فهرس الكتاب

الصفحة 877 من 1009

=المُلْتَقَى-

[لقي] : جاى ملاقات.

=المُلْتَكّ-

[لكّ] : «سكرانُ مُلْتَكٌّ» : مست بيحس و حركت.

=المُلْتَوَى-

[لوي] : «مُلْتَوَى الوادي» : پيچ و خم دره.

=مَلَجَ-

-مَلْجًا الصبيُّ أمَّهُ: كودك پستان مادر را ميان دو لب گرفت و شير مكيد.

=مَلِجَ-

-مَلْجًا الصبيُّ أُمَّهُ: مرادف (مَلَجَ) است.

=المُلْج-

ج أَمْلَاج: هسته مقل (بلسان) .

=المُلُج-

بزهاى شيرخواره، بره هاى نوزاد.

=المَلْجَأ-

[لجأ] : پناه بردن،- ج مَلاجِئ:

پناه و سور و ديوار، پناهگاه كه در اثر حمله هاى هوائى مردم بدان روى آورند.

=المِلْجَاج-

[لجّ] : لجباز، لجوج.

=المُلَجَّم-

[لجم] : جاى لگام بر روى ستور.

=مَلَحَ-

-مَلْحًا الطعامَ: در غذا نمك ريخت،- الماشِيَةَ: ستوران را شوره گياه نمك خورانيد،،- الرَّجُلَ: از او بدگوئى و غيبت كرد،- الطائرُ: پرنده به تندى بال زد، «مَلَح اللّهُ فيه» : خداوند به او بركت دهد،-- مَلُوحَةً و مَلَاحَةً و مُلُوحًا الماءُ: آب به نمك تبديل شد.

=مَلِحَ-

-مَلَحًا: كبودى آن چيز زياد شد.

=مَلُحَ-

-مَلَاحَةً و مُلُوحَةً: زيبا و خوشگل شد،-- مُلُوحَةً و مَلَاحَةً و مُلُوحًا الماءُ: آب تبديل به نمك شد.

=مَلَّحَ-

تَمْلِيحًا [ملح] الشي ءَ: بر آن نمك پاشيد،- الطّعامَ: نمك غذا را زياد كرد،،- السمكَ و نحوه: بر روى ماهى و مانند آن نمك پاشيد و آنرا خشك كرد،- الدّابَّةَ:

بر گردن ستور نمك پاشيد،- الماشيةَ:

چهار پايان را گياه شوريده خورانيد،- المُتكلِّمُ: سخن مليح و نغز گفت.

=المَلْح-

مص، سخنان شيرين و نغز.

=المِلْح-

ج مِلَح و مِلْحَة و مِلَاح و أَمْلَاح:

خوشگلى و با نمكى، چاقى، چربى، شيرخوارگى، احترام عهد و پيمان؛ «بينهما مِلْحٌ» : بين آن دو پيمانى است، دانش، دانشمندان،- ج مِلَاح: در علم شيمى.

بمعناى جسمى است كه از تبديل (اسيد كلوردريك) بمعدن بدست مىيد مانند نمك آشپزخانه (اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود) «ماء مِلْحٌ» :

آب شور كه به آن (مالح) نيز گفته مى شود.

=المَلَح-

سفيدى كه داخل آن سياهى باشد، كبودى زياد.

=المِلْحَى-

[لحو] : ابزارى كه با آن پوست چوب را بكنند.

=المَلْحَاء-

ج مَلْحَاوَات [ملح] : مؤنث (الاملح) است، لشكر بزرگ، درختى كه برگهايش ريخته باشد.

=المِلْحَاح-

[لحّ] : بسيار اصرار كننده، پالانى كه پشت ستور را زخم كند؛ «سَحَابٌ مِلْحَاحٌ» : ابرى كه هميشه ببارد.

=المِلْحَاق-

[لحق] : ماده شترى كه بر شتران سبقت گيرد، كمانى كه بسرعت تير را رها كند.

=المُلْحَة-

مهابت، واحد (المُلَح) از گفتارهاى نغز و شيرين.

=المَلْحَة-

اسم مرة از (مَلَحَ) است، دامنه دريا.

=المِلْحَة-

نمكين، پيمان و حرمت دوستى؛ «بينهما مِلْحَةٌ» : ميان آنها حرمتى است.

=المُلَحَة-

گفتار مليح و نغز.

=المِلْحَب-

دشنام دهنده و بد زبان، آنچه كه با آن قطع كنند و يا چيزى را با آن پوست بكنند.

=المُلَحَّب-

[لحب] : مفع؛ «طريقٌ مُلَحَّبٌ» :

راه روشن.

=المُلْحَج-

[لحج] : پناهگاه؛ «قُفلٌ مُلْحَجٌ» :

قفل بسته كه باز نشده است.

=المُلْحَد-

[لحد] : گور، لَحْد.

=المُلْحِد-

ج مَلَاحِدَة و مُلْحِدُون [لحد] : فا، كافِر.

=المَلْحَز-

ج مَلَاحِز [لحز] : تنگنا.

=المُلْحِس-

[لحس] : آزمندى كه هر چه بتواند براى خود بگيرد.

=المِلْحَس-

[لحس] : آزمند كه هر چه بيابد براى خود بگيرد، دلير و قهرمان.

=المَلْحَظ-

ج مَلَاحِظ [لحظ] : با گوشه چشم نگاه كردن، جاى نگريستن.

=المِلْحَف-

ج مَلَاحِف [لحف] : لحاف.

=المِلْحَفَة-

ج مَلَاحِف [لحف] : آنچه كه بجاى لحاف از آن استفاده شود، روپوش لباس، ملافه كه بر روى لحاف و پتو براى جلوگيرى از چرك شدن مى گسترانند.

=المُلْحَق-

[لحق] : مفع،- ج مُلْحَقَات و مَلَاحِق: چيز زائد، آنچه كه پس از اتمام كتاب نوشته و بدان ملحق كنند؛ «مُلْحَقُ الجَريدة» : ملحق روزنامه،- ج مُلْحَقُون:

كارمند سفارتخانه كه مأموريت خاصى را متعهد مى شود مانند: «مُلْحَقٌ تجاريّ» : وابسته بازرگانى؛ «مُلْحَقٌ عَسْكَرِيّ» : وابسته نظامى؛ «مُلْحَق صحفيّ» : وابسته مطبوعاتى، «المُلْحَقَات» : كليه مناطق كشور بجز پايتخت.

=المُلَحْلَح-

[لحلح] : بزرگ قبيله و عشيره.

=المُلْحَم-

[لحم] : مفع، كسيكه باو گوشت خورانند، همراه با مردم، آنكه اسير شده باشد، پارچه اى كه رويه آن از ابريشم و پشت آن نخ باشد.

=المُلْحِم-

[لحم] فا، خوراننده گوشت، آنكه گوشت بسيار دارد.

=المَلْحَمَة-

ج مَلَاحِم [لحم] : كشتارگاه، كشتار سخت در جنگ، حماسه سرائى شعرى.

=المُلَحِّن-

[لحن] : آنكه آهنگ سرودها و آوازها را مى سازد، آهنگساز.

=المَلْحُوب-

[لحب] : «رجُلٌ مَلْحُوبٌ» : مرد كم گوشت؛ «طريقٌ مَلْحُوبٌ» : راه روشن.

=المَلْحُود-

[لحد] : گور، لَحْد.

=المَلْحِيّ-

[لحي] : اسم مفعول از (لَحَى فلانًا) است.

=مَلَخَ-

-مَلْخًا الشي ءَ: با چنگ و دندان چيزى را گرفت،- الفرسُ: اسب بحركت درآمد،- الطَّعامُ: غذا فاسد شد،- الرّجُلُ:

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت