[لقي] : جاى ملاقات.
=المُلْتَكّ-
[لكّ] : «سكرانُ مُلْتَكٌّ» : مست بيحس و حركت.
=المُلْتَوَى-
[لوي] : «مُلْتَوَى الوادي» : پيچ و خم دره.
=مَلَجَ-
-مَلْجًا الصبيُّ أمَّهُ: كودك پستان مادر را ميان دو لب گرفت و شير مكيد.
=مَلِجَ-
-مَلْجًا الصبيُّ أُمَّهُ: مرادف (مَلَجَ) است.
=المُلْج-
ج أَمْلَاج: هسته مقل (بلسان) .
=المُلُج-
بزهاى شيرخواره، بره هاى نوزاد.
=المَلْجَأ-
[لجأ] : پناه بردن،- ج مَلاجِئ:
پناه و سور و ديوار، پناهگاه كه در اثر حمله هاى هوائى مردم بدان روى آورند.
=المِلْجَاج-
[لجّ] : لجباز، لجوج.
=المُلَجَّم-
[لجم] : جاى لگام بر روى ستور.
=مَلَحَ-
-مَلْحًا الطعامَ: در غذا نمك ريخت،- الماشِيَةَ: ستوران را شوره گياه نمك خورانيد،،- الرَّجُلَ: از او بدگوئى و غيبت كرد،- الطائرُ: پرنده به تندى بال زد، «مَلَح اللّهُ فيه» : خداوند به او بركت دهد،-- مَلُوحَةً و مَلَاحَةً و مُلُوحًا الماءُ: آب به نمك تبديل شد.
=مَلِحَ-
-مَلَحًا: كبودى آن چيز زياد شد.
=مَلُحَ-
-مَلَاحَةً و مُلُوحَةً: زيبا و خوشگل شد،-- مُلُوحَةً و مَلَاحَةً و مُلُوحًا الماءُ: آب تبديل به نمك شد.
=مَلَّحَ-
تَمْلِيحًا [ملح] الشي ءَ: بر آن نمك پاشيد،- الطّعامَ: نمك غذا را زياد كرد،،- السمكَ و نحوه: بر روى ماهى و مانند آن نمك پاشيد و آنرا خشك كرد،- الدّابَّةَ:
بر گردن ستور نمك پاشيد،- الماشيةَ:
چهار پايان را گياه شوريده خورانيد،- المُتكلِّمُ: سخن مليح و نغز گفت.
=المَلْح-
مص، سخنان شيرين و نغز.
=المِلْح-
ج مِلَح و مِلْحَة و مِلَاح و أَمْلَاح:
خوشگلى و با نمكى، چاقى، چربى، شيرخوارگى، احترام عهد و پيمان؛ «بينهما مِلْحٌ» : بين آن دو پيمانى است، دانش، دانشمندان،- ج مِلَاح: در علم شيمى.
بمعناى جسمى است كه از تبديل (اسيد كلوردريك) بمعدن بدست مىيد مانند نمك آشپزخانه (اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود) «ماء مِلْحٌ» :
آب شور كه به آن (مالح) نيز گفته مى شود.
=المَلَح-
سفيدى كه داخل آن سياهى باشد، كبودى زياد.
=المِلْحَى-
[لحو] : ابزارى كه با آن پوست چوب را بكنند.
=المَلْحَاء-
ج مَلْحَاوَات [ملح] : مؤنث (الاملح) است، لشكر بزرگ، درختى كه برگهايش ريخته باشد.
=المِلْحَاح-
[لحّ] : بسيار اصرار كننده، پالانى كه پشت ستور را زخم كند؛ «سَحَابٌ مِلْحَاحٌ» : ابرى كه هميشه ببارد.
=المِلْحَاق-
[لحق] : ماده شترى كه بر شتران سبقت گيرد، كمانى كه بسرعت تير را رها كند.
=المُلْحَة-
مهابت، واحد (المُلَح) از گفتارهاى نغز و شيرين.
=المَلْحَة-
اسم مرة از (مَلَحَ) است، دامنه دريا.
=المِلْحَة-
نمكين، پيمان و حرمت دوستى؛ «بينهما مِلْحَةٌ» : ميان آنها حرمتى است.
=المُلَحَة-
گفتار مليح و نغز.
=المِلْحَب-
دشنام دهنده و بد زبان، آنچه كه با آن قطع كنند و يا چيزى را با آن پوست بكنند.
=المُلَحَّب-
[لحب] : مفع؛ «طريقٌ مُلَحَّبٌ» :
راه روشن.
=المُلْحَج-
[لحج] : پناهگاه؛ «قُفلٌ مُلْحَجٌ» :
قفل بسته كه باز نشده است.
=المُلْحَد-
[لحد] : گور، لَحْد.
=المُلْحِد-
ج مَلَاحِدَة و مُلْحِدُون [لحد] : فا، كافِر.
=المَلْحَز-
ج مَلَاحِز [لحز] : تنگنا.
=المُلْحِس-
[لحس] : آزمندى كه هر چه بتواند براى خود بگيرد.
=المِلْحَس-
[لحس] : آزمند كه هر چه بيابد براى خود بگيرد، دلير و قهرمان.
=المَلْحَظ-
ج مَلَاحِظ [لحظ] : با گوشه چشم نگاه كردن، جاى نگريستن.
=المِلْحَف-
ج مَلَاحِف [لحف] : لحاف.
=المِلْحَفَة-
ج مَلَاحِف [لحف] : آنچه كه بجاى لحاف از آن استفاده شود، روپوش لباس، ملافه كه بر روى لحاف و پتو براى جلوگيرى از چرك شدن مى گسترانند.
=المُلْحَق-
[لحق] : مفع،- ج مُلْحَقَات و مَلَاحِق: چيز زائد، آنچه كه پس از اتمام كتاب نوشته و بدان ملحق كنند؛ «مُلْحَقُ الجَريدة» : ملحق روزنامه،- ج مُلْحَقُون:
كارمند سفارتخانه كه مأموريت خاصى را متعهد مى شود مانند: «مُلْحَقٌ تجاريّ» : وابسته بازرگانى؛ «مُلْحَقٌ عَسْكَرِيّ» : وابسته نظامى؛ «مُلْحَق صحفيّ» : وابسته مطبوعاتى، «المُلْحَقَات» : كليه مناطق كشور بجز پايتخت.
=المُلَحْلَح-
[لحلح] : بزرگ قبيله و عشيره.
=المُلْحَم-
[لحم] : مفع، كسيكه باو گوشت خورانند، همراه با مردم، آنكه اسير شده باشد، پارچه اى كه رويه آن از ابريشم و پشت آن نخ باشد.
=المُلْحِم-
[لحم] فا، خوراننده گوشت، آنكه گوشت بسيار دارد.
=المَلْحَمَة-
ج مَلَاحِم [لحم] : كشتارگاه، كشتار سخت در جنگ، حماسه سرائى شعرى.
=المُلَحِّن-
[لحن] : آنكه آهنگ سرودها و آوازها را مى سازد، آهنگساز.
=المَلْحُوب-
[لحب] : «رجُلٌ مَلْحُوبٌ» : مرد كم گوشت؛ «طريقٌ مَلْحُوبٌ» : راه روشن.
=المَلْحُود-
[لحد] : گور، لَحْد.
=المَلْحِيّ-
[لحي] : اسم مفعول از (لَحَى فلانًا) است.
=مَلَخَ-
-مَلْخًا الشي ءَ: با چنگ و دندان چيزى را گرفت،- الفرسُ: اسب بحركت درآمد،- الطَّعامُ: غذا فاسد شد،- الرّجُلُ: