج لَقَائِط: مؤنث (اللَّقِيط) است، مرد و يا زن فاسد و پست.

=اللَّقِيف-

من الرجال: مرادف (اللَّقْف) است.

=اللَّقِيم-

آنچه كه از آن لقمه گرفته شود.

=لَكَّ-

-لكًّا [لكّ] هُ: پس گردنى به او زد، بر او فشار آورد،- الشَّى ءَ: آنرا مخلوط كرد،- الْجِلْدَ: پوست را بگونه ى سرخ رنگ كرد.

=اللُّكّ-

[لكّ] : درشت اندام و پر گوشت، چكيده يا عصاره درخت لك، آنچه از پوستهاى رنگ شده با لك كه تراشيده شود.

=اللَّكّ-

[لكّ] : مص،- ج الْكاك و لُكُوك:

گوشت، رنگ سرخى كه با آن پوستها را رنگ كنند،- گياهى است كه از آن صمغ مى گيرند، چكيده يا عصاره درخت لك، آنچه از پوستهاى رنگ شده با لك كه تراشيده شود،- و در علم حساب عبارت از ده ميليون است.

=اللِّكَاز-

نوشته اى كه به داخل صندوق با باز شدن سوراخ آن افكنند.

=اللُّكَاعَة-

ج لُكَاع (ن) : نام گياهى است خاردار كه ساقه آن نرم و به اندازه يك وجب است و در بين خارها برگى است كه جمع مى شود ولى خار مى ماند.

=اللِّكَاك-

ج لُكَك و لِكَاك [لكّ] : زمام، شتر فربه و پر گوشت.

=اللَّكَّام-

«خفّ لكَّامٌ» : كف پاى شتر كه سنگ را بشكند.

=لَكِئَ-

-لَكَأً [لكأ] بالمكان: در آنجا مسكن گزيد،- بِفُلَانٍ: با او ملازمت نمود.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت