فهرس الكتاب

الصفحة 781 من 1009

=اللَّهِق-

گاو سفيد، هر چيز سفيدى.

=اللَّهَقَة-

ج لَهَقَات و لِهَاق: مؤنّث (اللَّهَق) است.

=اللَّهِقَة-

ج لَهِقَات و لِهَاق: مؤنّث (اللَّهِق) است.

=لَهِمَ-

-لَهْمًا و لَهَمًا الشي ءَ: يكدفعه آنرا بلعيد،- ألمَاءَ: يك جرعه آبرا نوشيد.

=اللَّهْم-

ج لُهُوم: سالمند از هر چيزى.

=اللُّهَم-

«رجلٌ لُهَمٌ» پر خور.

=اللَّهِم-

«رجُلٌ لَهِمٌ» : پر خور.

=اللِّهَم-

نيكو كار و پر خير، كسى كه بسيار عطا كند، پر خور، نيكو روش از اسبان و يا مردمان، درياى پهن آور؛ «رَجُلٌ لِهَمُّ» : مرد با اراده و سخاوتمند و با كفايت. اين كلمه درباره زنان وصف نمى شود.

=اللُّهْمَة-

من السَّويق: مقدارى آرد گندم.

=اللُّهْمُوم-

ج لَهَامِيم [لهمم] : نيكو روش از مردم و يا اسبها، ارتش انبوه، عدد بسيار، ابر پر از باران، شترى كه بسيار شيرده است؛ «لَهَامِيمُ النّاس» : سخاوتمندان مردم و بزرگان آنها.

=اللِّهْميم-

[لهمم] : مرد يا اسب سبقت گيرنده از مردم با اسبان ديگر.

=لَهَّنَ-

تَلْهِينًا القومَ و للقوم: غذاى پيش در آمد خوراك از قبيل سالاد و غيره به آنها خورانيد.

=اللُّهْنَة-

ج لُهَن: غذاى پيش در آمد قبل از خوراك، سوغات كه مسافرت هنگام آمدن از سفر با خود مىورد، چشم روشنى كه بعد از آمدن مسافر بوى ارمغان مى شود.

=اللَّهْو-

[لهو] : سرگرمى و خوشگذرانى؛ «دُورُ اللَّهْوِ» و «امَاكِنُ اللَّهْوِ» : اماكن لهو و لعب و سرگرمى، چيزى لذت آور براى انسان كه او را سرگرم كند، فرزند، طبل.

=اللُّهْوَة-

ج لُهىَّ [لهو] : عطا و يا بهترين ارمغان و بخشش، مشتى پول و دارانى، آنچه از دانه ها كه آسيابان با دست خود به دهانه آسياب مى ريزد.

=اللَّهْوَة-

[لهو] : اسم مره از (لَهَا) است، مرادف (اللُّهوة) است.

=لَهْوَجَ-

لَهْوَجَةً [لهوج] الشي ءَ: آنرا مخلوط كرد و در هم آميخت،- الأمرَ: امر را محكم ننمود و ناتمام گذارد،- الشِّوَاءَ: گوشت يا كباب را خوب سرخ نكرد.

=اللَّهُوف-

حسرت خور و اندوهگين.

=اللَّهُوفَة-

مؤنث (اللَّهُوف) است.

=اللَّهُوم-

(رجُلٌ لَهُومٌ»: مرد پر خور.

=اللَّهَوِيّ-

[لهو] : منسوب به (اللَّهاة) است؛ «الحرفان اللَّهويَّانِ» : دو حرف لَهَوِى و عبارتند از (قاف، كاف) -.

=لَهِيَ-

-لَهًا [لهو] عنهُ: او را فراموش كرد و از او دورى جست،- بِكذَا: آنرا دوست داشت.

=اللَّهيب-

مص، سوزش و گرمى آتش.

آتش.

=اللُّهْيَة-

[لهو] : ارمغان و يا ارزنده ترين بخششها.

=اللَّهيد-

كسيكه بارش سنگين و فشار آورنده باشد، افسوس خور و ناتوان.

=اللَّهِيدَة-

حلواى نرم و انگشت پيچ كه نه مانند سوپ آبكى و نه سفت باشد.

=اللَّهِيف-

ج لِهَافٌ: افسوس خور، بيچاره؛ «رَجُلٌ لَهِيفُ الْقَلْبِ» : مرد سوخته دل و يا داغديده.

=اللُّهَيْمِ-

ديگ فراخ،- امّ اللُّهَيْم: تب، پيش آمدى سخت، مرگ.

=لَوْ-

حرفى است بمعناى اگر، كه در جمله هائى مانند «لَوْ جَاءَنى لَأَكْرَمْتُهُ» بكار مى رود و بر سه حالت است. نخست شرطيّه و دوم تغيير شرطيه به زمان ماضى و سوم امتناع يعنى امتناع جواب بعلت امتناع شرط. مثلا در جمله «لَوْ جَاءَنِي لَأَكْرَمْتُهُ» :

اكرام و بخشش من به او چون نيامد ممتنع گرديد يعنى اگر مىمد به او مى بخشيدم و دانشمندان علم منطق آنرا از ابزار اتصال لازم مى دانند مانند «لَوْ كَانَ زَيْدٌ حَجَرًا كانَ جمادًا» : اگر زيد سنگ بود جماد بود؛ و گاهى حرف شرط براى آينده است ولى مجزوم نمى كند مانند «لَو نَذْهَبُ الَى الْبَيتِ بَعْدَ انْهَاءِ الدّرس» و فرق ميان اين دو كار برد آنست كه اگر شرط براى آينده (مستقبل) باشد لَوْ بمعناى إنْ (اگر) مىيد و اما چنانچه شرط در قالب فعل ماضى باشد در اين صورت حرف امتناع است. و هر گاه بعد از «لو» فعل مضارع بيايد معناى آن به ماضى تبديل مى شود مانند «لو تقومُ أقومُ» يعنى «لو قُمْتَ قُمْتُ» ؛ و نيز گاهى حرف مصدرى بجاى (أَنْ) مىيد ولى منصوب نمى كند و بيشتر با فعل (وَدَّ، يَوَدُّ) مىيد مانند «وَدُّوا لَو تَأْتِيهم» : آرزو داشتند كه نزد آنها بروى، و «يَوَدُّ احَدُهم لَوْ يُعَمِّر» و هر يك از آنها دوست دارد كه عُمْر بكند ... ؛ و گاهى بمعناى آرزو و تمنى مىيد كه جواب آن با (ف) منصوب مى شود مانند «لَو تأتيني فَتُحَدِّثَني» : اى كاش پيش من بيائى و براى من سخن بگوئى، و گاهى براى بيان و چگونگى است بمعنى أَلا (آيا نه) كه در اينصورت جواب آن با (ف) نيز منصوب مىيد مانند «لَوْ تَنْزِلُ عِنْدَنَا فَتُصِيبَ خيرًا» : آيا نزد ما نمىيى تا نكوئى بينى، و نيز بمعناى چيزى كم و قليل مىيد مانند:

(الْتَمِسْ وَ لَوْ بِخَاتَمٍ مِنْ حَدِيد) : كه درباره مهريه زن آمده است يعنى هر مقدار چيزى كه بتوانى اگر چه انگشترى از آهن باشد فراهم كن.

=لَوَى-

-لَيًّا و لِيًّا و لَيَّانًا و لِيَّانًا [لوو] هُ دَيْنَهُ و بدَيْنِه:

پرداخت طلب او را بتأخير انداخت،- فلانًا بِحَقِّهِ: حق و طلب او را منكر شد.

=لَوَى-

-لَيًّا و لَوْيًا و لُوِيًّا

الحبلَ: ريسمان را تابيد و دولا كرد،- الْغُلامُ: جوان بسن بيست سالگى رسيد،- عَن الأَمْر: از كار سست شد،- لَيًّا و لَيَّانًا امْرَهُ عَنِيّ: امر را از من پوشيده داشت،- سِرَّهُ: راز خود را پنهان نمود،- الْحُزْنُ قَلْبَه: اندوه و غم دل او را نرم و منعطف نمود،- عليهِ: نسبت به او مهربان شد يا منتظر ديدار او شد؛ «مَرَّ لا يَلْوِي على احَدٍ» : از راه گذشت و به كسى اعتنا نكرد،

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت