فهرس الكتاب

الصفحة 233 من 1009

مراقب آن فرصت شد.

=تَخَّ-

-تُخُوخَةً العجينُ: خمير ترش شد،- تخًّا الْعَجينَ او الطَّينَ: آب خمير يا گِل را زياد كرد تا نرم شود.

=التَخّ-

خمير ترش، عصاره ى كنجد، ارده.

=تَخَابَثَ-

تَخَابُثًا [خبث] : خباثت آشكار كرد و به آن پرداخت.

=تَخَابَرَ-

تَخَابُرًا [خبر] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم سخن گفتند و بحث كردند.

=تَخَاتَلَ-

تَخَاتُلًا [ختل] القومُ: آن قوم يكديگر را فريب دادند.

=تَخَادَّ-

تَخَادًّا [خدّ] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم معارضه كردند.

=تَخَادَعَ-

تَخَادُعًا [خدع] : خود را فريب خورده نشان داد در حاليكه فريب نخورده بود،- القَوْمُ: آن قوم يكديگر را فريب دادند.

=تَخَاذَلَ-

تَخَاذُلًا [خذل] القومُ: آن قوم يكديگر را رها كردند و به هم يارى نكردند،- تْ رِجْلاه: دو پاى او ناتوان شدند.

=تَخَارَجَ-

تَخَارُجًا [خرج] الشركاءُ: شركا مال را ميان خود تقسيم كردند و بعضى خانه را و بعضى زمين را گرفتند.

=تَخَارَسَ-

تَخَارُسًا [خرس] : خود را لال وانمود كرد در حاليكه لال نبود.

=تَخَارَشَ-

تَخَارُشًا [خرش] تِ الكلابُ: سگها بجان هم افتادند و يكديگر را پاره كردند.

=التَّخَارِيب-

[خرب] و الأصحّ النَّخَارِيب:

سوراخهائى مانند خانه هاى زنبور، سوراخهائى كه زنبور عسل در آن عسل مى چكاند.

=تَخَازَرَ-

تَخَازُرًا [خزر] : پلك چشم خود را تنگ كرد تا تيز بنگرد.

=تَخَازَمَ-

تَخَازُمًا [خزم] الجيشان: آن دو لشكر با هم جنگيدند.

=تَخَاسَأَ-

تَخَاسُؤًا [خسأ] القومُ: آن قوم يكديگر را با سنگ زدند.

=تَخَاشَعَ-

تَخَاشُعًا [خشع] : با تكلّف فروتنى كرد.

=تَخَاشَنَ-

تَخَاشُنًا [خشن] : سختى را تحمل كرد، خشونت و سختى آورد.

=تَخَاصَرَ-

تَخَاصُرًا [خصر] : دست خود را بر پهلو گذاشت،- القومُ: آن قوم دست يك ديگر را گرفتند.

=تَخَاصَلَ-

تَخَاصُلًا [خصل] القومُ: آن قوم بر مسابقه و تيراندازى با هم شرط بستند.

=تَخَاصَمَ-

تَخَاصُمًا [خصم] القومُ: آن قوم با يكديگر دشمنى و ستيز كردند.

=تَخَاطَأَ-

تَخَاطُؤًا [خطأ] : خطا كرد،- هُ: او را به خطا انداخت،- السّهمُ الرميَّةَ: تير به شكار نخورد و از آن گذشت.

=تَخَاطَبَ-

تَخَاطُبًا [خطب] الرجُلان: آن دو مرد با هم گفتگو كردند.

=تَخَاطَرَ-

تَخَاطُرًا [خطر] القومُ على شي ءٍ: آن قوم درباره چيزى با هم شرط بستند.

=تَخَافَّ-

تَخَافًّا [خفّ] : سبك و كم وزن شد. اين واژه ضدّ (تَثَاقَلَ) است.

=تَخَالَّ-

تَخَالًّا [خلّ] القومُ: آن قوم با هم دوست شدند.

=تَخَالَجَ-

تَخَالُجًا [خلج] تهُ الهمومُ: غم و اندوه او را فرا گرفت.

=تَخَالَسَ-

تَخَالُسًا [خلس] القومُ الشي ءَ: آن قوم آن چيز را به يغما گرفتند و از هم ربودند.

=تَخَالَصَ-

تَخَالُصًا [خلص] الرجُلانِ: آن دو مرد يكديگر را دوست داشتند و بهم اخلاص ورزيدند.

=تَخَالَطَ-

تَخَالُطًا [خلط] القومُ: آن قوم بهم پيچيدند و درگير شدند.

=تَخَالَعَ-

تَخَالُعًا [خلع] الزوجُ و الزوجةُ: زن و شوهر يكديگر را خُلع كردند (طلاق دادند) و از هم جدا شدند،- القومُ: آن قوم عهد و پيمان خود را با هم شكستند.

=تَخَالَفَ-

تَخَالُفًا [خلف] القومُ: آن قوم با هم مخالفت كردند. اين واژه ضدّ (تَوَافَق) است.

=تَخَاوَرَ-

تَخَاوُرًا [خور] تِ الثيرانُ: گاوها بر يكديگر بانگ زدند و صدا كردند.

=تَخَاوَصَ-

تَخَاوُصًا [خوص] : چشم خود را كمى فرو بست و تيز نگريست همانگونه كه به خورشيد نگاه كنند،- تِ النجومُ: ستارگان ميل به غروب كردند.

=تَخَاوَضَ-

تَخَاوُضًا [خوص] القومُ في الحديث:

آن قوم با هم به سخن و مشورت پرداختند.

=تَخَايَلَ-

تَخَايُلًا [خيل] : ناز و تكبر كرد.

=تَخَبَّى-

تَخَبيًا [خبي] الخِباءَ: چادر را زد و نصب كرد.

=تَخَبَّثَ-

تَخَبُّثًا [خبث] : از خود پستى و خباثت نشان داد.

=تَخَبَّرَ-

تَخَبُّرًا [خبر] الأمرَ: حقيقت آن امر را دانست،- هُ: از وى جوياى خبر شد.

=تَخَبَّشَ-

تَخَبُّشًا [خبش] الأشياءَ: آن چيزها را از اينجا و آنجا جمع آورى كرد، مترادف (خَبَشَ) است.

=تَخَبَّصَ-

تَخَبُّصًا [خبص] : حلواى خرما و روغن ساخت.

=تَخَبَّطَ-

تَخَبُّطًا [خبط] هُ: او را سخت زد، آنرا پايمال كرد،- في الصُّعُوبات: كوشيد تا خود را از سختيها برهاند،- تِ البلاد: در كشور فتنه ها و چپاولها بپا شد،- الشيطانُ زَيْدًا: شيطان زيد را آزرده ساخت.

=التَّخْت-

ج تُخُوت: تخت، جاى نشستن، سرير، كمد لباس؛ «تختُ المَمْلكةِ» :

پايتخت كشور؛ «تَختُ المَلِكِ» : تخت سلطنت.- اين واژه فارسى است.

=التَّخْتَاخ-

آنكه در زبانش گرفتگى و لكنت باشد.

=تَخْتَخَ-

تَخْتَخَةً: كهنه و پوسيده شد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=التَّخْتَخَانِيّ-

مترادف (التَّخْتاخ) است.

=التَّخْتَخَة-

لكنت و سنگين زبان.

=تَخَتَّرَ-

تَخَتُّرًا [ختر] : سست شد، بدن او از بيمارى يا جز آن سست شد.

=تَخَتَّمَ-

تَخَتُّمًا [ختم] : عمامه بر سر بست،- الخاتَم و بهِ: انگشتر را به انگشت خود كرد،- بِامْرِهِ: راز او را فاش نكرد،- عنهُ: غفلت كرد و خاموش شد.

=تَخَثَّرَ-

تَخَثُّرًا [خثر] اللبنُ: شير بسته شد.

=تَخَدَّدَ-

تَخَدُّدًا [خدّ] لحمُهُ: گوشت بدنش از لاغرى سست و متشنج شد،- القومُ: آن قوم

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت