ج حَرَابِيّ [حرب] (ح) : مؤنث (الحِرْبَاء) است.
=الحَرْبَة-
ج حِرَاب: از ابزار آهنين جنگى است، دِشنه كه از نيزه كوتاهتر است،- ج حَرَبات و حَرْبات: بى دينى، بد دينى، روز جمعه.
=الحِرْبَة-
هيئت و چگونگى جنگ.
=الحِرْبِش-
(ح) : مار درشت يا افعى.
=الحِرِبِّش-
(ح) : مترادف (الْحِرْبِش) است.
=الحُرَّة-
ج حَرَائِر و حُرَّات [حرّ] : مؤنث (الحُرّ) است، زن آزاده. اين واژه ضد (الأَمَة) است، زن بخشنده؛ «أَرض حُرَّةٌ» : زمين بى ريگ؛ «رَملَةٌ حُرّةٌ» : ريگِ بى خاك.
=الحَرَّة-
[حرّ] : جوش ريز و كوچك، درد سخت، تاريكى بسيار،- ج حَرَّات وَ حِرَار وَ أَحَرُّون و حَرُّون: زمينى كه داراى سنگهاى سياه همانند سوخته ميباشد.
=الحِرَّة-
[حرّ] : تشنگى؛ «رَمَاهُ اللّهُ بِالحِرَّةِ تحت القِرَّة» : خداوند او را در سرماى سخت تشنه كند.
=الحَرْت-
صداى گياه خوردن ستور.
=حَرَثَ-
-حَرْثًا: كاشت،- الأرضَ: زمين را براى كشت شخم زد،- المالَ: مال كسب كرد و اندوخت،- الشي ءَ: آن چيز را آموخت و فقيه شد،- النارَ: آتش را بهم زد،- الأَمْرَ: بياد آن امر افتاد و برانگيخته شد،- الخُبُزَ: نان را خرد كرد،- الدَّابَّة: ستور را خسته و لاغر كرد.
=الحَرْث-
مص، زمين شخم زده و بذر پاشيده و نهال كاشته شده.
=حَرِجَ-
-حَرَجًا الرجُلُ: آن مرد گناه كرد،- عليه الشي ءُ: آن چيز بر او حرام شد،- الشي ءُ: آن چيز تنگ يا گرفته شد،- تِ العينُ: چشم به گودى افتاد و جلوى ديد را تنگ كرد،- الغُبَارُ: در جاى تنگ گرد و خاك برافراشته شد،- اليه: از تنگى و سختى زندگى به او پناه برد.
=حَرَّجَ-
تَحْرِيجًا هُ: او را در تنگنا قرار داد،- عَلَيهِ: بر او سخت گرفت، به او گفت: «انتَ في حَرَج» : تو در سختى و مضيقه قرار دارى.
=الحِرْج-
ج أَحْرَاج و حِرَاج: گناه، صدف چشم زخم كه به گلو آويزند، سهميّه ى سگ از شكار، بندها و دام كه براى شكار جانوران وحشى نصب كنند، گله ى گوسفندان.
=الحَرَج-
مص، جاى تنگ و پر درخت؛ تابوت كه مرده را بر آن حمل كنند، حُرمت، گناه؛ «لَا حَرَجَ عليك» : بر تو گناهى نيست؛ «حدِّثْ عن البَحرِ و لا حَرَج» : از دريا هر قدر كه بخواهى سخن بگوى و بر تو حرج و اعتراضى نيست.
=الحَرِج-
جاى تنگ و پر درخت، هر چيزى تنگ، آنكه از جنگ نهرساد و از كارزار نگريزد.
=الحَرَجَة-
ج حِرَاج و أَحْرَاج (ز) : انبوه درختان بسيار در سرزمين فراخ،- ج حَرَج و حَرَجات:
گله ى گوسفندان يا شتران.
=حَرَدَ-
-حَرْدًا هُ: آهنگ او كرد، او را منع كرد،- الخَشَبَ: تخته را سوراخ كرد،- حُرودًا: از قوم خود كناره گيرى كرد و تنها شد.
=حَرِدَ-
-حَرَدًا و حَرْدًا عليه: خشمگين شد،- الوَتَرُ: بعضى از تارهاى كمان از بعضى ديگر درازتر شد.
=الحَرْد-
مص،- من الأوتار: كمانى كه بعضى از تارهاى آن درازتر از بعضى ديگر است،- ج حِرَاد: آنكه از قوم خود كناره گيرى كند، تنها، منفرد.
=الحَرَد-
مص، سست شدن يا خشك شدن عصب دست شتر.
=الحَرِد-
خشمگين،- ج حِرَاد: خشم، مردى كه از ديگران گوشه گيرد.
=الحَرْدان-
خشمناك
الحُرْدُبَة-
كوهان شتر، اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الحَرْدَبَة-
اين واژه تحريف (الحَدَبَة) است و در زبان متداول رايج است.
=الحِرْدَبَّة-
مترادف (الحُرْدُبَة) است. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الحِرْذَوْن-
ج حَرَاذِين (ح) : گونه اى حشره آفتاب پرست است.
=حَرَّرَ-
تَحْرِيرًا [حرّ] العبدَ: آن بنده را آزاد كرد،- الكِتابَ: كتاب را نيكو و اصلاح كرد،- الوَزنَ: وزن را با دقت انجام داد،- المَعْنى: معنا را خلاصه و نيكو كرد،- الولدَ او الشَّي ءَ: آن فرزند (پسر) يا آن چيز را براى طاعت خداوند وقف كرد.
=حَرَزَ-
-حَرْزًا المالَ: مال را نگهدارى كرد، مال را گِردآورى و فراهم كرد.
=حَرِز-
-حَرَزًا: مرد پرهيزكار و خويشتن دار شد.
=حَرُزَ-
-حَرَازَةً و حَرَازًا المكانُ: آن جاى مُحكم و استوار شد.
=حَرَّزَ-
تَحْرِيزًا الشي ءَ: در نگهدارى آن چيز كوشيد،- المَكانُ الرجُل: آن مكان براى آن مَرد پناهگاه شد.
=الحِرْز-
آنچه كه در آن چيزهايى نگهدارى شوند مانند صندوق، آنچه كه باعث جلوگيرى از گُم شدن يا تلف شدن شود، دژِ استوار، نصيب؛ «أَخَذَ حِرْزَه» :
نصيب خود را گرفت،- في اصطلاح المعوِّذين: ورد يا افسون يا دعاى دفع چشم زخم كه بر خود آويزند.
=الحَرَز-
مص،- ج أَحْرَاز: آنچه كه مُحرز و نگاهداشته شود، گردوى تراشيده كه با آن كودكان بازى كنند.
=حَرَسَ-
-حَرَسًا هُ: او را نگاهدارى كرد،- حَرْسَا الشي ءَ: آن چيز را دزديد.
=الحَرَس-
مص؛ «حَرَسُ الشرفِ» : گارد ويژه رئيس مملكت؛ «حَرَسُ الملِك» :
گارد و نگهبانان پادشاه.
=الحَرَسَانِ-
شب و روز.
=الحِرْسَنَّة-
(ن) : گياهى است كه ريشه آن خوردنى است. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الحَرَسِيّ-
واحد حَرَس و نگهبان پادشاه است.