اقامت نمود.
مُقَابَلَةً [قيل] هُ: با او مُعاوضه و مبادله كرد.
=القَؤُود-
[قود] : «فرسٌ قَؤُودٌ» : اسب منقاد و زبون.
=القَؤُول-
ج قُوُل و قُول [قول] : بسيار سخنگو.
=قَبَّ-
-قَبًّا [قبّ] القُبَّةَ: گنبد ساخت،- القَوْمُ: آن قوم سر و صدا راه انداختند و رفتند،- قَبَبًا الخِصْرُ اوِ الْبَطْنُ: كمر يا شكم باريك شد.
=القَبّ-
[قبّ] : مص، آسترى جيب در لباس، سوراخ قرقره، مهتر و بزرگ خاندان، رئيس مردم، حيوان نر، پيمانه غلات مانند قپان، (قَبُّ الميزان) ميله اى كه دو كفه ترازو بر آن آويخته مى باشد.
=القِبّ-
[قبّ] : رئيس مردم كه بر او اعتماد كنند، استخوان بر آمده پائين كمر كه ميان دو لمبه (سرين) قرار دارد، استخوان دنبالچه.
-قَبْوًا و قَبًا [قبو] البناءَ: ساختمان را به شكل گُنبد در آورد،- قَبْوًا و قَبًّا الشَّي ءَ:
چيزى را به شكل قوس در آورد.
=قَبَّى-
تَقْبِيَةً [قبو] المتاعَ: مواد غذائى را انبار كرد،- الثَّوبَ: از پارچه قبا دوخت،- هُ عَنِ الْأَرْضِ: او را از زمين كمى بلند نمود.
=القَبَاء-
ج أَقْبِيَة [قبو] : قبا كه بر روى پيراهن پوشند.
=القِبَاء-
[قبو] : مقدار؛ (بَيْنَهُما قِبَاءُ قَوْسَين) :
فاصله ميان آن دو به اندازه فاصله دو طرف كمان است و كنايه از نزديك بودن است.
=القَبَاجُور-
پرده كركره اى (اين كلمه از فرانسه گرفته شده است) و به معناى آنچه كه از روشنائى جلوگيرى كند مى باشد.
=القُبَّار-
چراغ شكارگر در شب، گروهى كه براى بيرون كشيدن شكار از ميان دام گرد هم آيند.
=القُبَاع-
خار پُشت كه شبيه به كلاكموش است، پيمانه بزرگ.
=القُبَاعِيّ-
آنكه سرى درشت و بزرگ دارد.
=القُبَاقِب-
[قبقب] : مرد پُر حرف، پُر چانه، دروغگو، بد اخلاق.
=القِبَال-
من النَّعْل: بند كفش يا زبانه چرمى كفش.
=القُبَالَة-
مُقابل؛ «جَلَسَ قُبَالَتَهُ» : رو به روى او نشست.
=القَبَالَة-
مص، قباله، سند تعهّد و يا الزامى از كار يا بدهى و جز آن.
=القَبَّان-
قپان كه چيزهاى سنگين را با آن وزن مى كنند. اين كلمه تركى است.
=القَبَانَة-
قپاندارى.
=القَبَّانِيّ-
قپاندار، كسى كه براى مردم با قپان چيزى را وزن كند.
=قَبِبَ-
يَقَبُّ قَبَيًا [قبّ] الخصرُ أو البطنُ: كمر يا شكم باريك و لاغر شد.
=قَبَّبَ-
تَقْبِيبًا [قبّ] الرجُلُ: آن مرد گنبدى ساخت،- الْبَيْتَ: بر روى خانه گنبد ساخت.
=القَبَب-
[قبّ] : مص، باريكى كمر و فرورفتگى شكم.
=القُبَّة-
ج قِبَاب و قُبَب [قبّ] (ب) : گُنبد،- الخَضْراء اوِ الزَّرقاء: گنبد سبز يا آبى كنايه از آسمان است؛ «قُبَّةُ الشَّهادَة» : نزد يهود چادرى بود كه در آن تابوت عهد را قرار مى دادند كه به آن «قُبَّةُ الزَّمان» نيز گويند؛ «قُبَّةُ الإسْلام» : شهر بصره است.
=القَبَّة-
[قبّ] : «قَبَّةُ الثوب» عند العامّة: يقه پيراهن.
=القَبَج-
(ح) : كبك (فارسى است) .
=القَبَجَة-
(ح) : واحد كبك است كه براى مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود.
=قَبَحَ-
-- قَبْحًا و قُبُوحًا هُ اللّهُ عن الخير: خدا به او خير ندهد.
=قَبُحَ-
-قَبْحًا و قُبْحًا و قَبَاحَةً و قُبَاحًا و قُبُوحًا و قُبُوحَةً: زشت شد بر خلاف زيبا شد.
=قَبَّحَ-
تَقْبِيحًا [قبح] هُ اللّهُ عن الخير: خدا او را خير ندهد،- لَهُ وجهَهُ: او را بر كار ناپسندى كه كرده است سرزنش نمود،- عليه فِعْلَهُ:
بدى و زشتى كار او را به رخش كشيد.
=القُبْح-
مص، سخن يا كار يا چهره زشت و بد.
=قَبَرَ-
-قَبْرًا وَ مَقْبَرًا الميتَ: مُرده را به خاك سپرد.
=القَبْر-
مص،- ج قُبور: گور، قبر.
=القُبَّرَة-
ج قُبَّر و قُبَر (ح) : چكاوك (پرنده اى است خوش آواز) .
=القُبْرُس-
بهترين نوع مس.
=القُبَّرِيَّة-
(ن) : گياهى است داراى گلهاى ارغوانى و زيبا.
=قَبَسَ-
-قَبْسًا النارَ: آتش روشن كرد، هُ النَّارَ:
براى او آتش آورد،- مِنهُ النَّارَ: شعله اى از آتش برگرفت،- العِلْمَ: علم آموخت و از آن استفاده بُرد،- فُلانًا العِلْمَ: او را دانش آموخت.
=القَبَس-
شعله آتش، پاره اى از آتش.
=القَبْسَة-
اسم مرّة از (قَبَسَ) است؛ «قَبْسَةُ العَجْلَانِ» : ضرب المثلى است در شتاب به كسى كه داخل خانه اى مى شود و توقف نمى كند مگر به اندازه آتش بردن.
=قَبَصَ-
-قَبْصًا الشي ءَ: چيزى را با نوك انگشتان خود گرفت.
=قَبَّصَ-
تَقْبِيصًا [قبص] الشي ءَ: مُرادف (قَبَصَهُ) است.
=القُبْصَة-
ج قُبَص: مُرادف (القَبْصَه) است.
=القَبْصَة-
ج قُبَص: آنچه كه با نوك انگشتان گرفته شود،- مِنَ الطَّعَام: غذائى كه با دو دست برداشته شود.
=قَبَضَ-
قَبْضًا الشي ءَ: آن چيز را گرفت،- الطَّائِرُ جَنَاحَهُ: پرنده بال خود را جمع كرد،- بَطْنُهُ: شكم او بند آمد و معده اش كار نكرد،- بِيَدِهِ الشَّي ءَ و على الشَّي ءِ: چيزى را در مُشت خود گرفت،- قَبْضَةً: يك مُشت گرفت، مِنْهُ المالَ: مال را از او براى خود گرفت، هُ اللّهُ: خدا او را كشت، الرَّجُلُ عَنِ الْقوم: از آن قوم دورى نمود،- بَدَهُ عَنِ الشَّي ءِ: از گرفتن چيزى خود دارى نمود،- هُ عَنِ الأَمرِ: او را از آن كار باز داشت،- القَوْمُ: آن قوم با شتاب رفتند.