-لَقْحًا و لَقَحًا و لَقَاحًا تِ الناقةُ و نحوُها: شتر آبستن شد،- لَقْحًا تِ الْمَرأةُ اوِ النَّخْلَةُ: زن آبستن و نخل پيوند زده شد،- تِ الحَرْبُ:
جنگ پس از آرامش در گرفت.
تَلْقِيحًا [لقح] النخلةَ: نخل را پيوند زد،- هُ: واكسن ضد بيمارى به او زد.
=لَقَطَ-
-لَقْطًا الشي ءَ: چيزى را بدون زحمت از روى زمين برداشت،- الْعِلْمَ مِنَ الْكُتُب:
دانش را از كتابهاى مختلف فرا گرفت،- الطّائر الحبَّ: پرنده دانه را با منقار خود گرفت،- الثوبَ: پيراهن را وصله زد.
=اللَّقَط-
آنچه كه از چيزى گرفته شده باشد، هر خرده ريزى از خوشه گندم يا خرما؛ «لَقَطُ الْمَعْدنِ» : قطعه هاى زر يا مانند آن كه در معدن مى باشد.
=اللُّقْطَة-
چيزى كه بر روى زمين افتاده است يا اينكه چيزى كه مالك آن مشخص نيست.
=اللُّقَطَة-
مرادف (اللُّقْطَة) است.
=اللَّقَطَة-
واحد (اللَّقَط) است،- ج لَقَط:
گياه سبز كه خوراك دام است.
=لَقِفَ-
-لَقْفًا و لَقَفَانًا الشي ءَ: بسرعت آنرا گرفت،- لَقَفًا الحَوضُ: ته حوض پهن شد،- الْحَائِطُ: ديوار خراب شد.
=لَقَّفَ-
تَلْقِيفًا [لقف] هُ الشي ءَ: آن چيز را بسوى او پرتاب كرد تا آنرا بگيرد،- هُ الطَّعَامَ: غذا را به خورد او داد،- الطَّعَامَ: غذا را بلعيد،- الْفَرَسُ: اسب دو دست خود را بشدت فرود آورد.
=اللَّقْف-
من الرجال: سبكبال و حاذق.
=اللَّقَف-
مص، با شتاب گرفتن،- ج الْقَاف:
كنار چاه، حوض.
=اللَّقِف-
من الرجال: مرادف (اللَّقْف) است؛ «الحوضُ اللَّقِف» حوض و يا استخر سوراخ كه از ته آن آب خارج شود.
=اللَّقْلَاق-
[لقلق] (ح) : لك لك.
=لَقْلَق-
لَقْلَقَةً [لقلق] اللَقْلَاقُ: لك لك صدا در آورد،- تِ الحيَّةُ: مار زبان خود را بيرون آورد، الشي ءَ: آن چيز را بحركت در آورد.
=اللَّقْلَق-
ج لَقَالِق: زبان،- (ح) : لك لك پرنده ايست با گردن و پاى دراز، بيشتر خوراك آن مار است. پرنده اى با هوش و زيركى است، كنيه او (ابُو حُدَيج) است.
=اللَّقْلَقَة-
صداى لقلق، هر صدائى كه توأم با حركت و اضطراب باشد؛ «حُرُوفُ اللَّقْلَقَةِ» عبارت است از (ب، ج، د، ط، ق) .
=لَقَمَ-
-لَقْمًا الطعامَ: بسرعت غذا را خورد،- الطَّرِيقَ و غَيره: جلوى راه را بست.
=لَقَّمَ-
تَلْقِيمًا [لقم] الخبزَ: نان را لقمه گرفت تا بخورد،- هُ الطعَام: او را به لقمه گرفتن و خوردن وادار كرد.
=اللُّقَم-
مرادف (اللَّقَم) است.
=اللَّقَم-
بيشتر راه يا ميان آن.
=اللُّقْمَة-
ج لُقَم: يك بار لقمه گرفتن.
=اللَّقْمَة-
يك لقمه خوردن.
=لَقِنَ-
-لَقْنًا و لَقَانَةً و لَقَانِيَةً الكلامَ من فلانٍ: گفته را بطور زبانى از ديگرى گرفت و فهميد.
=لَقُنَ-
-لَقَانَةً: با هوش و خردمند شد.
=لَقُنَ-
تَلْقِينًا [لقن] هُ الكلامَ: سخن را بوى تفهيم نمود.
=اللَّقْن-
جانب، جزئى از اجزاء چيزى.
=اللَّقَنَ-
لگن- فارسى است.
=اللَّقِن-
تيز هوش.
=اللَّقْوَة-
[لقو] (طبّ) : نوعى بيمارى كه صورت را بطرف گردن كج مى كند،- ج لِقَاء وَ الْقَاء (ح) : عقاب ماده، عقاب تيز پرواز.
=اللِّقْوَة-
ج لِقَاء و أَلْقاء [لقو] (ح) : مرادف (اللَقْوَة) است.
=اللَّقُوح-
مرادف (اللّاقِح) است.
=لَقِيَ-
-لِقَاءً و لِقَاءَةً و لِقَايَةً و لَقَاءَةً وَ لُقْيَانًا و لِقْيَانًا و لِقْيَانَةً و لُقِيًّا و لِقِيًّا و لَقْيَةً و لُقْيَةً و لُقىً [لقي] فلانًا: به پيشباز وى رفت و يا او را استقبال نمود.
=لُقِيَ-
لَقْوًا [لقو] : به بيمارى لقوه دچار شد.
اللَّقِيّ [لقي] : كسى كه روبرو مى شود چه در خير و چه در شر اما بيشتر در شر مى باشد.
=اللُّقْيَا-
[لقي] : اسم است از (اللَّقَاء) .
=اللَّقْيَة-
[لقي] : مص،- ج لُقىً: يك بار ملاقات.
=اللَّقِيَّة-
[لقي] : مؤنث (اللَّقِيّ) است، و در زبان متداول عبارت است از ذخائر و گنج كه در باطن زمين باشد و يا اينكه چيزهائى كه در بين راهها افتاده و بى مالك باشد.
=اللَّقِّيس-
كسى كه از وقت مقرر دير بيايد.
=اللَّقِيط-
چيز افتاده بر زمين، نوزادى را كه در كنار راه و بر روى زمين رها كنند.
=اللَّقِيطَة-
ج لَقَائِط: مؤنث (اللَّقِيط) است، مرد و يا زن فاسد و پست.
=اللَّقِيف-
من الرجال: مرادف (اللَّقْف) است.
=اللَّقِيم-
آنچه كه از آن لقمه گرفته شود.
=لَكَّ-
-لكًّا [لكّ] هُ: پس گردنى به او زد، بر او فشار آورد،- الشَّى ءَ: آنرا مخلوط كرد،- الْجِلْدَ: پوست را بگونه ى سرخ رنگ كرد.
=اللُّكّ-
[لكّ] : درشت اندام و پر گوشت، چكيده يا عصاره درخت لك، آنچه از پوستهاى رنگ شده با لك كه تراشيده شود.
=اللَّكّ-
[لكّ] : مص،- ج الْكاك و لُكُوك:
گوشت، رنگ سرخى كه با آن پوستها را رنگ كنند،- گياهى است كه از آن صمغ مى گيرند، چكيده يا عصاره درخت لك، آنچه از پوستهاى رنگ شده با لك كه تراشيده شود،- و در علم حساب عبارت از ده ميليون است.
=اللِّكَاز-
نوشته اى كه به داخل صندوق با باز شدن سوراخ آن افكنند.
=اللُّكَاعَة-
ج لُكَاع (ن) : نام گياهى است خاردار كه ساقه آن نرم و به اندازه يك وجب است و در بين خارها برگى است كه جمع مى شود ولى خار مى ماند.
=اللِّكَاك-
ج لُكَك و لِكَاك [لكّ] : زمام، شتر فربه و پر گوشت.
=اللَّكَّام-
«خفّ لكَّامٌ» : كف پاى شتر كه سنگ را بشكند.
=لَكِئَ-
-لَكَأً [لكأ] بالمكان: در آنجا مسكن گزيد،- بِفُلَانٍ: با او ملازمت نمود.