فهرس الكتاب

الصفحة 699 من 1009

اقامت نمود.

=قايَلَ-

مُقَابَلَةً [قيل] هُ: با او مُعاوضه و مبادله كرد.

=القَؤُود-

[قود] : «فرسٌ قَؤُودٌ» : اسب منقاد و زبون.

=القَؤُول-

ج قُوُل و قُول [قول] : بسيار سخنگو.

=قَبَّ-

-قَبًّا [قبّ] القُبَّةَ: گنبد ساخت،- القَوْمُ: آن قوم سر و صدا راه انداختند و رفتند،- قَبَبًا الخِصْرُ اوِ الْبَطْنُ: كمر يا شكم باريك شد.

=القَبّ-

[قبّ] : مص، آسترى جيب در لباس، سوراخ قرقره، مهتر و بزرگ خاندان، رئيس مردم، حيوان نر، پيمانه غلات مانند قپان، (قَبُّ الميزان) ميله اى كه دو كفه ترازو بر آن آويخته مى باشد.

=القِبّ-

[قبّ] : رئيس مردم كه بر او اعتماد كنند، استخوان بر آمده پائين كمر كه ميان دو لمبه (سرين) قرار دارد، استخوان دنبالچه.

-قَبْوًا و قَبًا [قبو] البناءَ: ساختمان را به شكل گُنبد در آورد،- قَبْوًا و قَبًّا الشَّي ءَ:

چيزى را به شكل قوس در آورد.

=قَبَّى-

تَقْبِيَةً [قبو] المتاعَ: مواد غذائى را انبار كرد،- الثَّوبَ: از پارچه قبا دوخت،- هُ عَنِ الْأَرْضِ: او را از زمين كمى بلند نمود.

=القَبَاء-

ج أَقْبِيَة [قبو] : قبا كه بر روى پيراهن پوشند.

=القِبَاء-

[قبو] : مقدار؛ (بَيْنَهُما قِبَاءُ قَوْسَين) :

فاصله ميان آن دو به اندازه فاصله دو طرف كمان است و كنايه از نزديك بودن است.

=القَبَاجُور-

پرده كركره اى (اين كلمه از فرانسه گرفته شده است) و به معناى آنچه كه از روشنائى جلوگيرى كند مى باشد.

=القُبَّار-

چراغ شكارگر در شب، گروهى كه براى بيرون كشيدن شكار از ميان دام گرد هم آيند.

=القُبَاع-

خار پُشت كه شبيه به كلاكموش است، پيمانه بزرگ.

=القُبَاعِيّ-

آنكه سرى درشت و بزرگ دارد.

=القُبَاقِب-

[قبقب] : مرد پُر حرف، پُر چانه، دروغگو، بد اخلاق.

=القِبَال-

من النَّعْل: بند كفش يا زبانه چرمى كفش.

=القُبَالَة-

مُقابل؛ «جَلَسَ قُبَالَتَهُ» : رو به روى او نشست.

=القَبَالَة-

مص، قباله، سند تعهّد و يا الزامى از كار يا بدهى و جز آن.

=القَبَّان-

قپان كه چيزهاى سنگين را با آن وزن مى كنند. اين كلمه تركى است.

=القَبَانَة-

قپاندارى.

=القَبَّانِيّ-

قپاندار، كسى كه براى مردم با قپان چيزى را وزن كند.

=قَبِبَ-

يَقَبُّ قَبَيًا [قبّ] الخصرُ أو البطنُ: كمر يا شكم باريك و لاغر شد.

=قَبَّبَ-

تَقْبِيبًا [قبّ] الرجُلُ: آن مرد گنبدى ساخت،- الْبَيْتَ: بر روى خانه گنبد ساخت.

=القَبَب-

[قبّ] : مص، باريكى كمر و فرورفتگى شكم.

=القُبَّة-

ج قِبَاب و قُبَب [قبّ] (ب) : گُنبد،- الخَضْراء اوِ الزَّرقاء: گنبد سبز يا آبى كنايه از آسمان است؛ «قُبَّةُ الشَّهادَة» : نزد يهود چادرى بود كه در آن تابوت عهد را قرار مى دادند كه به آن «قُبَّةُ الزَّمان» نيز گويند؛ «قُبَّةُ الإسْلام» : شهر بصره است.

=القَبَّة-

[قبّ] : «قَبَّةُ الثوب» عند العامّة: يقه پيراهن.

=القَبَج-

(ح) : كبك (فارسى است) .

=القَبَجَة-

(ح) : واحد كبك است كه براى مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود.

=قَبَحَ-

-- قَبْحًا و قُبُوحًا هُ اللّهُ عن الخير: خدا به او خير ندهد.

=قَبُحَ-

-قَبْحًا و قُبْحًا و قَبَاحَةً و قُبَاحًا و قُبُوحًا و قُبُوحَةً: زشت شد بر خلاف زيبا شد.

=قَبَّحَ-

تَقْبِيحًا [قبح] هُ اللّهُ عن الخير: خدا او را خير ندهد،- لَهُ وجهَهُ: او را بر كار ناپسندى كه كرده است سرزنش نمود،- عليه فِعْلَهُ:

بدى و زشتى كار او را به رخش كشيد.

=القُبْح-

مص، سخن يا كار يا چهره زشت و بد.

=قَبَرَ-

-قَبْرًا وَ مَقْبَرًا الميتَ: مُرده را به خاك سپرد.

=القَبْر-

مص،- ج قُبور: گور، قبر.

=القُبَّرَة-

ج قُبَّر و قُبَر (ح) : چكاوك (پرنده اى است خوش آواز) .

=القُبْرُس-

بهترين نوع مس.

=القُبَّرِيَّة-

(ن) : گياهى است داراى گلهاى ارغوانى و زيبا.

=قَبَسَ-

-قَبْسًا النارَ: آتش روشن كرد، هُ النَّارَ:

براى او آتش آورد،- مِنهُ النَّارَ: شعله اى از آتش برگرفت،- العِلْمَ: علم آموخت و از آن استفاده بُرد،- فُلانًا العِلْمَ: او را دانش آموخت.

=القَبَس-

شعله آتش، پاره اى از آتش.

=القَبْسَة-

اسم مرّة از (قَبَسَ) است؛ «قَبْسَةُ العَجْلَانِ» : ضرب المثلى است در شتاب به كسى كه داخل خانه اى مى شود و توقف نمى كند مگر به اندازه آتش بردن.

=قَبَصَ-

-قَبْصًا الشي ءَ: چيزى را با نوك انگشتان خود گرفت.

=قَبَّصَ-

تَقْبِيصًا [قبص] الشي ءَ: مُرادف (قَبَصَهُ) است.

=القُبْصَة-

ج قُبَص: مُرادف (القَبْصَه) است.

=القَبْصَة-

ج قُبَص: آنچه كه با نوك انگشتان گرفته شود،- مِنَ الطَّعَام: غذائى كه با دو دست برداشته شود.

=قَبَضَ-

قَبْضًا الشي ءَ: آن چيز را گرفت،- الطَّائِرُ جَنَاحَهُ: پرنده بال خود را جمع كرد،- بَطْنُهُ: شكم او بند آمد و معده اش كار نكرد،- بِيَدِهِ الشَّي ءَ و على الشَّي ءِ: چيزى را در مُشت خود گرفت،- قَبْضَةً: يك مُشت گرفت، مِنْهُ المالَ: مال را از او براى خود گرفت، هُ اللّهُ: خدا او را كشت، الرَّجُلُ عَنِ الْقوم: از آن قوم دورى نمود،- بَدَهُ عَنِ الشَّي ءِ: از گرفتن چيزى خود دارى نمود،- هُ عَنِ الأَمرِ: او را از آن كار باز داشت،- القَوْمُ: آن قوم با شتاب رفتند.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت