در ميان قوم با حق و عدالت ميانجيگرى كرد.
-وَسَاطَةً وسِطَةً في حَسَبِهِ: بزرگوار و نيكنژاد شد.
تَوْسِيطًا [وسط] هُ: او را ميانجى قرار داد، آن را در وسط قرار داد،- في حَسَبِهِ:
بزرگوار و نيكنژاد شد،- الشي ءَ: آن چيز را دو نيم كرد.
=الوَسْط-
مص، ميان و ميانه هر چيزى؛- «وَسْطَ القَوم» : ميان قوم.
=الوَسَط-
للمذكَّر و المؤنَّث و الواحد و الجمع، و يُجْمَع أَيضًا على أَوْساط: معتدل؛ «شي ءٌ وَسَطٌ» : ميان خوب و بد، دايره و محيط؛ «الوَسَط التجارى» : محيط تجارى؛ «وَسَطُ الشي ءِ» : ميان دو طرف چيزى؛ «وَسَطُ الحَبْلِ» : ميان ريسمان؛ «وَسَطُ الدّارِ» : ميان خانه؛ «هو في وَسَطِ القوِم» : او در ميان مردم است؛ «الوَسَطُ الهندسي لعددين، أو لطولين» (ه) : عددى ثابت، يا طول آن است كه جذر تربيعى در حاصل ضرب آن دومى باشد.
=الوُسْطَى-
ج وُسْط: مؤنث (الأَوْسَط) است،- مِنَ الأَصابع: انگشت وسط كه ما بين بنصر و سبّابه است.
=الوَسْطَانِي-
[وسط] : آنكه در وسط نشسته است، مِنَ الأَوْلَاد: فرزند وسط ميان دو پسر بزرگ و كوچك.
=وَسَعَ-
يَوْسَعُ وَسْعًا اللّهُ عليهم رزقَهُ: خداوند رزق و روزى آنها را فراخ نمود.
=وسِعَ-
-سَعَةً و سِعَةً المكانُ: آن جاى گسترده و فراخ شد،- الشّي ءَ: آن چيز را در برگرفت؛ «هَذا الإِناء يَسَعُ عِشرين كَيْلًا» : اين ظرف گنجايش بيست كيل را دارد.
=وَسُعَ-
يَوْسُعُ سَعَةً و وَسَاعَةً المكانُ: آن مكان گسترده و پهن شد،- الْفَرَسُ: اسب در دويدن گامهاى فراخ و بلند برداشت.
=وَسَّعَ-
تَوْسِيعًا [وسع] : آن را گسترده و فراخ كرد، اين واژه ضد (ضَيَّقَ) است.
=الوُسْع-
توان، قدرت؛ «ليس في وُسْعِهِ ان يفعلَ كذا» : او نمى تواند آن كار را انجام دهد؛ «بَذَلَ وُسْعَهُ» : كوشش خود را بكار برد.
=الوَسْع-
مرادف (الوُسْع) است.
=الوِسْع-
مرادف (الوُسْع) است.
=الوُسْعَة-
فراخى، گستردگى.
=وَسَّفَ-
تَوْسِيفًا [وسف] الشي ءَ: آن چيز را پوست كند.
=وَسَقَ-
-وَسْقًا الشي ءَ: آنرا جمع آورى كرد، حمل كرد،- الْبَعيرَ: شتر را بار كرد،- تِ الْعينُ الماءَ: چشم پر آب شد،- تِ النّخلَةُ:
نخل خرما بارور شد،- السّفينةَ في لغة البحرية: كشتيرا بارگيرى كرد و براه انداخت،- وَسِيقًا البَعيرَ: شتر را راند.
=وَسَّقَ-
تَوْسِيقًا [وسق] الحنطةَ: گندم را بار بار كرد.
=الوَسْق-
مص،،- ج اوْساق: شصت پيمانه است، بار شتر،- ج اوْسَاق و وُسُوق: نخل را بارور كرد.
=الوَسْقَة-
في لغة البحريَّة: بار كشتى.
=وَسَلَ-
-وَسِيلَةً إلى اللّهِ بعملٍ أو وسيلةٍ: كارى كرد كه با آن بدرگاه خدا نزديك شود.
=وَسَّلَ-
تَوْسِيلًا [وسل] إلى اللّهِ بعملٍ أو وسيلةٍ:
مرادف (وَسَلَ) است.
=وَسَمَ-
-وَسْمًا و سِمَةً هُ: آن را داغ و نشان كرد، براى آن علامت و نشانى گذاشت تا با آن شناخته شود؛- الوَسْمِيُّ الأَرض:
نخستين باران بهار بر زمين باريد.
=وَسُمَ-
يَوْسُمُ وَسَامًا و وَسَامَةً الغلامُ: زيبا روى شد،- الوجهُ: چهره زيبا شد.
=وَسَّمَ-
تَوْسِيمًا [وسم] : بموقع حاضر شد.
=الوَسْم-
مص،- ج وسُوُم: نشانه، اثر داغ كردن،- (ن) : گياهى كه از برگ آن خضاب سازند.
=الوَسْمَة-
وسمه (گياهى كه از برگ آن خضاب سازند) .
=الوَسِمَة-
مرادف (الوَسْمَةَ) است.
=الوَسْمِيّ-
اولين باران بهار.
=وَسِنَ-
يَوْسَنُ وَسَنًا و سِنَةً: خواب او را فرا گرفت يا چرت زدن او زياد شد، بيدار شد،- فلانٌ: از بوى گند چاه بيهوش شد. (مانند اسِنَ) است.
=الوَسَن-
مص،،- ج اوسان: نيازمندى.
=الوَسِن-
آنكه سنگينى خواب او را گرفته باشد يا اينكه بسختى چرت زند.
=الوَسْنَى-
مؤنث (الوَسْنَان) است.
=الوَسْنَان-
مرادف (الوَسِن) است.
=الوَسْنَة-
كم خوابى، چرت زدن.
=الوَسِنَة-
مؤنث (الوَسِن) است.
=الوَسَنِيّ-
آنكه بسيار چرت زند.
=الوَسْواس-
ج وَسَاوِس [وسوس] : اسم است از (وَسْوَسَ) ، شيطان، اهريمن، گونه اى بيمارى است، آنچه از بدى كه در دل خطور كند.
=وَسْوَسَ-
وِسْواسًا و وَسْوَسَةً [وسوس] الشيطانُ لهُ و إليهِ: شيطان او را وسوسه نمود،- الرّجُلُ:
خرد او آسيب ديد و بى رويه سخن گفت، دچار وسوسه شد، پنهانى سخن گفت؛- الرّجُلُ: با آن مرد پنهانى و در گوشى سخن گفت،- الحَلْيُ او القَصبُ: زيور آلات ياني آواز داد.
=وُسْوِسَ-
[وسوس] بهِ: سرگردان شد و سخنان پريشان گفت.
=الوُسُوط-
«وُسُوطُ الشمسِ» : قرار گرفتن خورشيد در وسط آسمان.
=الوَسُوط-
متوسط، ميانه، چادر پشمى كوچك.
=الوَسِيط-
ج وُسَطَاء: آنكه ميان دو دشمن ميانجيگرى كند.
=الوَسِيطَة-
مؤنث (الوَسِيط) است.
=الوَسِيع-
گسترده و فراخ،- مِنَ الخيل:
اسبى كه با گامهاى بلند بدود.
=الوَسِيق-
مص، راندن، باران.
=الوَسِيقَة-
ج وَسَائِق من الإِبل: گروهى از شتران.
=الوَسِيلَة-
ج وَسِيلٌ و وَسَائِل و وُسُل: وسيله، واسطه، روش، جاى و مقام نزد شاه، درجه و رتبه.
=الوَسِيم-
ج وُسَمَاء و وِسَام: زيبا روى.
=الوَسِيمَة-
ج وَسِيمات و وِسَام: مؤنث (الوَسِيم) است.