اين واژه فارسى است.
واحد (الزَّنْج) است، زنگى.
واحد (الزَّنج) است.
=الزَّنْجِير-
زنجير، سلسله، اين واژه فارسى است، ناخن گير، سفيدى كه بر روى ناخن كودكان و نوجوانان پديد آيد.
=الزِّنْجِيرَة-
سفيدى كه بر روى ناخن كودكان و نوجوانان پديد آيد.
=زَنِخَ-
-زَنخًا الدهنُ: روغن دگرگون شد و گنديد.
=الزَّنِخ-
«دهنٌ زَنِخٌ» : روغن گنديده و فاسد.
=الزَّنْخَة-
بوى بد مانند بوى ظرف غذا كه شسته نشده باشد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=زَنْخَرَ-
زَنْخَرَةً [زنخر] بمنخره: در سوراخ بينى او دميد.
=زَنَدَ-
-زَنْدًا النارَ: از فندك يا آتش زنه آتش برافروخت،- الإنَاءَ: ظرف را پر كرد.
=زَنِدَ-
-زَنَدًا الرجُلُ: تشنه شد.
=زَنَّدَ-
تَزْنِيدًا الرّجلُ: آن مرد دروغ گفت، آتش زنه ى او روشن شد،- السقَاءَ: مشك را پر كرد،- في الأَمْرِ: دلتنگ شد، سينه اش گرفته شد،- على اهْلِهِ:
بر خانواده ى خود سخت گرفت.
=الزَّنْد-
مص،- ج زِنَاد و ازْنُد و ازْنَاد (ع ا) : بند دست كه وصل كننده ى آرنج به كف دست مى باشد، چوب بالاى آتش زنه؛ «الزَّنْدَة» :
چوب يا سنگ زيرين آتش زنه كه هر دو را (الزَّنْدان) گويند؛ «فُلانٌ وَاري الزَّنْد» : فلانى پيروز و رستگار است؛ «كَابِي الزَّنْد» :
زيانديده و ناموفق است؛ «هما كَزَنْدَين» : آن دو با هم برابرند. اين تعبير بيشتر در مورد پستى و بخل بكار مى رود؛ «الزنْد اوِ الْمِعْلَاق» : شاخه ايست باريك و مستطيل كه چند شكوفه يا گل مشترك بر روى آن در آمده باشند و بر هر شكوفه اى برآمدگيها باشد.
=الزَّنْدَة-
چوب يا سنگ زيرين آتش زنه.
=الزَّنْدَقَة-
[زندق] : كفر باطن و تظاهر به ايمان.
=الزَّنْدِيق-
ج زَنَادِقَة و زَنَادِيق: آنكه متصف به (زَنْدَقة) باشد. اين واژه فارسى است و در زبان متداول بر كسى اطلاق مى شود كه پليد و پست و فرومايه باشد.
=زَنَرَ-
-زَنْرًا الغلامَ: بر آن جوان زُنّار بست.
=الزَّنْزَلَخْت-
نام ديگر آن (الازادَرَخْت) است (ن) : درختى است زيبا كه اصل آن از ايران است و در خاورميانه براى زيبائى و زينت كِشت مى شود و شكوفه هاى آن بگونه ى خوشه اى ميباشد و از چوب آن استفاده مى شود و به آن درخت زيتون تلخ گويند.
=الزَّنِمِ-
من الجمال: چيزى كه از گوش بريده و آويزان باشد.
=الزَّنَمَة-
پاره اى از گوش شتر يا گوسفند كه بريده و آويخته مى شود، پاره اى گوشت فروآويخته در گلو، نشانه؛ «زَنَمتَا الأُذُن» (ع ا) : دو برآمدگى بالا و پائين سوراخ گوش.
=الزَّنِمَة-
مؤنث (الزَّنِم) است.
=الزَّنِيم-
آنكه خود را به قومى نسبت دهد كه از آنها نباشد و آن قوم نيز وى را نپذيرند، حرامزاده، پست و فرومايه.
=زِهْ-
واژه ايست كه براى تحسين كارى يا چيزى گفته مى شود و فارسى است.
=زَهَا-
-زَهْوًا و زُهُوًّا و زُهَاءً [زهو] : روئيد و نمو كرد، روشن كرد، نورانى كرد،- الرَّجُلُ:
آن مرد تكبر كرد، دروغ گفت،- تِ الرّيحُ:
باد وزيد،- تِ الريحُ النَّباتَ: باد گياه را پس از شبنم تكان داد،- الغُلامُ: آن نوجوان جوان شد،- النَّخلُ: درخت نخل روئيد و بلند شد،- تِ الشاةُ: گوسفند نزديك به زايمان شد،- تِ الأَمواجُ السفِينةَ: موجهاى آب كشتى را بالا برد،- النبتُ: ميوه ى درخت نمايان شد،- البُسْرُ: غوره ى خرما رنگ بخود گرفت،- السِّراجَ: چراغ را روشن كرد،- فلانٌ بِالسيفِ: شمشير را درخشان كرد،- فلانًا بالعَصَا: او را با عصا زد،- زَهوًا فلانًا: فلانى را سبك و خوار كرد،- الكِبَرُ فلانًا: فلانى را به خود پسندى واداشت،-- السَّرَابُ الأَكمةَ: سراب روى تپه قرار گرفت.
=زَهَّى-
تَزْهِيَةً تِ المروحةُ الرِّيحَ: پنكه يا بادزن باد برانگيخت.
=الزُّهَا-
[زهو] : شادابي و زيبائي؛ «زُهَا الدنيا» : زينت دنيا.
=الزُّهَاء-
[زهو] : مقدار، اندازه؛ «عندى زُهاءُ خَمسين درهمًا» : مقدار پنجاه درهم دارم.
=الزَّهَادَة-
مص، روى گردانى از كار يا چيزى كه ارزش نداشته و ناچيز باشد.
=الزَّهَّار-
بسيار درخشنده، كشاورز گلها، فروشنده ى گلها.
=زَهَدَ-
-زُهْدًا و زَهَادَةً في الشي ء و عنهُ: از آن چيز روى گردان شد؛ «زَهَدَ في الدُّنيَا» : از دنيا روى گردانيد و به عبادت و نيايش گرائيد.
=زَهِدَ-
-زُهْدًا و زَهَادَةً في الشي ء و عنهُ: مترادف (زَهَدَ) است.
=زَهُدَ-
-زُهْدًا و زَهَادَةً في الشي ء و عنهُ: مترادف (زَهَدَ) است.
=زَهَّدَ-
تَزْهِيدًا هُ في الشي ء و عنهُ: او را از آن كار بازداشت. اين واژه ضدّ (رَغَّبَ) است.
=الزُّهْد-
مص، روى گردانى از چيزى كه بيهوده باشد،- في الدُّنيا: روى گردانى از دنيا و خوشيهاى آن و گرايش به عبادت خدا.
=زَهَرَ-
-زُهُورًا السراجُ أو القمرُ أو الوجهُ: چراغ يا ماه يا چهره درخشيد و نورانى شد،- الزندُ:
آتش زنه روشن شد،- الشي ءُ: رنگ آن چيز باز و روشن شد.
=زَهِرَ-
-زَهْرًا الرجُلُ: آن مرد نيكو و زيبا شد.
=زَهُرَ-
-زُهُورَةً الرجُلُ: مترادف (زَهِرَ) است.
=الزَّهْر-
ج أَزْهُر و أَزْهَار و زُهُور و جج أَزَاهِر و أَزَاهِير:
غنچه ى گل، شكوفه ى درخت، اعضاى پيوند و تكثير درختان كه از غنچه ى بسته آغاز مى شود،- من الأَلْوان عند العامَّة: رنگ سرخ باز كه مايل به سفيدى باشد؛ «بادِيَاتُ الزَّهْرِ» (ن) : رسته ى گياهان شكوفه دار كه اعضاى